{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ިرویߊ ܣߊ ܨ تܦ̈ܢܚیܩܢ ܢܚ݅ܥ ܣ↻ p3

کنار او، در میان دشت و گل‌ها قدم برمی‌دارم. دشت‌ها آرام‌آرام جای خود را به جنگل می‌دهند؛ به کلبه‌ای سنگی که با ظرافتی خاص آراسته شده. کمی دقیق‌تر نگاه می‌کنم و تازه متوجه می‌شوم که آن کلبه، در واقع کلیسایی‌ست خاموش و فراموش‌شده.
در دل جنگلی مه‌آلود و ساکت، مجسمه‌ی فرشته‌ای بر سکویی سنگی ایستاده است؛ با بال‌هایی گسترده، چهره‌ای آرام و اندوه‌بار، و بدنی که گذر زمان آن را فرسوده کرده. شاخه‌های خشک درختان، چون دست‌هایی بی‌جان، از هر سو او را احاطه کرده‌اند، و مهی سرد و نقره‌ای در پس‌زمینه، همه‌چیز را در هاله‌ای از سکوت فرو برده.
فرشته، با چشمانی بسته و بال‌هایی که انگار سال‌هاست به پرواز دعوت نشده‌اند، در میان قبرهایی خاموش ایستاده؛ گویی نگهبان خاطراتی‌ست که دیگر کسی به یادشان نمی‌آورد. سنگ تنش ترک خورده، اما گل‌هایی کوچک و بی‌ادعا از دل همین ترک‌ها روییده‌اند—نشانه‌ای از زندگی در دل مرگ، از امید در دل فراموشی.
فضا نه ترسناک، بلکه غم‌انگیز و شاعرانه است. انگار زمان در این نقطه ایستاده، و تنها چیزی که نفس می‌کشد، مهی‌ست که آرام از میان درختان می‌گذرد.
در پایین مجسمه، جمله‌هایی قدیمی حک شده‌اند.
به چهره‌ی جونگ‌کوک نگاه می‌کنم که بی‌حرکت به فرشته خیره شده است. بالاخره سکوت را می‌شکنم:
«چرا منو تا این جنگل آوردی؟... می‌خوای تا آخر مسیر همین‌طور بی‌حرف بمونی؟»
چیزی نمی‌گوید. نگاهش هنوز به مجسمه‌ی فرشته دوخته شده.
به سوی مجسمه قدم برمی‌دارم. پاهای برهنه‌ام روی گیاهان نرم جنگل کشیده می‌شوند و قلقلکم می‌دهند. خم می‌شوم و نوشته‌ها را می‌خوانم:
«زیبایی فرشته در همه‌جایش است. تو را دوست خواهد داشت...
ولی خواهی مرد در آغوشش!
زیبایی دنیا برای توست، از آغاز تا پایان، از طلوع تا غروب.
اما زمانی که عاشق اینجا شدی، از دنیای دیگر ناامید خواهی شد...
فرشته‌ی ما می‌شوی.»
زیر لب، با لحنی گلایه‌آمیز زمزمه می‌کنم:
«چرا باید همه‌چیز این‌قدر رمزآلود و شاعرانه باشه؟ نمی‌تونن مثل آدم بگن دقیقاً چه خبره؟»
جونگ‌کوک می‌زند زیر خنده:
«سولی، انگار دوست داری همه‌چیز رو ساده‌گیر بیاری.»
من هم بلند می‌شوم، چند دور دور خودم می‌چرخم، کمی می‌رقصم. از سکوی مجسمه بالا می‌روم، دستان فرشته را می‌گیرم و رو به جونگ‌کوک می‌گویم:
«واقعاً مکان عالیه برای زندگی. حیف نیست اینجا زندگی نکرد؟ وسط دشت و جنگل...»
جونگ‌کوک که انگار چیزی را به یاد آورده، به سوی درِ کلیسا می‌رود. آن‌ها را محکم می‌کشد. درهای سنگی با صدایی سنگین روی زمین کشیده می‌شوند و به‌سختی باز می‌شوند.
داخل کلیسا، هوا سنگین و ساکت است؛ انگار نفس‌ها هم با احترام در سکوت فرو رفته‌اند. نور کم‌رمق صبح از پنجره‌های بلند و رنگی عبور می‌کند و لکه‌های آبی، قرمز و طلایی را روی زمین سنگی می‌پاشد—مثل نقاشی‌ای که فقط نور می‌تواند آن را خلق کند.
سقف بلند با طاق‌هایی گوتیک، همچون آسمانی سنگی بالای سرم کشیده شده. دیوارها با نقوش محو فرشتگان و گل‌های پیچک‌مانند تزئین شده‌اند، و شمع‌هایی که هنوز نیم‌سوزند، بوی موم و خاطره را در فضا پخش می‌کنند.
در انتهای سالن، محرابی سنگی قرار دارد؛ ساده اما باشکوه. مجسمه‌ای دیگر از فرشته‌ای خمیده، با بال‌هایی بسته، در کنار محراب نشسته—انگار در حال دعاست یا شاید در حال سوگواری. صدای قطره‌های آب از گوشه‌ای دور شنیده می‌شود؛ شاید از سقف چکه می‌کند، شاید از چشمه‌ای پنهان.
ردیف نیمکت‌های چوبی، که برخی‌شان ترک خورده‌اند، در سکوت منتظر نشسته‌اند؛ گویی سال‌هاست کسی بر آن‌ها ننشسته، اما هنوز خاطره‌ی دعاها و زمزمه‌ها را در خود دارند.
همه‌چیز درون کلیسا، از نور تا سنگ، از شمع تا سکوت، انگار در حال نجواست—نجوایی از گذشته، از ایمان، از چیزی که هنوز فراموش نشده.
جونگ‌کوک با قدم‌هایی آرام و شمرده وارد کلیسا می‌شود. من نیز پشت سرش نفسی عمیق می‌کشم؛ انگار او در ذهنش خاطراتی را زنده می‌کند. دستانش را آرام روی ردیفی از صندلی‌ها می‌کشد و به سوی فرشته‌ی انتهای کلیسا می‌رود.
دستان فرشته، که در حال دعاست، را پایین می‌کشد. مجسمه شروع به کنار رفتن می‌کند، و هوایی تازه به صورتم می‌خورد و آن را نوازش می‌کند—هوایی که انگار از دنیایی دیگر آمده.
دیدگاه ها (۷)

𝓹𝓪𝓻𝓽1angel of deatفرشته مرگمرگ همیشه زودتر از عشق می‌رسد...م...

part1

ިرویߊ‌ܣߊ‌ܨ تܦ̈ܢܚیܩܢ ܢܚ݅ܥ‌‌ܣ↻ p2

ިرویߊ‌ܣߊ‌ܨ تܦ̈ܢܚیܩܢ ܢܚ݅ܥ‌‌ܣ↻ p1

_____پارت¹⁸ نفرین کوچولو_____به‌خاطر آدرنالین، تمام بدنم به ...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۳✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

تهکوک؛ اسیر سایه‌هاپارت یکشب، دانشگاه تقریباً خالی شده بود.ج...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۷: فاصله‌ای که نباید شکسته شودسوآ هنوز جل...

_____پارت ¹⁷ نفرین کوچولو_____آدرنالین در تمام بدنم جریان دا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟜: انتخاب سختبعد از رفتن ا/ت، محوطه‌ی دانشگ...

وارث سایه‌ها — پارت ۱۱صدای باران روی شیشه‌های بلند عمارت می‌...

معامله p10آن شب، قبل از خواب، جونگ‌کوک کشوی کوچکش را باز کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط