my favourite drug 72
ادامه داد:
-تا اونجایی که من فهمیدم اونقدر درگیر خوش امد گویی به اون زن بودی که علاوه بر اینکه برای اولین بار مرخصی گرفتی حتی یادت رفت که لارا هیچی نخورده تا همین الان که عصر شده،اها تازه یادم اومد تو هیچی برات مهم نیست تا وقتی که پایه نمایشات وسط باشه بابا..
جونگ کوک که تا الان ناراحت نگاش می کرد با شنیدن جمله ی اخرش مشکوک گفت:
-منظورت.. از نمایشا چیه؟
برای مین جی به زبون اشاره ترجمه کردم و کنارش گفتم:
-مین جی لطفا چیزی نگو اگه بفهمه تو از نقشه خبر داری برام بد میشه..
مین جی عصبی چشماشو بست و بعد باز کرد و رو به جونگ کوک گفت:
-منظورم هرچیزیه که الان داره اتفاق میوفته!
و بعد دستمو گرفت و از اتاق بردم بیرون...نفس حبس شده از استرسم رو بیرون دادم
....
دو نفری سر میز ناهار خوری بودیم و داشتیم غذا میخوردیم و همین طوری حرف میزدیم..
خیلی حال میداد بدون اینکه بفهمن راحت غیبتشونو کنیم،از مزایای زبون اشارست دیگه..
غذا که تموم شد شروع کردم ظرف شستن و مین جی روی اپن کنارم نشسته بود و همینطوری حرف میزد:
-ولی خب من فکر میکنم باید بیشتر برقصی..
اینکه با بابام ازدواج کردی دلیل نمیشه این استعدادت رو پنهون کنی
دستامو بالا اوردم که جوابشو بدم ولی یهو گفت:
-هیی داری کفیم میکنیی
خندیدم:
-ببخشید
یهو یوری اومد داخل و رفت سمت یخچال و یچیزی برداشت..
شبیه شربت های ویتامینی یا اینجور چیزا بود،حتی نگاش هم نکردم و به کارم ادامه دادم.. زیر لب گفت:
-شبیه خدمتکاراست یا داره اداشونو درمیاره؟
قبل از اینکه بره بیرون نگام کرد:
-با اینکارات مثلا میخوای به چی برسی؟به جونگ کوک بفهمونی که وایی من خیلی زن خوبیم تورو خدا ازم جدا نشو؟
آخرین ظرفو محکم گذاشتم بالا که صدای بلندی داد.. درحالی که دست کشامو در میوردم با صدایی محکم گفتم:
-هرچی باشم برای داشتن مردی که سال ها پیش دورم انداخته کنار گوش زنش لح لح نمیزنم..جای دیگه دنبال جلب توجه باش،اونی که باید باهاش در بیوفتی من نیستم!
من مثل ارارا نیستم نگات نمیکنم که چه عنی هستی،بری روی مخم همینجا میکشمت... البته اگه اونقدر توانشو داشته باشی که بری روی مخم
اخرشو با پوزخند گفتم و مین جی رو بغل کردمو رفتم توی سالن، همه اونجا بودن... پشت سرم اومد و از پشت شونم رو گرفت و برم گردوند:
-بچمو پس بده مگه نمیبینی میخواد بیاد بغلم
جونگ کوک که نشسته بود و داشت کتاب میخوند نگاه کوتاهی بهمون انداخت،تا خواستم چیزی بگم مامان جونگ کوک گفت:
-لارا اون مادرشه چطور میتونی اینقدر این دوتا رو اذیت کنی؟
-تا اونجایی که من فهمیدم اونقدر درگیر خوش امد گویی به اون زن بودی که علاوه بر اینکه برای اولین بار مرخصی گرفتی حتی یادت رفت که لارا هیچی نخورده تا همین الان که عصر شده،اها تازه یادم اومد تو هیچی برات مهم نیست تا وقتی که پایه نمایشات وسط باشه بابا..
جونگ کوک که تا الان ناراحت نگاش می کرد با شنیدن جمله ی اخرش مشکوک گفت:
-منظورت.. از نمایشا چیه؟
برای مین جی به زبون اشاره ترجمه کردم و کنارش گفتم:
-مین جی لطفا چیزی نگو اگه بفهمه تو از نقشه خبر داری برام بد میشه..
مین جی عصبی چشماشو بست و بعد باز کرد و رو به جونگ کوک گفت:
-منظورم هرچیزیه که الان داره اتفاق میوفته!
و بعد دستمو گرفت و از اتاق بردم بیرون...نفس حبس شده از استرسم رو بیرون دادم
....
دو نفری سر میز ناهار خوری بودیم و داشتیم غذا میخوردیم و همین طوری حرف میزدیم..
خیلی حال میداد بدون اینکه بفهمن راحت غیبتشونو کنیم،از مزایای زبون اشارست دیگه..
غذا که تموم شد شروع کردم ظرف شستن و مین جی روی اپن کنارم نشسته بود و همینطوری حرف میزد:
-ولی خب من فکر میکنم باید بیشتر برقصی..
اینکه با بابام ازدواج کردی دلیل نمیشه این استعدادت رو پنهون کنی
دستامو بالا اوردم که جوابشو بدم ولی یهو گفت:
-هیی داری کفیم میکنیی
خندیدم:
-ببخشید
یهو یوری اومد داخل و رفت سمت یخچال و یچیزی برداشت..
شبیه شربت های ویتامینی یا اینجور چیزا بود،حتی نگاش هم نکردم و به کارم ادامه دادم.. زیر لب گفت:
-شبیه خدمتکاراست یا داره اداشونو درمیاره؟
قبل از اینکه بره بیرون نگام کرد:
-با اینکارات مثلا میخوای به چی برسی؟به جونگ کوک بفهمونی که وایی من خیلی زن خوبیم تورو خدا ازم جدا نشو؟
آخرین ظرفو محکم گذاشتم بالا که صدای بلندی داد.. درحالی که دست کشامو در میوردم با صدایی محکم گفتم:
-هرچی باشم برای داشتن مردی که سال ها پیش دورم انداخته کنار گوش زنش لح لح نمیزنم..جای دیگه دنبال جلب توجه باش،اونی که باید باهاش در بیوفتی من نیستم!
من مثل ارارا نیستم نگات نمیکنم که چه عنی هستی،بری روی مخم همینجا میکشمت... البته اگه اونقدر توانشو داشته باشی که بری روی مخم
اخرشو با پوزخند گفتم و مین جی رو بغل کردمو رفتم توی سالن، همه اونجا بودن... پشت سرم اومد و از پشت شونم رو گرفت و برم گردوند:
-بچمو پس بده مگه نمیبینی میخواد بیاد بغلم
جونگ کوک که نشسته بود و داشت کتاب میخوند نگاه کوتاهی بهمون انداخت،تا خواستم چیزی بگم مامان جونگ کوک گفت:
-لارا اون مادرشه چطور میتونی اینقدر این دوتا رو اذیت کنی؟
- ۷۱.۶k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط