𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
Part 13
وقتی از تالار بیرون اومدم، هوای خنک شب به صورتم خورد..
نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به اطراف انداختم..
چند نفر از مهمونا هنوز جلوی ورودی ایستاده بودن و با هم خداحافظی میکردن.. راننده هم کنار ماشین مشکی جونگکوک منتظر بود..
داشتم به سمت ماشین میرفتم که صدای تهیونگ رو از پشت سرم شنیدم..
ـ نلا
برگشتم..
تهیونگ با قدمهای نسبتا سریعی به سمتم میاومد..
همین که بهم رسید چند لحظه نگاهم کرد.
ـ داری میری؟
لبخند کمرنگی زدم..
+نه گفتم یه دور دیگه توی تالار بزنم..
نگاهش برای لحظهای روی صورتم موند..
ـ الانم وقت شوخیته؟
لبخندم محو شد..
+نه..
نگاهش رو پایین انداخت و نفسش رو آروم بیرون داد..
ـ پس چرا اینجوری نگام میکنی؟
+چهجوری؟
ـ انگار قراره دیگه نبینمت..
چیزی نگفتم..
چون حقیقت این بود که خودمم نمیدونستم بعد از امشب قراره چقدر بتونم مثل قبل کنارش باشم..
تهیونگ برادرم بود.. کسی که همیشه میتونستم بدون فکر کردن به حرفهام کنارش باشم..
نگاهم رو ازش گرفتم..
+تهیونگ..
ـ هوم؟
+دلم نمیخواست اینطوری بشه..
چند لحظه ساکت موند..بعد آروم سرش رو تکون داد..
ـ میدونم
همین کلمه کافی بود تا گلوم دوباره بگیره..
نه سعی کرد دلداریم بده نه گفت همهچیز درست میشه..
چون اونم مثل من میدونست که هیچکدوممون نمیتونیم چیزی رو که اتفاق افتاده تغییر بدیم..
دستم رو گرفت و کمی فشرد..
ـ فقط حواست به خودت باشه نلا
+هست..
ـ و اگه چیزی شد...
حرفش نصفه موند..
نگاهش ناخودآگاه به سمت جونگکوک رفت که چند قدم اونطرفتر کنار ماشین ایستاده بود..
بعد دوباره به من نگاه کرد..
ـ خودت میدونی که من همیشه هستم..
لبخند محوی زدم..
+میدونم..
چند ثانیه به هم نگاه کردیم..
بعد بدون اینکه چیزی بگم خودم رو بهش نزدیک کردم و بغلش کردم..
دستهاش دورم جمع شدن..مثل همیشه محکم و آشنا..
چونهم رو روی شونهش گذاشتم و چشمهام رو بستم..
ـ هی...
صدای آرومش کنار گوشم بلند شد..
ـ گریه نکن دیگه..
+گریه نمیکنم..
ـ آره معلومه
لبخند خیلی کوچیکی زدم..
اما وقتی خواستم ازش فاصله بگیرم دستش برای لحظهای بیشتر دورم موند..
انگار اونم دلش نمیخواست خداحافظی تموم بشه..
بالاخره ازش فاصله گرفتم و با پشت دست گوشهی چشمم رو پاک کردم..
تهیونگ نگاهم کرد..
ـ به مامان زنگ بزن وقتی رسیدی
+باشه
ـ به منم زنگ بزن
+باشه
ـ نلا..
+چیه دیگه؟
نگاهش جدی شد..
ـ جدی میگم..
این بار بدون شوخی سر تکون دادم..
+قول میدم..
Part 13
وقتی از تالار بیرون اومدم، هوای خنک شب به صورتم خورد..
نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به اطراف انداختم..
چند نفر از مهمونا هنوز جلوی ورودی ایستاده بودن و با هم خداحافظی میکردن.. راننده هم کنار ماشین مشکی جونگکوک منتظر بود..
داشتم به سمت ماشین میرفتم که صدای تهیونگ رو از پشت سرم شنیدم..
ـ نلا
برگشتم..
تهیونگ با قدمهای نسبتا سریعی به سمتم میاومد..
همین که بهم رسید چند لحظه نگاهم کرد.
ـ داری میری؟
لبخند کمرنگی زدم..
+نه گفتم یه دور دیگه توی تالار بزنم..
نگاهش برای لحظهای روی صورتم موند..
ـ الانم وقت شوخیته؟
لبخندم محو شد..
+نه..
نگاهش رو پایین انداخت و نفسش رو آروم بیرون داد..
ـ پس چرا اینجوری نگام میکنی؟
+چهجوری؟
ـ انگار قراره دیگه نبینمت..
چیزی نگفتم..
چون حقیقت این بود که خودمم نمیدونستم بعد از امشب قراره چقدر بتونم مثل قبل کنارش باشم..
تهیونگ برادرم بود.. کسی که همیشه میتونستم بدون فکر کردن به حرفهام کنارش باشم..
نگاهم رو ازش گرفتم..
+تهیونگ..
ـ هوم؟
+دلم نمیخواست اینطوری بشه..
چند لحظه ساکت موند..بعد آروم سرش رو تکون داد..
ـ میدونم
همین کلمه کافی بود تا گلوم دوباره بگیره..
نه سعی کرد دلداریم بده نه گفت همهچیز درست میشه..
چون اونم مثل من میدونست که هیچکدوممون نمیتونیم چیزی رو که اتفاق افتاده تغییر بدیم..
دستم رو گرفت و کمی فشرد..
ـ فقط حواست به خودت باشه نلا
+هست..
ـ و اگه چیزی شد...
حرفش نصفه موند..
نگاهش ناخودآگاه به سمت جونگکوک رفت که چند قدم اونطرفتر کنار ماشین ایستاده بود..
بعد دوباره به من نگاه کرد..
ـ خودت میدونی که من همیشه هستم..
لبخند محوی زدم..
+میدونم..
چند ثانیه به هم نگاه کردیم..
بعد بدون اینکه چیزی بگم خودم رو بهش نزدیک کردم و بغلش کردم..
دستهاش دورم جمع شدن..مثل همیشه محکم و آشنا..
چونهم رو روی شونهش گذاشتم و چشمهام رو بستم..
ـ هی...
صدای آرومش کنار گوشم بلند شد..
ـ گریه نکن دیگه..
+گریه نمیکنم..
ـ آره معلومه
لبخند خیلی کوچیکی زدم..
اما وقتی خواستم ازش فاصله بگیرم دستش برای لحظهای بیشتر دورم موند..
انگار اونم دلش نمیخواست خداحافظی تموم بشه..
بالاخره ازش فاصله گرفتم و با پشت دست گوشهی چشمم رو پاک کردم..
تهیونگ نگاهم کرد..
ـ به مامان زنگ بزن وقتی رسیدی
+باشه
ـ به منم زنگ بزن
+باشه
ـ نلا..
+چیه دیگه؟
نگاهش جدی شد..
ـ جدی میگم..
این بار بدون شوخی سر تکون دادم..
+قول میدم..
- ۱.۷k
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط