HATE ME BEAT ME

HATE ME, BEAT ME

HATE ME, BEAT ME

by sia

پارت اول: دختری که حوصلهٔ هیچ‌کس را نداشت

اول‌شخص — کلر

ساعت ۷:۱۸ صبح بود و من رسماً از سه چیز متنفر بودم.

اول، زنگ ساعت.

دوم، آدم‌هایی که ساعت هفت صبح با انرژی از خواب بیدار می‌شدن و می‌گفتن: «وای، چه روز قشنگی!»

و سوم...

«کلر! بیداری؟»

چشم‌هام رو بستم.

صدای نیکول از پشت در اتاقم دوباره بلند شد.

«می‌دونم بیداری! چراغ اتاقت روشنه!»

با صدایی که حتی خودم هم به‌سختی شنیدم، گفتم: «پس چرا سؤال می‌پرسی؟»

«چون می‌خوام از نظر اجتماعی مؤدب باشم.»

«تبریک می‌گم. شکست خوردی.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد صدای خنده‌اش رو شنیدم.

لعنت بهش.

از اون آدم‌هایی بود که حتی وقتی بهشون بی‌احترامی می‌کردی، باز هم می‌خندیدن. من واقعاً نمی‌فهمیدم چطور چنین چیزی ممکنه.

بالاخره از تخت بیرون اومدم، موهای بلند مشکی‌ـقهوه‌ایم رو از جلوی صورتم کنار زدم و به آینه نگاه کردم.

چشم‌های عسلی‌ام زیر نور صبح روشن‌تر به نظر می‌رسیدن. پوستم مثل همیشه روشن بود و موهام، که دیشب بدون هیچ نظم خاصی روی بالش پخش شده بودن، حالا بیشتر شبیه نتیجهٔ یک انفجار کوچیک به نظر می‌رسیدن.

به خودم خیره شدم.

«عالیه. مدل بین‌المللی، قربانی بالش.»

لباس راحتی مشکی‌ام رو عوض کردم و موهام رو بستم. امروز قرار نبود عکاسی داشته باشم؛ فقط چند جلسهٔ کاری و بررسی قراردادهای جدید.

یعنی به زبان ساده، قرار بود ساعت‌ها به آدم‌هایی لبخند بزنم که از من انتظار داشتن برای هر پیشنهادشون ذوق‌زده بشم.

چه زندگی رؤیایی‌ای.

وقتی وارد آشپزخونه شدم، نیکول پشت میز نشسته بود و با گوشی‌اش کار می‌کرد. به‌محض دیدنم، لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

«صبح بخیر، ستارهٔ جهانی.»

صندلی رو عقب کشیدم و نشستم.

«اگه یه بار دیگه این‌طوری صدام کنی، خودم شخصاً ستارهٔ جهانی رو از پنجره پرت می‌کنم پایین.»

«خوبه. حداقل امروز انگیزه داری.»

فنجون قهوه‌ام رو برداشتم.

نیکول مدیر برنامه‌هام بود؛ البته در طول این چند سال، رابطه‌مون از یک همکاری معمولی خیلی فراتر رفته بود. اون از معدود آدم‌هایی بود که می‌تونست بدون ترس باهام مخالفت کنه و هنوز هم روز بعد سر کار حاضر بشه.

گاهی فکر می‌کردم باید بابت این شجاعت بهش جایزه بدن.

گاهی هم فکر می‌کردم باید بابتش حقوقش رو کم کنم.

«امروز برنامه‌ات فشرده‌ست.» نیکول گوشی رو روی میز گذاشت. «اول جلسه با تیم تبلیغات، بعد بررسی قرارداد برند جواهرات، بعد هم مصاحبهٔ کوتاه برای مجلهٔ—»

«نه.»

مکث کرد.

«من هنوز جمله‌ام تموم نشده.»

«من هم هنوز قهوه‌ام تموم نشده. هر دومون مشکلاتی داریم.»

نگاهی به من انداخت.

«مصاحبه فقط بیست دقیقه طول می‌کشه.»

«آخرین مصاحبهٔ بیست‌دقیقه‌ای من چهل‌وهفت دقیقه طول کشید.»

«چون خبرنگار ازت خوشش اومده بود.»

«اون از من نپرسید چه‌جوری به موفقیت رسیدم. پرسید چرا توی عکس تبلیغاتی‌ام لبخند نزدم.»

نیکول شونه بالا انداخت.

«خب، چرا لبخند نزدی؟»

«چون تبلیغ عطر بود، نه خمیردندون.»

این بار حتی خودش هم نتونست جلوی خنده‌اش رو بگیره.

برای چند دقیقه، صبح تقریباً عادی به نظر می‌رسید.

تا وقتی که گوشی نیکول دوباره لرزید.

نگاهش به صفحه افتاد. لبخندش کم‌رنگ شد.

من متوجه شدم.

«چی شده؟»

«هیچی.»

قهوه‌ام رو روی میز گذاشتم.

«نیکول.»

«گفتم هیچی.»

«و من هم گفتم نیکول.»

چند ثانیه نگاهم کرد و بعد گوشی رو به طرفم چرخوند.

یک صفحهٔ خبری باز بود.

تیتر بزرگ بالای صفحه نوشته بود:

«کلر یا جونگ‌کوک؟ کدام‌یک شایستهٔ عنوان تأثیرگذارترین مدل نسل جدید است؟»

چند لحظه به تیتر خیره موندم.

بعد پلک زدم.

دوباره خوندمش.

«...جونگ‌کوک؟»

نیکول آهسته گفت: «آره.»

«من این آدم رو می‌شناسم؟»

«نه.»

«اون من رو می‌شناسه؟»

«فکر نمی‌کنم.»

«پس چرا من باید باهاش مسابقه بدم؟»

نیکول دست‌هاش رو روی میز گذاشت.

«چون رسانه‌ها دوست دارن دو نفر موفق رو مقابل هم قرار بدن. این‌طوری مردم بیشتر کلیک می‌کنن.»

به صفحه نگاه کردم. زیر تیتر، عکس من کنار عکس یک مرد جوان قرار داشت. موهای تیره، لباس مشکی و چهره‌ای که حتی از توی عکس هم به نظر می‌رسید اعتمادبه‌نفسش از حد مجاز بیشتره.

از اون مدل آدم‌هایی که احتمالاً وقتی وارد اتاق می‌شن، انتظار دارن همه متوجه حضورشون بشن.

عالی.

دقیقاً همون چیزی که دنیا کم داشت.

دو مدل معروف که هنوز همدیگه رو درست نمی‌شناختن، اما اینترنت تصمیم گرفته بود ازشون دشمن بسازه.

«این نظرسنجی چند تا رأی داره؟» پرسیدم.

نیکول صفحه رو پایین برد.

«حدود دویست هزار.»

قهوه‌ام رو برداشتم.

«مردم واقعاً کار و زندگی ندارن؟»

«ظاهراً نه.»
«غم‌انگیزخ.»

یک جرعه نوشیدم و دوباره به عکس نگاه کردم.

ادامه کامنت

شرط:
لایک: ۵۰
کامنت: ۳۵ (استیکر خالی ممنوع)
بازنشر: ۲۰
دیدگاه ها (۱۱)

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎 🧸🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «چرا هی بهش فکر می‌ک...

فیک

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۱ هر روز ساعت ۴ عصر می‌رفتم همون...

گاهی آدم‌ها وارد زندگی‌مون می‌شن، بدون اینکه حتی خودشون بدون...

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆بعد از ناهار دوباره به اتاقم ب...

لبخند قاتلپارت⁴⁵ویو جونگ‌کوکچند ثانیه بعد، چراغ‌ها دوباره رو...

𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوست‌پسر قلابی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑 | 𝐄𝐧𝐝فردای اون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط