رمان: #رقص_در_میان_اتش
رمان: #رقص_در_میان_اتش
پارت هشتم: اتحادِ سه ملکه و سه دوست و سه دشمن لوس
(آنا و لیا با ترس و لرز، هانای بیهوش رو روی زمین کشیدن و با سرعت از صحنه فرار کردن. حیاط مدرسه در سکوتِ عمیقی فرو رفته بود؛ همهی دانشآموزان با چشمهای گرد شده و نگاههای پر از ترس و احترام، به هستی خیره شده بودن)
(لیسا و جنی با لبخندهای پهن و شیطنتآمیز به سمت هستی برگشتند. جنی با چشمهای برقزده و هیجانزده گفت)
¥ وای دختر! واقعاً ترکوندی! حق این لوسها رو کف دستشون گذاشتی! من جنیام، واقعاً از دیدن قدرتت کیف کردم!
(لیسا هم با همون لحن پرانرژی و صمیمیاش، دستش رو به نشانه سلام بالا آورد)
+ آره واقعاً! منم لیساام. از همون لحظهی اولی که دیدمت فهمیدم یه سر و گردن از همهی این بچههای مدرسه بالاتری!
(هستی نگاهی به جنی و لیسا انداخت. گوشهی لبش به یه لبخند محو و با اعتمادبهنفس باز شد. دستش رو به سمت اون دو نفر دراز کرد و با صدایی محکم و پرابهت گفت)
هستی:من هستیام...خوشبختم از اینکه با شما آشنا شدم.
(لیسا و جنی هم با اشتیاق دستهای هستی رو فشردند؛ و در اون لحظه، اتحادِ سهنفرهی دخترانهی مدرسه شکل گرفت؛ اتحادی که قرار بود معادلاتِ قدرت رو در کل مدرسه و حتی دنیای مافیا تغییر بده!)
(کمی اونطرفتر، توی طبقه دوم، تهیونگ که با تعجب به صحنه نگاه میکرد، رو به جونگکوک گفت)
& اوه... جونگکوک، ببین! انگار ملکه برای خودش ارتش تشکیل داده! لیسا و جنی هم رفتن توی تیمش. داری به خط قرمزت نزدیک میشی!
(جونگکوک با نگاهی نافذ و پر از رمز و راز، خیره به هستی ماند و زیر لب گفت)
- بذار تشکیل بده... هرچقدر ارتشش قویتر باشه، شکست دادنش لذتبخشتره!
پایان پارت هشتم 🔥
شرایط پارت نهم:
لایک: ۱۵
کامنت: ۱۰
بازنشر: ۵
نویسنده: hasti
پارت هشتم: اتحادِ سه ملکه و سه دوست و سه دشمن لوس
(آنا و لیا با ترس و لرز، هانای بیهوش رو روی زمین کشیدن و با سرعت از صحنه فرار کردن. حیاط مدرسه در سکوتِ عمیقی فرو رفته بود؛ همهی دانشآموزان با چشمهای گرد شده و نگاههای پر از ترس و احترام، به هستی خیره شده بودن)
(لیسا و جنی با لبخندهای پهن و شیطنتآمیز به سمت هستی برگشتند. جنی با چشمهای برقزده و هیجانزده گفت)
¥ وای دختر! واقعاً ترکوندی! حق این لوسها رو کف دستشون گذاشتی! من جنیام، واقعاً از دیدن قدرتت کیف کردم!
(لیسا هم با همون لحن پرانرژی و صمیمیاش، دستش رو به نشانه سلام بالا آورد)
+ آره واقعاً! منم لیساام. از همون لحظهی اولی که دیدمت فهمیدم یه سر و گردن از همهی این بچههای مدرسه بالاتری!
(هستی نگاهی به جنی و لیسا انداخت. گوشهی لبش به یه لبخند محو و با اعتمادبهنفس باز شد. دستش رو به سمت اون دو نفر دراز کرد و با صدایی محکم و پرابهت گفت)
هستی:من هستیام...خوشبختم از اینکه با شما آشنا شدم.
(لیسا و جنی هم با اشتیاق دستهای هستی رو فشردند؛ و در اون لحظه، اتحادِ سهنفرهی دخترانهی مدرسه شکل گرفت؛ اتحادی که قرار بود معادلاتِ قدرت رو در کل مدرسه و حتی دنیای مافیا تغییر بده!)
(کمی اونطرفتر، توی طبقه دوم، تهیونگ که با تعجب به صحنه نگاه میکرد، رو به جونگکوک گفت)
& اوه... جونگکوک، ببین! انگار ملکه برای خودش ارتش تشکیل داده! لیسا و جنی هم رفتن توی تیمش. داری به خط قرمزت نزدیک میشی!
(جونگکوک با نگاهی نافذ و پر از رمز و راز، خیره به هستی ماند و زیر لب گفت)
- بذار تشکیل بده... هرچقدر ارتشش قویتر باشه، شکست دادنش لذتبخشتره!
پایان پارت هشتم 🔥
شرایط پارت نهم:
لایک: ۱۵
کامنت: ۱۰
بازنشر: ۵
نویسنده: hasti
- ۱۲۵
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط