" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۸۹
* پرش زمانی به فردا صبح *
ویو راوی
بعد از اینکه تهیونگ رفت ، نورا وارد مغازه شد و به سمت در رفت و تابلو رو به سمت
*حاضر است *
برگردوند و بعد به سمت پیشخوان رفت و پیشبندش رو پوشید و موهاش رو مرتب کرد و گفت
+خب ....... کارمون رو شروع کنیم
به سمت شیرینی ها رفت و شروع کرد به چیدنشو توی ویترین
بعد از چند دقیقه کار نورا تموم شد و منتظره اولین مشتری موند که با صدای زنگوله در سرشو رو بالا گرفت و گفت
+ سلام خوش اومدید
... : سلام ....ممنونم ......نیم کیلو شیرینی میخواستم
+ بله حتما ، از کدومشون میخوایین
... : اممم ....از اون توتفرنگی ها لطف کنین
+ چشم الان میدم خدمتتون
نورا پاکتی رو برداشت و شیرینی ها رو یکی یکی توی پاکت گذشت و در اخر روی ترازو گذاشت و بعد از اینکه از وزن شیرینی ها مطمئن شد ، کوپن رو از مشتری گرفت و پاکت رو تحویل داد
+ بفرمایید ......خدانگهدار
... : خیلی ممنونم ازتون ...... روزتون بخیر
مشتری بعد از اینکه پاکت رو تحویل گرفت از مغازه خارج شد و نورا پاکت های شیرینی رو کنار پیشخوان گذاشت تا کارهاشون رو زودتر انجام بده
نورا در حالی که مشغول بود متوجه باز شدن در شد و بدون اینکه سرشو رو بالا بیاره گفت
+ سلام ....خوش اومدید
ولی هیچ جوابی دریافت نکرد و همین باعث شد که از کارش دست بکشه ، همین که سرشو بلند کرد با دوتا سرباز که جلوی پیشخوان وایستاده بودن مواجه شد
+ اممم ....سلام .....مشکلی پیش اومده
سربازی که جلوتر بود بدون اینکه حرفی بزنه به سرباز پشت سرش اشارهای کرد و بلافاصله برگه ای که از سرباز پشت سریش گرفته بود رو ، روی پیشخوان گذاشت و گفت
سرباز : حتما این رو مطالعه کنید و فردا برای کارهای اداری به فرمانداری مراجعه کنید
بدون اینکه فرصتی به نورا بدن ، از مغازه خارج شدن و نورا هنوز به برگه ای که روی میز بود خیره شده بود
+ چیشد الان ؟
نورا بدون معطلی برگه رو برداشت و شروع کرد به خوندن ولی هر چی بیشتر میخوند بیشتر متوجه نوشته های روی کاغذ نمیشد
+ چرا نمیفهمم چی نوشته ؟
بلاخره بی خیال شد و برگه رو تا زد و توی کشوی پیشخوان گذشت و دوباره مشغول کار شد
مدتی نگذشت که مشتری ها یکی یکی وارد مغازه شدن و شیرینی فروشی خیلی زود پر از مشتری شد و به قدری سر نورا شلوغ شد که متوجه گذر زمان نشد......................................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۸۹
* پرش زمانی به فردا صبح *
ویو راوی
بعد از اینکه تهیونگ رفت ، نورا وارد مغازه شد و به سمت در رفت و تابلو رو به سمت
*حاضر است *
برگردوند و بعد به سمت پیشخوان رفت و پیشبندش رو پوشید و موهاش رو مرتب کرد و گفت
+خب ....... کارمون رو شروع کنیم
به سمت شیرینی ها رفت و شروع کرد به چیدنشو توی ویترین
بعد از چند دقیقه کار نورا تموم شد و منتظره اولین مشتری موند که با صدای زنگوله در سرشو رو بالا گرفت و گفت
+ سلام خوش اومدید
... : سلام ....ممنونم ......نیم کیلو شیرینی میخواستم
+ بله حتما ، از کدومشون میخوایین
... : اممم ....از اون توتفرنگی ها لطف کنین
+ چشم الان میدم خدمتتون
نورا پاکتی رو برداشت و شیرینی ها رو یکی یکی توی پاکت گذشت و در اخر روی ترازو گذاشت و بعد از اینکه از وزن شیرینی ها مطمئن شد ، کوپن رو از مشتری گرفت و پاکت رو تحویل داد
+ بفرمایید ......خدانگهدار
... : خیلی ممنونم ازتون ...... روزتون بخیر
مشتری بعد از اینکه پاکت رو تحویل گرفت از مغازه خارج شد و نورا پاکت های شیرینی رو کنار پیشخوان گذاشت تا کارهاشون رو زودتر انجام بده
نورا در حالی که مشغول بود متوجه باز شدن در شد و بدون اینکه سرشو رو بالا بیاره گفت
+ سلام ....خوش اومدید
ولی هیچ جوابی دریافت نکرد و همین باعث شد که از کارش دست بکشه ، همین که سرشو بلند کرد با دوتا سرباز که جلوی پیشخوان وایستاده بودن مواجه شد
+ اممم ....سلام .....مشکلی پیش اومده
سربازی که جلوتر بود بدون اینکه حرفی بزنه به سرباز پشت سرش اشارهای کرد و بلافاصله برگه ای که از سرباز پشت سریش گرفته بود رو ، روی پیشخوان گذاشت و گفت
سرباز : حتما این رو مطالعه کنید و فردا برای کارهای اداری به فرمانداری مراجعه کنید
بدون اینکه فرصتی به نورا بدن ، از مغازه خارج شدن و نورا هنوز به برگه ای که روی میز بود خیره شده بود
+ چیشد الان ؟
نورا بدون معطلی برگه رو برداشت و شروع کرد به خوندن ولی هر چی بیشتر میخوند بیشتر متوجه نوشته های روی کاغذ نمیشد
+ چرا نمیفهمم چی نوشته ؟
بلاخره بی خیال شد و برگه رو تا زد و توی کشوی پیشخوان گذشت و دوباره مشغول کار شد
مدتی نگذشت که مشتری ها یکی یکی وارد مغازه شدن و شیرینی فروشی خیلی زود پر از مشتری شد و به قدری سر نورا شلوغ شد که متوجه گذر زمان نشد......................................
- ۴۶۶
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط