《اسیر یک قرارداد》
《اسیر یک قرارداد》
پارت ¹⁰
ویو سومیاو
چشمام گرد شده بود تعجب کرده بود.
یعنی قبول کنم یا نه من نمیدونم ولی منم این چندروز بهش حس پیدا کرده بودم پس.
سومیاو:بله.
که مین جو چشماش برق زد که یانگ جون جیغ زد همه دست میزدند.
که انگشتر و دستم کرد بلند شودم و همو بغل کردیم.
ویو ادمین: دخترک نمیدونست که الان که قبول کرده قراره دنیاش سیاه بشه.
ویو سومیاو
که یهو یانگ جون اومد و دوتامون رو بغل کرد.
یانگ جون:یعنی میتونم دیگه مامان صدات کنم؟
سومیاو:اگه دوست داری باشه.
یانگ جون:پس بهت میگم مامان.
سومیاو لبخندی زد
سومیاو:باشه.
یانگ جون:مامان؟!
سومیاو:بله؟
که یهو یانگ جون پرید بلا و داد میز
یانگ جون:مامان!مامان!مامان!
که خندم گرفت داشتم خنده میکردم.
مین جو:فردا عروسی مونه!
که خندم محو شود.
سومیاو:فردا؟!
مین جو: آره.
سومیاو:خوب من آماده نیستم که!
مین جو:برو طبقه بلا اونجا وسایل ها اونجاست انتخاب کن.
سومیاو ذوقی کرد
سومیاو:باشه.
که رفت طبقه بلا که دید لباس عروس هارو که رفت سمتشون دوتا زن اونجا بودند.
زنه:سلان خانم بفرمایید
که رفتم اونجا لباس عروس انتخاب کردم و پوشیدم برای یانگ جون تور اتنخاب کردم و همه کارا رو کردمو تموم شود.
زنه رفت پیش مین جو همه چیز هارو نشون داد و حساب کرد وسایل هارو و زنه رفت.
مین جو:خوب میری خونه دیگه؟
سومیاو:خوب آره.
مین جو:اینجا بمون خوب دیگه نرو.
سومیاو:خوب نمیدونم؟!
یانگ جون:مامان اینجا بمون لطفا.
سومیاو؛خوب باشه میمونم.
که یانگ جون دوباره ذوق کرد.
مین جو:خوب عزیز بابا باید بره بخوابه؟
که یانگ جون فرار کردی میزد و مین جو دنبالش میزد تا اینکه گرفتش.
منم داشتم نگاشون میکردم که یاد بابای خودم افتادم که دنبالم میکرد که بخوابم.
فلش بک به چندسال قبل
بابا:دختر دیگه باید بخوابه؟
که دویدم که منو نگیره و جیغ میزدم که یهو منو گرفت
سومیاو:بابا نمیخوام بخوابم.
بابا:باید بخوابی دختر کوچولوم چون زودتر بزرگ میشی.
سومیاو:واقعا؟
بابا:آره.
سومیاو:پس آرزو میکنم زود بزرگ بشم و موفق بشم و بگم بابا دیدی موفق شودم.
بابا: آره دخترم منم آروز میکنم که اون روز رو ببینم.
پایان فلش بک
الان که فکر میکنم چرا بچه که بودم آرزو میکردم بزرگ بشم چرا؟! چقدر دیوونه بودم.
که با صدای مین جو از افکارم بیرون اومدم.
مین جو:خوب بیا بریم پایین باهم حرف بزنیم.
سومیاو:باشه.
رفتیم طبقه پایین و روی مبل ها نشستیم که......
ادامه دارد.....
خماریی😂
میدونم خیلی بد شوده ولی بهم بگین خوب مینویسم یا نه؟
خوب شرط ندارم ولی به خدا حمایت کمه من خیلی زحمت میکشم شاید دیر بزارم ولی چون این روز ها ویسگون باهام مشکل داره و بعضی موقعا ها آپلود میکنم ولی مینویسه با موفقیت انجام نشود یعنی خیلی فوش میدم اینجوری من تا پارت ۳۰ براتون نوشتم💖🥺
بازم من معذرت میخوام🎀
بوس بهتون💋
پارت ¹⁰
ویو سومیاو
چشمام گرد شده بود تعجب کرده بود.
یعنی قبول کنم یا نه من نمیدونم ولی منم این چندروز بهش حس پیدا کرده بودم پس.
سومیاو:بله.
که مین جو چشماش برق زد که یانگ جون جیغ زد همه دست میزدند.
که انگشتر و دستم کرد بلند شودم و همو بغل کردیم.
ویو ادمین: دخترک نمیدونست که الان که قبول کرده قراره دنیاش سیاه بشه.
ویو سومیاو
که یهو یانگ جون اومد و دوتامون رو بغل کرد.
یانگ جون:یعنی میتونم دیگه مامان صدات کنم؟
سومیاو:اگه دوست داری باشه.
یانگ جون:پس بهت میگم مامان.
سومیاو لبخندی زد
سومیاو:باشه.
یانگ جون:مامان؟!
سومیاو:بله؟
که یهو یانگ جون پرید بلا و داد میز
یانگ جون:مامان!مامان!مامان!
که خندم گرفت داشتم خنده میکردم.
مین جو:فردا عروسی مونه!
که خندم محو شود.
سومیاو:فردا؟!
مین جو: آره.
سومیاو:خوب من آماده نیستم که!
مین جو:برو طبقه بلا اونجا وسایل ها اونجاست انتخاب کن.
سومیاو ذوقی کرد
سومیاو:باشه.
که رفت طبقه بلا که دید لباس عروس هارو که رفت سمتشون دوتا زن اونجا بودند.
زنه:سلان خانم بفرمایید
که رفتم اونجا لباس عروس انتخاب کردم و پوشیدم برای یانگ جون تور اتنخاب کردم و همه کارا رو کردمو تموم شود.
زنه رفت پیش مین جو همه چیز هارو نشون داد و حساب کرد وسایل هارو و زنه رفت.
مین جو:خوب میری خونه دیگه؟
سومیاو:خوب آره.
مین جو:اینجا بمون خوب دیگه نرو.
سومیاو:خوب نمیدونم؟!
یانگ جون:مامان اینجا بمون لطفا.
سومیاو؛خوب باشه میمونم.
که یانگ جون دوباره ذوق کرد.
مین جو:خوب عزیز بابا باید بره بخوابه؟
که یانگ جون فرار کردی میزد و مین جو دنبالش میزد تا اینکه گرفتش.
منم داشتم نگاشون میکردم که یاد بابای خودم افتادم که دنبالم میکرد که بخوابم.
فلش بک به چندسال قبل
بابا:دختر دیگه باید بخوابه؟
که دویدم که منو نگیره و جیغ میزدم که یهو منو گرفت
سومیاو:بابا نمیخوام بخوابم.
بابا:باید بخوابی دختر کوچولوم چون زودتر بزرگ میشی.
سومیاو:واقعا؟
بابا:آره.
سومیاو:پس آرزو میکنم زود بزرگ بشم و موفق بشم و بگم بابا دیدی موفق شودم.
بابا: آره دخترم منم آروز میکنم که اون روز رو ببینم.
پایان فلش بک
الان که فکر میکنم چرا بچه که بودم آرزو میکردم بزرگ بشم چرا؟! چقدر دیوونه بودم.
که با صدای مین جو از افکارم بیرون اومدم.
مین جو:خوب بیا بریم پایین باهم حرف بزنیم.
سومیاو:باشه.
رفتیم طبقه پایین و روی مبل ها نشستیم که......
ادامه دارد.....
خماریی😂
میدونم خیلی بد شوده ولی بهم بگین خوب مینویسم یا نه؟
خوب شرط ندارم ولی به خدا حمایت کمه من خیلی زحمت میکشم شاید دیر بزارم ولی چون این روز ها ویسگون باهام مشکل داره و بعضی موقعا ها آپلود میکنم ولی مینویسه با موفقیت انجام نشود یعنی خیلی فوش میدم اینجوری من تا پارت ۳۰ براتون نوشتم💖🥺
بازم من معذرت میخوام🎀
بوس بهتون💋
- ۷۶
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط