THE GIRL IN HIS DREAMS

THE GIRL IN HIS DREAMS

پارت ۴

اسلاید ۲ رو ببین و تصور کن

ساعت ۱۰ شب.

جی‌هوپ و ا.ت جلوی ایستگاه قدیمی ایستاده بودن.

ساختمون تقریباً متروکه بود و نور چراغ‌های خیابون به‌سختی به داخلش می‌رسید.

ا.ت آروم گفت:

+ مطمئنی باید بیایم اینجا؟

- راستش؟ نه. ولی اگه قراره جواب سؤالاتمون رو پیدا کنیم، باید امتحانش کنیم.

با هم وارد ایستگاه شدن.

همه‌چیز خاک گرفته بود؛ نیمکت‌های چوبی، پنجره‌های قدیمی و تابلویی که اسم ایستگاه روش تقریباً پاک شده بود.

اما ساعت هنوز اونجا بود.

بالای دیوار اصلی.

عقربه‌ها روی سه و هفده دقیقه متوقف مونده بودن.

جی‌هوپ چند قدم جلو رفت.

- دقیقاً همونیه که توی خواب‌هام می‌دیدم...

ا.ت کنار اون ایستاد.
+ جی‌هوپ، نگاه کن!

پایین ساعت، روی دیوار، نوشته‌ی کوچیکی وجود داشت که زیر لایه‌ای از گردوغبار پنهان شده بود.

جی‌هوپ با دستش گردوغبار رو کنار زد.

دو اسم ظاهر شدن.

J-HOPE & ا.ت

هر دو خشکشون زد.
- این امکان نداره...

ا.ت با صدای آرومی گفت:

+ چرا اسم ما اینجاست؟

جی‌هوپ دستش رو روی نوشته کشید. درست زیر اسم‌ها، تاریخ کوچیکی حک شده بود.

تاریخی مربوط به پانزده سال قبل.

ا.ت با دیدن تاریخ، یک قدم عقب رفت.

+ نه... امکان نداره.

جیهوپ بهش نگاه کرد.

- چی شده؟

+ من... اون روز اینجا بودم.
- چی؟!

ا.ت سعی کرد خاطراتش رو مرتب کنه.

+ بچه که بودم، یه بار با مامانم به این ایستگاه اومدم. چیز زیادی یادم نیست، فقط یادمه یه پسر کوچیک رو دیدم که گریه می‌کرد.

جی‌هوپ احساس کرد قلبش برای لحظه‌ای ایستاد.

تصویر مبهمی از گذشته توی ذهنش ظاهر شد.

یک ایستگاه شلوغ.

صدای قطار.

و پسربچه‌ای که دست مادرش رو گم کرده بود...

- منم یه خاطره از اینجا دارم.

ا.ت با تعجب نگاهش کرد.

جی‌هوپ ادامه داد:

- وقتی بچه بودم، یه دختر کوچیک کنارم نشست. بهم گفت نترسم، چون مامانم بالاخره پیدام می‌کنه.

چشم‌های ا.ت پر از اشک شد.

+ اون دختر... موهای بلند داشت؟

جیهوپ آهسته سر تکون داد.

- آره.

ا.ت دستش رو جلوی دهانش گرفت.

+ اون دختر من بودم...

ناگهان صدای تیک بلندی توی ایستگاه پیچید.

هر دو به سمت ساعت برگشتن.

عقربه‌ی دقیقه‌شمار، برای اولین بار بعد از پانزده سال، یک قدم جلو رفته بود.

جی‌هوپ زیر لب گفت:

- ساعت حرکت کرد...

چراغ‌های ایستگاه یکی‌یکی روشن شدن.

و بعد، صدای ضبط‌شده‌ای از بلندگوی قدیمی پخش شد:

«مسافران عزیز، قطار شماره‌ی هفده تا چند لحظه‌ی دیگر وارد ایستگاه خواهد شد.»

ا.ت دست جی‌هوپ رو گرفت.

+ ولی این ایستگاه دیگه قطاری نداره...

صدای حرکت قطار از دور شنیده شد.

جی‌هوپ به پنجره نگاه کرد.

پشت شیشه، چراغ‌های قطاری قدیمی در دل مه ظاهر شدن.

همون قطاری که در تمام خواب‌هاش می‌دید.

درهای قطار باز شدن.

و از داخلش، صدای یک کودک به گوش رسید:

«جی‌هوپ... این بار نذار ازت جدا بشم.»

جی‌هوپ رنگش پرید.

این صدای خودش بود.

صدای خودش، وقتی فقط پنج سال داشت.

اما قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه، ا.ت دستش رو محکم‌تر گرفت و با وحشت گفت:

+ جی‌هوپ... من یادم اومد.

- چی رو؟

ا.ت به قطار خیره شد.

+ ما اون روز فقط همدیگه رو ندیدیم...

اشک از گوشه‌ی چشمش پایین اومد.

+ ما به هم قول داده بودیم که وقتی بزرگ شدیم، دوباره همدیگه رو پیدا کنیم.

درهای قطار شروع به بسته شدن کردن.

و روی شیشه‌ی بخارگرفته‌ی آخرین واگن، جمله‌ای ظاهر شد:

«برای به یاد آوردن همه‌چیز، باید سوار شوید.»

جی‌هوپ به ا.ت نگاه کرد.
- حاضری؟

ا.ت دستش رو فشرد.

+ اگه با هم بریم، آره.

و هر دو قدم به سمت خروجی
ادامه دارد........
دیدگاه ها (۱)

فاصله یک لبخند تا جنون

ادامه سناریو

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟡: ساختمان قدیمیساعت پنج و پنجاه و پنج دقیق...

🌀 هشتمین سرنخفصل اول | پاکت بنفشا/ت تازه از مدرسه برگشته بود...

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

پارت هفتم: ایستگاه قدیمیصبح روز بعد، فضای هتل عجیب و سنگین ب...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

اسم فیک:آواز عشقشخصیت های اصلی:ا/ت، یونگی، جی وو، هانا،ته وو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط