---
---
### رمان: سایههای ممنوعه (پارت6)
بعد از آن شبِ طوفانی که حقیقتِ تلخِ م赎 بودنِ مایا فاش شد، سکوتی مرگبار بر عمارت حاکم شد. مایا دیگر آن دخترِ ترسیده نبود. او در اتاقش نشست و به دو مردی که پشت در ایستاده بودند فکر کرد.
تهیونگ، که مایا را به عنوان بخشی از "قدرت و میراث" خانواده میخواست؛ مردی که عشقش با مالکیت و امنیتِ سختگیرانه گره خورده بود. و جونگکوک، که مایا را به عنوان "روح و آزادی" میخواست؛ مردی که حاضر بود برای لبخند او، تمام قوانین مافیا را زیر پا بگذارد.
مایا میدانست که انتخاب یکی از آنها، یعنی انتخاب یک مسیر: یا زندگی در شکوهِ سرد و بیرحمِ تهیونگ، یا زندگی در امنیتِ پر از هیجان و خطرِ جونگکوک. اما او متوجه شد که اگر یکی را انتخاب کند، باز هم در نهایت، زیر سایهی یکی از آنها خواهد بود. او نمیخواست "مالکیت" کسی باشد، حتی اگر آن مالکیت از روی عشق باشد.
مایا به جای گریه کردن، به سراغ اسناد و مدارک رفت. او میدانست که مادرش چیزی را دربارهی آن "جنایت قدیمی" پنهان کرده است. مایا با استفاده از هوش و ظرافتی که در این مدت در میان آن خانواده کسب کرده بود، توانست به بایگانیِ مخفیِ دفترِ پدر تهیونگ دسترسی پیدا کند.
او حقیقت را پیدا کرد: آن جنایت قدیمی، نه تنها برای پوشش دادنِ گذشته نبود، بلکه مایا خودش بخشی از یک نقشهی بزرگتر برای انتقالِ قدرت بود! مایا فهمید که او نه تنها یک "م赎"، بلکه کلیدِ اصلی برای بازسازیِ ساختارِ مافیاست. او میتوانست با داشتنِ آن مدارک، هم پدر تهیونگ را کنترل کند و هم از میا که حالا در حال فروپاشی بود، به عنوان یک مهرهی بیاثر استفاده کند.
در یک جلسه بسیار مهم میان سرانِ مافیا و خانوادهی تهیونگ، وقتی همه انتظار داشتند مایا مثل همیشه در گوشهای ساکت بنشیند، او با قدمهایی استوار و نگاهی که حالا مثل الماس، سخت و شفاف شده بود، وارد سالن شد.
پایان پارت 6
### رمان: سایههای ممنوعه (پارت6)
بعد از آن شبِ طوفانی که حقیقتِ تلخِ م赎 بودنِ مایا فاش شد، سکوتی مرگبار بر عمارت حاکم شد. مایا دیگر آن دخترِ ترسیده نبود. او در اتاقش نشست و به دو مردی که پشت در ایستاده بودند فکر کرد.
تهیونگ، که مایا را به عنوان بخشی از "قدرت و میراث" خانواده میخواست؛ مردی که عشقش با مالکیت و امنیتِ سختگیرانه گره خورده بود. و جونگکوک، که مایا را به عنوان "روح و آزادی" میخواست؛ مردی که حاضر بود برای لبخند او، تمام قوانین مافیا را زیر پا بگذارد.
مایا میدانست که انتخاب یکی از آنها، یعنی انتخاب یک مسیر: یا زندگی در شکوهِ سرد و بیرحمِ تهیونگ، یا زندگی در امنیتِ پر از هیجان و خطرِ جونگکوک. اما او متوجه شد که اگر یکی را انتخاب کند، باز هم در نهایت، زیر سایهی یکی از آنها خواهد بود. او نمیخواست "مالکیت" کسی باشد، حتی اگر آن مالکیت از روی عشق باشد.
مایا به جای گریه کردن، به سراغ اسناد و مدارک رفت. او میدانست که مادرش چیزی را دربارهی آن "جنایت قدیمی" پنهان کرده است. مایا با استفاده از هوش و ظرافتی که در این مدت در میان آن خانواده کسب کرده بود، توانست به بایگانیِ مخفیِ دفترِ پدر تهیونگ دسترسی پیدا کند.
او حقیقت را پیدا کرد: آن جنایت قدیمی، نه تنها برای پوشش دادنِ گذشته نبود، بلکه مایا خودش بخشی از یک نقشهی بزرگتر برای انتقالِ قدرت بود! مایا فهمید که او نه تنها یک "م赎"، بلکه کلیدِ اصلی برای بازسازیِ ساختارِ مافیاست. او میتوانست با داشتنِ آن مدارک، هم پدر تهیونگ را کنترل کند و هم از میا که حالا در حال فروپاشی بود، به عنوان یک مهرهی بیاثر استفاده کند.
در یک جلسه بسیار مهم میان سرانِ مافیا و خانوادهی تهیونگ، وقتی همه انتظار داشتند مایا مثل همیشه در گوشهای ساکت بنشیند، او با قدمهایی استوار و نگاهی که حالا مثل الماس، سخت و شفاف شده بود، وارد سالن شد.
پایان پارت 6
- ۳.۰k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط