...My evil angel...
...My evil angel...
پارت¹
فصل سوم
مهمان ناخوانده
...
سه روز از پایان ضیافت گذشته بود.
قلعهی دنیای سرخ دوباره به آرامش رسیده بود.
...
ا.ت کمکم به زندگی در جهنم عادت کرده بود.
...
بعد از جنگ، دیگر آن ترس روزهای اول را نداشت.
....
حتی گاهی همراه سربازها در حیاط قدم میزد یا ساعتها در کتابخانهی بزرگ قلعه کتاب میخواند.
...
جونگکوک هم مثل همیشه مشغول رسیدگی به کارهای قلمرو بود.
...
همهچیز آرام به نظر میرسید...
...
اما...
در دوردست...
...
پشت دروازههای عظیم جهنم....
...
مردی با شنلی بلند و مشکی ایستاده بود.
...
موهای خاکستریاش با وزش باد آرام تکان میخورد.
...
چشمهای قهوهایِ سوختهاش آرام اما نافذ بودند.
...
و دو بال سفید و باشکوه پشت سرش جمع شده بودند.
نگهبانان با دیدن بالهای سفید، شمشیرهایشان را بیرون کشیدند.
...
یکی از آنها با صدای بلند گفت:
...
«اسمت؟»
...
مرد بدون ذرهای ترس لبخند محوی زد.
׫کیم... تهیونگ.»
...
نگهبان اخم کرد.
...
*«دلیل حضورت؟»
...
تهیونگ نگاهش را از دروازه برنداشت.
...
׫برای دیدار پادشاه اومدم.»
....
*«چرا؟»
...
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
...
بعد آرام گفت:
...
׫گفتم میخوام پادشاه رو ببینم.»
...
نگهبانها با تعجب به هم نگاه کردند.
...
هیچ فرشتهای تا آن روز داوطلبانه وارد جهنم نشده بود.
...
یکی از نگهبانان فوراً به سمت قلعه دوید تا خبر را به پادشاه برساند.
......
____________________•
در بلندترین برج قلعه...
...
امیلی، پری سرنوشت، کنار پنجره ایستاده بود.
...
کلاغ چشمطلایی روی شانهاش نشست و به دروازه خیره شد.
...
چند لحظه بعد آرام گفت:
...
٪«بعد از این همه سال... بالاخره برگشت.»
...
لبخند امیلی برای لحظهای محو شد.
...
£«آره...»
...
کلاغ سرش را کج کرد.
...
٪«فکر میکنی جونگکوک از دیدنش خوشحال بشه؟»
...
امیلی نگاهش را از تهیونگ برنداشت.
...
£«خوشحال؟»
...
لبخند مرموزی زد.
...
£«نه... اما از امروز گذشتهای که سالها دفن شده بود... دوباره زنده میشه.»
...
کلاغ بالهایش را باز کرد.
...
٪«پس... وقتشه؟»
...
امیلی آهسته زمزمه کرد:
...
£«از این لحظه... سرنوشت سختتر از همیشه نوشته خواهد شد.»
...
__________________•
در همان لحظه...
...
جونگکوک در تالار سلطنتی مشغول بررسی گزارشهای قلمرو بود.
...
ا.ت هم روی مبل کنار پنجره نشسته بود و کتابی در دست داشت.
...
ناگهان درهای تالار باز شدند.
...
یکی از نگهبانها با عجله وارد شد و زانو زد.
...
○«سرورم.»
...
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
...
_«چی شده؟»
...
○«مردی پشت دروازههای جهنمه.»
...
_«اسمش؟»
...
نگهبان نفس عمیقی کشید.
...
○«کیم... تهیونگ.»
...
برای اولین بار...
...
دست جونگکوک از روی پروندهها کنار رفت.
...
سکوت سنگینی تالار را فرا گرفت.
...
ا.ت با تعجب به او نگاه کرد.
...
تا آن روز، هیچوقت چنین واکنشی از جونگکوک ندیده بود.
...
جونگکوک آرام از جایش بلند شد.
...
چشمهای سرخش برای لحظهای لرزیدند.
...
بعد با همان صدای سرد همیشگی گفت:
...
«بذار... وارد بشه.»
...
نگهبان تعظیم کرد و از تالار خارج شد.
...
ا.ت با کنجکاوی پرسید:
...
+«کوک... تهیونگ کیه؟»
...
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
...
نگاهش را از درهای تالار برنداشت.
...
و بالبخندی محو فقط یک جمله گفت:
...
_«بهزودی... خودت میفهمی.»
...
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره امروز یه پارت طولانی گذاشتم شاید شب بازم گذاشتم😊
پارت¹
فصل سوم
مهمان ناخوانده
...
سه روز از پایان ضیافت گذشته بود.
قلعهی دنیای سرخ دوباره به آرامش رسیده بود.
...
ا.ت کمکم به زندگی در جهنم عادت کرده بود.
...
بعد از جنگ، دیگر آن ترس روزهای اول را نداشت.
....
حتی گاهی همراه سربازها در حیاط قدم میزد یا ساعتها در کتابخانهی بزرگ قلعه کتاب میخواند.
...
جونگکوک هم مثل همیشه مشغول رسیدگی به کارهای قلمرو بود.
...
همهچیز آرام به نظر میرسید...
...
اما...
در دوردست...
...
پشت دروازههای عظیم جهنم....
...
مردی با شنلی بلند و مشکی ایستاده بود.
...
موهای خاکستریاش با وزش باد آرام تکان میخورد.
...
چشمهای قهوهایِ سوختهاش آرام اما نافذ بودند.
...
و دو بال سفید و باشکوه پشت سرش جمع شده بودند.
نگهبانان با دیدن بالهای سفید، شمشیرهایشان را بیرون کشیدند.
...
یکی از آنها با صدای بلند گفت:
...
«اسمت؟»
...
مرد بدون ذرهای ترس لبخند محوی زد.
׫کیم... تهیونگ.»
...
نگهبان اخم کرد.
...
*«دلیل حضورت؟»
...
تهیونگ نگاهش را از دروازه برنداشت.
...
׫برای دیدار پادشاه اومدم.»
....
*«چرا؟»
...
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
...
بعد آرام گفت:
...
׫گفتم میخوام پادشاه رو ببینم.»
...
نگهبانها با تعجب به هم نگاه کردند.
...
هیچ فرشتهای تا آن روز داوطلبانه وارد جهنم نشده بود.
...
یکی از نگهبانان فوراً به سمت قلعه دوید تا خبر را به پادشاه برساند.
......
____________________•
در بلندترین برج قلعه...
...
امیلی، پری سرنوشت، کنار پنجره ایستاده بود.
...
کلاغ چشمطلایی روی شانهاش نشست و به دروازه خیره شد.
...
چند لحظه بعد آرام گفت:
...
٪«بعد از این همه سال... بالاخره برگشت.»
...
لبخند امیلی برای لحظهای محو شد.
...
£«آره...»
...
کلاغ سرش را کج کرد.
...
٪«فکر میکنی جونگکوک از دیدنش خوشحال بشه؟»
...
امیلی نگاهش را از تهیونگ برنداشت.
...
£«خوشحال؟»
...
لبخند مرموزی زد.
...
£«نه... اما از امروز گذشتهای که سالها دفن شده بود... دوباره زنده میشه.»
...
کلاغ بالهایش را باز کرد.
...
٪«پس... وقتشه؟»
...
امیلی آهسته زمزمه کرد:
...
£«از این لحظه... سرنوشت سختتر از همیشه نوشته خواهد شد.»
...
__________________•
در همان لحظه...
...
جونگکوک در تالار سلطنتی مشغول بررسی گزارشهای قلمرو بود.
...
ا.ت هم روی مبل کنار پنجره نشسته بود و کتابی در دست داشت.
...
ناگهان درهای تالار باز شدند.
...
یکی از نگهبانها با عجله وارد شد و زانو زد.
...
○«سرورم.»
...
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
...
_«چی شده؟»
...
○«مردی پشت دروازههای جهنمه.»
...
_«اسمش؟»
...
نگهبان نفس عمیقی کشید.
...
○«کیم... تهیونگ.»
...
برای اولین بار...
...
دست جونگکوک از روی پروندهها کنار رفت.
...
سکوت سنگینی تالار را فرا گرفت.
...
ا.ت با تعجب به او نگاه کرد.
...
تا آن روز، هیچوقت چنین واکنشی از جونگکوک ندیده بود.
...
جونگکوک آرام از جایش بلند شد.
...
چشمهای سرخش برای لحظهای لرزیدند.
...
بعد با همان صدای سرد همیشگی گفت:
...
«بذار... وارد بشه.»
...
نگهبان تعظیم کرد و از تالار خارج شد.
...
ا.ت با کنجکاوی پرسید:
...
+«کوک... تهیونگ کیه؟»
...
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
...
نگاهش را از درهای تالار برنداشت.
...
و بالبخندی محو فقط یک جمله گفت:
...
_«بهزودی... خودت میفهمی.»
...
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره امروز یه پارت طولانی گذاشتم شاید شب بازم گذاشتم😊
- ۱.۶k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط