رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل سیوهفتم: خوابی در آغوش کایزن
باغ هتل در سکوت فرو رفته بود.
ملیسا هنوز سرش رو به سینهٔ کایزن تکیه داده بود. گریههاش کمکم آروم شده بودن، اما هر چند لحظه یک بار، نفسش از بغض میلرزید.
کایزن چیزی نمیگفت. فقط اجازه داده بود ملیسا هرقدر میخواد گریه کنه.
مدتی گذشت.
ملیسا که از گریه و خستگی توانش رو از دست داده بود، چشمهاش رو بست. انگشتهاش هنوز گوشهٔ ژاکت کایزن رو گرفته بودن.
چند دقیقه بعد، نفسهاش منظم شد.
کایزن به پایین نگاه کرد.
ـ ملیسا؟
جوابی نشنید.
کمی سرش رو خم کرد و متوجه شد ملیسا خوابش برده.
با تعجب زیر لب گفت:
ـ جدی خوابیدی؟
ملیسا حتی تکون هم نخورد.
کایزن به صورت آرومش نگاه کرد. رد اشک هنوز روی گونههاش باقی مونده بود و موهاش کمی بههم ریخته بودن.
نگاهش برای لحظهای روی صورت ملیسا موند.
دختری که در طول روز تلاش میکرد خودش رو محکم نشون بده، حالا در خواب، بدون هیچ مقاومتی به او تکیه کرده بود.
کایزن آهسته نفس کشید.
ـ واقعاً خودت رو تا این حد خسته کردی...
نگاهی به ساعتش انداخت. هوا سردتر شده بود و نمیتونست ملیسا رو تمام شب توی باغ نگه داره.
آرام صداش زد:
ـ ملیسا، باید بریم داخل.
ملیسا در خواب کمی جابهجا شد، اما بیدار نشد.
کایزن لحظهای مردد موند. بعد یک دستش رو پشت شونههای ملیسا و دست دیگهاش رو زیر زانوهاش قرار داد و بهآرامی بلندش کرد.
ملیسا در خواب به لباسش چنگ زد و سرش رو به سینهاش نزدیکتر کرد.
کایزن یکدفعه مکث کرد.
گوشهاش دوباره سرخ شدن.
ـ حتی توی خواب هم نمیذاری راحت باشم...
بااینحال، صدایش آرام بود و مراقب بود ملیسا بیدار نشه.
***
کایزن از در شیشهای وارد هتل شد و بیصدا از راهرو گذشت.
وقتی به اتاق رسید، دستگیره رو بهآرامی پایین داد و در رو باز کرد.
چراغ کوچکی کنار ورودی روشن بود. ایومی و بقیه خواب بودن و صدایی از اتاقهای دیگه شنیده نمیشد.
کایزن به سمت اتاق ملیسا رفت.
در نیمهباز بود.
با احتیاط وارد شد و به تخت نزدیک شد. بعد ملیسا رو بهآرامی روی تشک گذاشت و مطمئن شد که سرش راحت روی بالش قرار گرفته.
ملیسا کمی غلت زد و پتو رو با دستش جستوجو کرد.
کایزن پتو رو برداشت و تا روی شونههاش بالا کشید.
چند تار مو روی صورت ملیسا افتاده بود. کایزن لحظهای بهش نگاه کرد، اما بهجای اینکه دستش رو جلو ببره، فقط موهای کنار بالش رو مرتب کرد تا روی صورتش نمونن.
بعد آهسته گفت:
ـ شب بخیر، ملیسا.
میخواست از اتاق بیرون بره که صدای ضعیفی شنید.
ـ کایزن...
همونجا ایستاد و برگشت.
ملیسا هنوز چشمهاش بسته بود.
ـ نرو...
کایزن چند لحظه بیحرکت موند.
احتمالاً ملیسا هنوز خواب میدید؛ شاید هم از شدت خستگی نمیدونست چی میگه.
بااینحال، نگاه کایزن نرمتر شد.
صندلی کنار تخت رو جلو کشید و برای چند دقیقه نشست.
ـ نمیرم. بخواب.
ملیسا دیگه چیزی نگفت.
چند لحظه بعد، نفسهاش دوباره منظم شد.
کایزن مطمئن شد که خوابیده، بعد از جاش بلند شد و پتو رو یک بار دیگه مرتب کرد.
پیش از بیرون رفتن، نگاهی به صورت آرومش انداخت.
هنوز نمیدونست چه کسی یا چه چیزی باعث شده بود ملیسا اینقدر درد رو در خودش نگه داره. اما امشب فهمیده بود که پشت سکوت و لبخندهای کمرنگش، ناراحتیهایی وجود دارن که هیچکس نباید مجبور باشه بهتنهایی تحملشون کنه.
کایزن در رو بیصدا بست و به اتاق خودش برگشت.
***
صبح روز بعد، ملیسا هنوز نمیدونست چطور از باغ به اتاقش رسیده.
تنها چیزی که به یاد میآورد، آغوش گرم کایزن و صدای آرومش بود.
وقتی چشمهاش رو باز کرد، چند لحظه به سقف خیره موند.
بعد پتو رو نگاه کرد.
ـ من که دیشب خودم پتو رو نکشیدم روم...
ناگهان تمام اتفاقات شب قبل به یادش اومد.
باغ. اشکهاش. کایزن...
و اینکه سرش روی سینهٔ او خوابش برده بود!
ملیسا صورتش رو با هر دو دست پوشوند.
ـ وای نه...
در همین لحظه، گوشیاش روی میز لرزید.
پیامی از کایزن بود.
**کایزن:** بیدار شدی؟
ملیسا چند ثانیه به پیام نگاه کرد و بعد جواب داد:
**ملیسا:** آره.
پاسخ کایزن خیلی زود رسید.
**کایزن:** حالت بهتره؟
ملیسا این بار بدون عجله جواب داد.
**ملیسا:** آره. ممنون که دیشب کنارم موندی.
چند لحظه گذشت.
**کایزن:** لازم نیست تشکر کنی.
ملیسا لبخند کوچکی زد.
بعد پیام دیگری دریافت کرد.
**کایزن:** برای صبحونه دیرت نشه.
ملیسا گوشی رو روی سینهاش گذاشت و به سقف نگاه کرد.
کایزن هنوز همون پسر کمحرف و سرد بود.
اما حالا ملیسا میدونست وقتی واقعاً بهش احتیاج داشته، او بدون پرسیدن سؤالهای زیاد کنارش مونده.
و این خاطره، احتمالاً تا مدتها از ذهن هیچکدومشون پاک نمیشد.
باغ هتل در سکوت فرو رفته بود.
ملیسا هنوز سرش رو به سینهٔ کایزن تکیه داده بود. گریههاش کمکم آروم شده بودن، اما هر چند لحظه یک بار، نفسش از بغض میلرزید.
کایزن چیزی نمیگفت. فقط اجازه داده بود ملیسا هرقدر میخواد گریه کنه.
مدتی گذشت.
ملیسا که از گریه و خستگی توانش رو از دست داده بود، چشمهاش رو بست. انگشتهاش هنوز گوشهٔ ژاکت کایزن رو گرفته بودن.
چند دقیقه بعد، نفسهاش منظم شد.
کایزن به پایین نگاه کرد.
ـ ملیسا؟
جوابی نشنید.
کمی سرش رو خم کرد و متوجه شد ملیسا خوابش برده.
با تعجب زیر لب گفت:
ـ جدی خوابیدی؟
ملیسا حتی تکون هم نخورد.
کایزن به صورت آرومش نگاه کرد. رد اشک هنوز روی گونههاش باقی مونده بود و موهاش کمی بههم ریخته بودن.
نگاهش برای لحظهای روی صورت ملیسا موند.
دختری که در طول روز تلاش میکرد خودش رو محکم نشون بده، حالا در خواب، بدون هیچ مقاومتی به او تکیه کرده بود.
کایزن آهسته نفس کشید.
ـ واقعاً خودت رو تا این حد خسته کردی...
نگاهی به ساعتش انداخت. هوا سردتر شده بود و نمیتونست ملیسا رو تمام شب توی باغ نگه داره.
آرام صداش زد:
ـ ملیسا، باید بریم داخل.
ملیسا در خواب کمی جابهجا شد، اما بیدار نشد.
کایزن لحظهای مردد موند. بعد یک دستش رو پشت شونههای ملیسا و دست دیگهاش رو زیر زانوهاش قرار داد و بهآرامی بلندش کرد.
ملیسا در خواب به لباسش چنگ زد و سرش رو به سینهاش نزدیکتر کرد.
کایزن یکدفعه مکث کرد.
گوشهاش دوباره سرخ شدن.
ـ حتی توی خواب هم نمیذاری راحت باشم...
بااینحال، صدایش آرام بود و مراقب بود ملیسا بیدار نشه.
***
کایزن از در شیشهای وارد هتل شد و بیصدا از راهرو گذشت.
وقتی به اتاق رسید، دستگیره رو بهآرامی پایین داد و در رو باز کرد.
چراغ کوچکی کنار ورودی روشن بود. ایومی و بقیه خواب بودن و صدایی از اتاقهای دیگه شنیده نمیشد.
کایزن به سمت اتاق ملیسا رفت.
در نیمهباز بود.
با احتیاط وارد شد و به تخت نزدیک شد. بعد ملیسا رو بهآرامی روی تشک گذاشت و مطمئن شد که سرش راحت روی بالش قرار گرفته.
ملیسا کمی غلت زد و پتو رو با دستش جستوجو کرد.
کایزن پتو رو برداشت و تا روی شونههاش بالا کشید.
چند تار مو روی صورت ملیسا افتاده بود. کایزن لحظهای بهش نگاه کرد، اما بهجای اینکه دستش رو جلو ببره، فقط موهای کنار بالش رو مرتب کرد تا روی صورتش نمونن.
بعد آهسته گفت:
ـ شب بخیر، ملیسا.
میخواست از اتاق بیرون بره که صدای ضعیفی شنید.
ـ کایزن...
همونجا ایستاد و برگشت.
ملیسا هنوز چشمهاش بسته بود.
ـ نرو...
کایزن چند لحظه بیحرکت موند.
احتمالاً ملیسا هنوز خواب میدید؛ شاید هم از شدت خستگی نمیدونست چی میگه.
بااینحال، نگاه کایزن نرمتر شد.
صندلی کنار تخت رو جلو کشید و برای چند دقیقه نشست.
ـ نمیرم. بخواب.
ملیسا دیگه چیزی نگفت.
چند لحظه بعد، نفسهاش دوباره منظم شد.
کایزن مطمئن شد که خوابیده، بعد از جاش بلند شد و پتو رو یک بار دیگه مرتب کرد.
پیش از بیرون رفتن، نگاهی به صورت آرومش انداخت.
هنوز نمیدونست چه کسی یا چه چیزی باعث شده بود ملیسا اینقدر درد رو در خودش نگه داره. اما امشب فهمیده بود که پشت سکوت و لبخندهای کمرنگش، ناراحتیهایی وجود دارن که هیچکس نباید مجبور باشه بهتنهایی تحملشون کنه.
کایزن در رو بیصدا بست و به اتاق خودش برگشت.
***
صبح روز بعد، ملیسا هنوز نمیدونست چطور از باغ به اتاقش رسیده.
تنها چیزی که به یاد میآورد، آغوش گرم کایزن و صدای آرومش بود.
وقتی چشمهاش رو باز کرد، چند لحظه به سقف خیره موند.
بعد پتو رو نگاه کرد.
ـ من که دیشب خودم پتو رو نکشیدم روم...
ناگهان تمام اتفاقات شب قبل به یادش اومد.
باغ. اشکهاش. کایزن...
و اینکه سرش روی سینهٔ او خوابش برده بود!
ملیسا صورتش رو با هر دو دست پوشوند.
ـ وای نه...
در همین لحظه، گوشیاش روی میز لرزید.
پیامی از کایزن بود.
**کایزن:** بیدار شدی؟
ملیسا چند ثانیه به پیام نگاه کرد و بعد جواب داد:
**ملیسا:** آره.
پاسخ کایزن خیلی زود رسید.
**کایزن:** حالت بهتره؟
ملیسا این بار بدون عجله جواب داد.
**ملیسا:** آره. ممنون که دیشب کنارم موندی.
چند لحظه گذشت.
**کایزن:** لازم نیست تشکر کنی.
ملیسا لبخند کوچکی زد.
بعد پیام دیگری دریافت کرد.
**کایزن:** برای صبحونه دیرت نشه.
ملیسا گوشی رو روی سینهاش گذاشت و به سقف نگاه کرد.
کایزن هنوز همون پسر کمحرف و سرد بود.
اما حالا ملیسا میدونست وقتی واقعاً بهش احتیاج داشته، او بدون پرسیدن سؤالهای زیاد کنارش مونده.
و این خاطره، احتمالاً تا مدتها از ذهن هیچکدومشون پاک نمیشد.
- ۲۲۶
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط