عشق مافیایی
《Mafia love》
پارت ۲
**پارک جیمین. بزرگترین مافیای کره جنوبی**
چراغ ماشین از پشت سرش افتاده بود رو صورتش.
موهاش کمی نامرتب، کتمشکی، صورتش سرد…
جوری قدم میزد انگار این کوچه مال خودش بود.
ا.ت یک لحظه زیر لب گفت:
ا.ت: وای… این چرا اینقد جذابه؟!
ولی هنوز جمله تو ذهنش کامل نشده بود که *بوووووم!*
صدای تیر مثل پتک خورد تو گوشش.
مردی که روبهروی جیمین بود، نقش زمین شد.
ا.ت بیاختیار جیغ زد.
این همون لحظهای بود که نباید صدایی از خودش درمیآورد.
سه تا نگاه همزمان برگشت سمتش…
اما نگاه جیمین چیزی بود که نفسشو برید.
جیمین با لحن سردی گفت:
جیمین: چیکار میکنی اونجا؟
ا.ت خشکش زده بود. پاهاش میلرزید.
ا.ت: م… من… من فقط رد میشدم… به خدا! قسم میخورم هیچی ندیدم…
یکی از بادیگاردها به جیمین نزدیک شد.
بادیگارد: رئیس… کار رو تموم کنم؟
ا.ت نفسش برید.
ا.ت: نه… نه… تو رو خدا… من نمیگم، قسم میخورم، به خدا نمیگم…
جیمین چند قدم به سمت ا.ت برداشت.
صدای کفشهاش روی آسفالت، با هر قدم، قلب ا.ت رو از جا میکند.
رسید جلو، سرشو کمی کج کرد و تو چشماش خیره شد.
نور چراغ، چشمهای قهوهای تیرهش رو عجیبتر نشون میداد.
جیمین: چرا نمیتونم بکشمش…؟(تو دلش گفت)
بادیگارد: رئیس، گفتید چیکار کنیم باهاش؟
جیمین بدون اینکه نگاهشو از ا.ت برداره گفت:
جیمین: ببریدش عمارت.
ا.ت: چی ؟ نه! ولم کنید! من کاری نکردم! ولم کنید
دو مرد از دو طرف بازوهاشو گرفتن.
ا.ت تقلا کرد، ولی زورش نمیرسید.
(ممنون میشم حمایتم کنید 🎀 ✨️)
پارت ۲
**پارک جیمین. بزرگترین مافیای کره جنوبی**
چراغ ماشین از پشت سرش افتاده بود رو صورتش.
موهاش کمی نامرتب، کتمشکی، صورتش سرد…
جوری قدم میزد انگار این کوچه مال خودش بود.
ا.ت یک لحظه زیر لب گفت:
ا.ت: وای… این چرا اینقد جذابه؟!
ولی هنوز جمله تو ذهنش کامل نشده بود که *بوووووم!*
صدای تیر مثل پتک خورد تو گوشش.
مردی که روبهروی جیمین بود، نقش زمین شد.
ا.ت بیاختیار جیغ زد.
این همون لحظهای بود که نباید صدایی از خودش درمیآورد.
سه تا نگاه همزمان برگشت سمتش…
اما نگاه جیمین چیزی بود که نفسشو برید.
جیمین با لحن سردی گفت:
جیمین: چیکار میکنی اونجا؟
ا.ت خشکش زده بود. پاهاش میلرزید.
ا.ت: م… من… من فقط رد میشدم… به خدا! قسم میخورم هیچی ندیدم…
یکی از بادیگاردها به جیمین نزدیک شد.
بادیگارد: رئیس… کار رو تموم کنم؟
ا.ت نفسش برید.
ا.ت: نه… نه… تو رو خدا… من نمیگم، قسم میخورم، به خدا نمیگم…
جیمین چند قدم به سمت ا.ت برداشت.
صدای کفشهاش روی آسفالت، با هر قدم، قلب ا.ت رو از جا میکند.
رسید جلو، سرشو کمی کج کرد و تو چشماش خیره شد.
نور چراغ، چشمهای قهوهای تیرهش رو عجیبتر نشون میداد.
جیمین: چرا نمیتونم بکشمش…؟(تو دلش گفت)
بادیگارد: رئیس، گفتید چیکار کنیم باهاش؟
جیمین بدون اینکه نگاهشو از ا.ت برداره گفت:
جیمین: ببریدش عمارت.
ا.ت: چی ؟ نه! ولم کنید! من کاری نکردم! ولم کنید
دو مرد از دو طرف بازوهاشو گرفتن.
ا.ت تقلا کرد، ولی زورش نمیرسید.
(ممنون میشم حمایتم کنید 🎀 ✨️)
- ۳.۴k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط