𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🫀 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی اون تورو دوست داشت ولی تو دوستش
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🫀 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی اون تورو دوست داشت ولی تو دوستش نداشتی تا اینکه
..❤️🔥☘️ ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐
+ فرار نباشم
حرفش رو حفظ بودم؛ برای همین قبل از اینکه جملهاش رو تموم کنه، ادامهش رو گفتم.
لبخندی روی لبش نشست.
ـ آفرین، دخترکم...
روی دستم رو بوسید و با یه بوسهی دیگه روی گونهام، از خونه بیرون رفت.
با بسته شدن در، تکیهی آرومی بهش دادم.
چند بار نفس عمیق کشیدم و بوسهی روی لپم رو با پشت دست پاک کردم.
زیر لب گفتم:
بالاخره رفت...
با یادآوری نقشهای که برای امشب داشتم، سریع به سمت اتاق خواب رفتم.
نگاهی به کیفم که از قبل روی تخت آماده بود کردم
به سمت کیف رفتم
زیپش رو بستم و دستی به کیف کشیدم
همهچیز آماده بود...
فقط باید حواسم رو جمع میکردم.
اما درست همون لحظه صدای در بلند شد!
با شنیدن صدا، سریع کیف رو زیر تخت هل دادم و چند قدم ازش فاصله گرفتم.
قلبم تندتر از قبل میزد.
+ بیا داخل.
خدمتکار وارد اتاق شد.
@ خانم، بفرمایید شام.
اسمش جیلیو بود؛ خدمتکار مورد اعتماد جونگکوک.
زنی که اصلاً ازش خوشم نمیاومد!
هر ثانیه و هر دقیقه منو زیر نظر داشت و اگه کوچکترین کار مشکوکی انجام میدادم، سریع به جونگکوک زنگ میزد و تمام اتفاقات رو براش تعریف میکرد.
هر شب همین قضیه بود.
یکی از سختترین قسمتهای نقشهی فرارم، همین خانم بود.
لبخند فیکی روی لبم کاشتم و با سر حرفش رو تأیید کردم.
+ باشه عزیزم، تو برو، من الان میام.
سری تکون داد، ولی درست قبل از بیرون رفتن، نگاهش برای لحظهای به زیر تخت افتاد.
قلبم برای چند ثانیه از حرکت ایستاد!
سریع خودم رو به سمت تخت کشیدم و جوری جلوی اون ایستادم که کیف دیده نشه.
چند لحظه نگاهم کرد و بعد دوباره سرش رو بالا آورد.
@ چشم، خانم...
با یه لبخند مصنوعی از اتاق بیرون رفت.
نفسی تازه کردم و سریع کیفم رو از زیر تخت بیرون آوردم و روی تخت گذاشتم.
+ برای تو هم نقشه دارم...
برای همهچیز برنامه ریخته بودم، ولی اینکه آیا میتونستم همهچیز رو درست انجام بدم یا نه، هنوز برام مشخص نبود.
از اتاق بیرون رفتم و آروم به سمت آشپزخونه راه افتادم.
@بفرمایید، خانم...
صندلی رو برام عقب کشید. روی صندلی نشستم و نگاهی به ظرف مقابلم انداختم.
سوپ همیشگی و بدمزه!
یاد گرفته بودم سر غذا نق نزنم ، چون این غذا دستور همیشگی جونگکوک بود و اصلاً نمیخواستم به خاطر یه ظرف سوپ هم دردسر درست بشه.
قاشهی اول رو پر کردم و به سمت دهنم بردم، ولی همین که بوش بهم خورد، صورتم ناخودآگاه توی هم جمع شد.
هنوزم به طعمش عادت نداشتم.
نگاهی به خدمتکار انداختم. نگاهش کاملاً روی من بود و تلفنش هم توی دستش قرار داشت.
با دیدن نگاهش مجبور شدم از بوی بد سوپ بگذرم.
قاشق اول رو توی دهنم گذاشتم و سعی کردم هیچ واکنشی نشون ندم.
قاشق دوم...
قاشق سوم...
همینجوری ادامه دادم تا اینکه بالاخره ظرف کاملاً خالی شد.
قاشق رو داخل بشقاب گذاشتم و نگاهم رو به خدمتکار دادم.
لبخند فیکی زد، تلفن داخل دستش رو کنار گذاشت و شروع به جمع کردن ظرفها کرد.
امروز پنجشنبه بود و بهجز همین خدمتکار، کس دیگهای توی خونه نبود.
ظرفها رو یکییکی شست و بعد به سمتم برگشت.
+ اه...
آهی الکی از دهنم خارج کردم و دستم رو روی شکمم گذاشتم.
با عجله از جام بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی دویدم.
صدای قدمهاش رو پشت سرم می شنیدم، اون هم با سرعت دنبالم می اومد.
در سرویس بهداشتی رو بستم و قبل از اینکه فرصت سؤال پرسیدن پیدا کنه، صدای نگرانش بلند شد:
@ خانم، حالتون خوبه؟
+ پریود شدم! میتونی پد بیاری؟
@ چشم، خانم.
صدای قدمهاش رو شنیدم که کمکم از سرویس بهداشتی دور شد.
چند دقیقهای نگذشته بود که دوباره برگشت.
در رو باز کردم و به صورتش نگاه انداختم.
+ پد رو بده.
همین که پد رو از دستش گرفتم، سریع جملهی دیگهای به حرفم اضافه کردم:
+ راستی، یه سوسک اینجاست! میتونی بکشیش؟
چند لحظه با تعجب نگام کرد و بعد سری تکون داد..
@ البته، خانم...
خواست وارد سرویس بهداشتی بشه، ولی برای لحظهای مکث کرد.
@ اجازه هست؟
+ البته!
وارد شد و نگاهی به اطراف انداخت.
@ کجاست، خانم؟
+ اون آخر...
یه قدم به جلو برداشت و من هم آرومآروم قدمهام رو به عقب کشیدم.
@ چیزی اینجا نیست...
برگشت تا دوباره ازم سؤال بپرسه، ولی با در بسته مواجه شد!
اولش سکوتی مطلق همه جارو فرا گرفت و بعد صدای کوبیده شدن دستش به در بلند شد.
@خانم در رو باز کنید
!
صدای عربدهاش بلند شد.
اما دیگه دیر شده بود..
در رو قفل کرده بودم.
..❤️🔥☘️ ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐
+ فرار نباشم
حرفش رو حفظ بودم؛ برای همین قبل از اینکه جملهاش رو تموم کنه، ادامهش رو گفتم.
لبخندی روی لبش نشست.
ـ آفرین، دخترکم...
روی دستم رو بوسید و با یه بوسهی دیگه روی گونهام، از خونه بیرون رفت.
با بسته شدن در، تکیهی آرومی بهش دادم.
چند بار نفس عمیق کشیدم و بوسهی روی لپم رو با پشت دست پاک کردم.
زیر لب گفتم:
بالاخره رفت...
با یادآوری نقشهای که برای امشب داشتم، سریع به سمت اتاق خواب رفتم.
نگاهی به کیفم که از قبل روی تخت آماده بود کردم
به سمت کیف رفتم
زیپش رو بستم و دستی به کیف کشیدم
همهچیز آماده بود...
فقط باید حواسم رو جمع میکردم.
اما درست همون لحظه صدای در بلند شد!
با شنیدن صدا، سریع کیف رو زیر تخت هل دادم و چند قدم ازش فاصله گرفتم.
قلبم تندتر از قبل میزد.
+ بیا داخل.
خدمتکار وارد اتاق شد.
@ خانم، بفرمایید شام.
اسمش جیلیو بود؛ خدمتکار مورد اعتماد جونگکوک.
زنی که اصلاً ازش خوشم نمیاومد!
هر ثانیه و هر دقیقه منو زیر نظر داشت و اگه کوچکترین کار مشکوکی انجام میدادم، سریع به جونگکوک زنگ میزد و تمام اتفاقات رو براش تعریف میکرد.
هر شب همین قضیه بود.
یکی از سختترین قسمتهای نقشهی فرارم، همین خانم بود.
لبخند فیکی روی لبم کاشتم و با سر حرفش رو تأیید کردم.
+ باشه عزیزم، تو برو، من الان میام.
سری تکون داد، ولی درست قبل از بیرون رفتن، نگاهش برای لحظهای به زیر تخت افتاد.
قلبم برای چند ثانیه از حرکت ایستاد!
سریع خودم رو به سمت تخت کشیدم و جوری جلوی اون ایستادم که کیف دیده نشه.
چند لحظه نگاهم کرد و بعد دوباره سرش رو بالا آورد.
@ چشم، خانم...
با یه لبخند مصنوعی از اتاق بیرون رفت.
نفسی تازه کردم و سریع کیفم رو از زیر تخت بیرون آوردم و روی تخت گذاشتم.
+ برای تو هم نقشه دارم...
برای همهچیز برنامه ریخته بودم، ولی اینکه آیا میتونستم همهچیز رو درست انجام بدم یا نه، هنوز برام مشخص نبود.
از اتاق بیرون رفتم و آروم به سمت آشپزخونه راه افتادم.
@بفرمایید، خانم...
صندلی رو برام عقب کشید. روی صندلی نشستم و نگاهی به ظرف مقابلم انداختم.
سوپ همیشگی و بدمزه!
یاد گرفته بودم سر غذا نق نزنم ، چون این غذا دستور همیشگی جونگکوک بود و اصلاً نمیخواستم به خاطر یه ظرف سوپ هم دردسر درست بشه.
قاشهی اول رو پر کردم و به سمت دهنم بردم، ولی همین که بوش بهم خورد، صورتم ناخودآگاه توی هم جمع شد.
هنوزم به طعمش عادت نداشتم.
نگاهی به خدمتکار انداختم. نگاهش کاملاً روی من بود و تلفنش هم توی دستش قرار داشت.
با دیدن نگاهش مجبور شدم از بوی بد سوپ بگذرم.
قاشق اول رو توی دهنم گذاشتم و سعی کردم هیچ واکنشی نشون ندم.
قاشق دوم...
قاشق سوم...
همینجوری ادامه دادم تا اینکه بالاخره ظرف کاملاً خالی شد.
قاشق رو داخل بشقاب گذاشتم و نگاهم رو به خدمتکار دادم.
لبخند فیکی زد، تلفن داخل دستش رو کنار گذاشت و شروع به جمع کردن ظرفها کرد.
امروز پنجشنبه بود و بهجز همین خدمتکار، کس دیگهای توی خونه نبود.
ظرفها رو یکییکی شست و بعد به سمتم برگشت.
+ اه...
آهی الکی از دهنم خارج کردم و دستم رو روی شکمم گذاشتم.
با عجله از جام بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی دویدم.
صدای قدمهاش رو پشت سرم می شنیدم، اون هم با سرعت دنبالم می اومد.
در سرویس بهداشتی رو بستم و قبل از اینکه فرصت سؤال پرسیدن پیدا کنه، صدای نگرانش بلند شد:
@ خانم، حالتون خوبه؟
+ پریود شدم! میتونی پد بیاری؟
@ چشم، خانم.
صدای قدمهاش رو شنیدم که کمکم از سرویس بهداشتی دور شد.
چند دقیقهای نگذشته بود که دوباره برگشت.
در رو باز کردم و به صورتش نگاه انداختم.
+ پد رو بده.
همین که پد رو از دستش گرفتم، سریع جملهی دیگهای به حرفم اضافه کردم:
+ راستی، یه سوسک اینجاست! میتونی بکشیش؟
چند لحظه با تعجب نگام کرد و بعد سری تکون داد..
@ البته، خانم...
خواست وارد سرویس بهداشتی بشه، ولی برای لحظهای مکث کرد.
@ اجازه هست؟
+ البته!
وارد شد و نگاهی به اطراف انداخت.
@ کجاست، خانم؟
+ اون آخر...
یه قدم به جلو برداشت و من هم آرومآروم قدمهام رو به عقب کشیدم.
@ چیزی اینجا نیست...
برگشت تا دوباره ازم سؤال بپرسه، ولی با در بسته مواجه شد!
اولش سکوتی مطلق همه جارو فرا گرفت و بعد صدای کوبیده شدن دستش به در بلند شد.
@خانم در رو باز کنید
!
صدای عربدهاش بلند شد.
اما دیگه دیر شده بود..
در رو قفل کرده بودم.
- ۴.۵k
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط