"سرنوشت "
"سرنوشت "
فصل ۲
P,9
.
.
.
ویو ا/ت *
.
.
خلاصه بعد از کلی خریدن خرت و پرت رفتیم خونه .....ساعت حدودای ۵ بود ... ی قهوه ی مشتی برای خودمو بقیه درس کردم و موقع خوردنش کلی باهم گپ زدیم....
.
.
[ساعت ۶]
.
.
به سمت حموم رفتم و ی دوش نیم سلعتی گرفتم ....اومدم بیرون و موهامو خشک کردم ..... لباسمو پوشیدم و جلوی میز ارایشیم نشستم .....
.
.
کارو با کمی پنکیک و ی تینت و ی ریمل تموم کردم و موهامو با برس شونه کردم ....
.
.
گردنبند ظریف و دستبند ستش انداختم ...
.
.
گوشواره هام همون قبلیا بود ... گوش سمت راستم ی گوشواره ی میخی با طرح ستاره نقره ای و گوش دیگم ی گوشوار ساده ی نقره ای بود ( اون گوشواره هایی که میخی نیس رو چی میگن ؟؟🤔😂)
.
.
با عطر کارمو تکمیل کردم و ی نگاه به اینه ی قدی کردم ...
.
.
دلشوره ی بدی داشتم ...
.
.
ساعتو نگاه کردم ... ۷ و ۲۰ دقیقه بود ...
.
.
رفتم سمت در و از اتاقم بیرون اومدم ... همون موقع تهیونگم از اتاقش بیرون اومد ...
.
.
با دیدن من لبخندی زد و منم متقابلا به لبخندش دستی تکون دادم ....
.
.
باهم از پله ها پایین اومدیم ... همه حاضر بودن ...
.
.
پیتر با کت و شلوار سورمه ای و پیرهنی با رنگ ابی کاربونی ..
.
.
فلیکس هم کت و شلوار مشکی با کروات و پیرهن سفیدی زیرش....
.
.
هیون هم مثل فلیکس با این تفاوت که پرهن مشکی و بدون کروات پوشیده بود ...
.
.
تهنگ که دیگه نگم براتون ..... کت و شلوار مشکی و پیرهن سفید که تو تن عضله ایش محشر بود .... دو تا از دکمه های بالاشم باز بود ....
.
.
ته : بریم پرنسس ...؟
.
.
ا/ت : بریم ... ماشلاه ... من فک کردم فقط من داف شدم نگو ۴ تا پسر خوشتیپ این پایین بودن ... چه دافایی شدیناااااااا
.
.
همه : خنده
.
.
به سمت ماشین رفتیم ..پیتر راننده بود و منم سمت شاگرد نشستم ... ته و هیون و فلیکس هم عقب نشستن ...
.
.
به شدت استرس داشتم ... صدای برخورد پاشنه ی کفشم به کفپوش ماشین میخورد .... ولی انگار صداشو نمیشنیدم .... فقط و فقط صدای مغزم بود ......تند تند و با استرس این کارو میکردم ....
.
.
دستی روی شونم حس کردم و بهمتش بگرشتم ....
.
.
ته : ا/ت خدبی ؟؟ ( نگران )
.
.
ا/ت : ا..اره براچی ؟( لبخند فیک )
.
.
ته : اخه .. الان ۱۰ دیقس پاتو بی وقفه روی کفپوش ماشین میکوبی ...
.
.
با گفتن این حرفش به خودم اومدم و دیدم اره .... ته راست میگفت ....
.
.
پیتر دستمو گرفت ...
.
.
پیتر : نگران نباش هیچ اتفاقی نمیوفته ما پیشتیم ( لبخند )
.
لبخند متقابلی بهش زدم و سر تکون دادم ...
.
بعد از حدود نیم ساعت رسیدیم به عمارت اقای جانگ .....
.
.
.
بچه ها ببخشید این چند روز خیلی درگیرممم😭
و این که ازم حمایت نمیکنین ناراحتم..ما الان ۷۰۰ تایی شدیم .... باید هر پست عملا ۱۰۰ تا لایک داشته باشه ولی بهزور به ۵۰ تا میرسه ..... نمیخام شرت بزارم ولی اگه میخونین حمایتم بکنین که بهم روحیه بدین :))
فصل ۲
P,9
.
.
.
ویو ا/ت *
.
.
خلاصه بعد از کلی خریدن خرت و پرت رفتیم خونه .....ساعت حدودای ۵ بود ... ی قهوه ی مشتی برای خودمو بقیه درس کردم و موقع خوردنش کلی باهم گپ زدیم....
.
.
[ساعت ۶]
.
.
به سمت حموم رفتم و ی دوش نیم سلعتی گرفتم ....اومدم بیرون و موهامو خشک کردم ..... لباسمو پوشیدم و جلوی میز ارایشیم نشستم .....
.
.
کارو با کمی پنکیک و ی تینت و ی ریمل تموم کردم و موهامو با برس شونه کردم ....
.
.
گردنبند ظریف و دستبند ستش انداختم ...
.
.
گوشواره هام همون قبلیا بود ... گوش سمت راستم ی گوشواره ی میخی با طرح ستاره نقره ای و گوش دیگم ی گوشوار ساده ی نقره ای بود ( اون گوشواره هایی که میخی نیس رو چی میگن ؟؟🤔😂)
.
.
با عطر کارمو تکمیل کردم و ی نگاه به اینه ی قدی کردم ...
.
.
دلشوره ی بدی داشتم ...
.
.
ساعتو نگاه کردم ... ۷ و ۲۰ دقیقه بود ...
.
.
رفتم سمت در و از اتاقم بیرون اومدم ... همون موقع تهیونگم از اتاقش بیرون اومد ...
.
.
با دیدن من لبخندی زد و منم متقابلا به لبخندش دستی تکون دادم ....
.
.
باهم از پله ها پایین اومدیم ... همه حاضر بودن ...
.
.
پیتر با کت و شلوار سورمه ای و پیرهنی با رنگ ابی کاربونی ..
.
.
فلیکس هم کت و شلوار مشکی با کروات و پیرهن سفیدی زیرش....
.
.
هیون هم مثل فلیکس با این تفاوت که پرهن مشکی و بدون کروات پوشیده بود ...
.
.
تهنگ که دیگه نگم براتون ..... کت و شلوار مشکی و پیرهن سفید که تو تن عضله ایش محشر بود .... دو تا از دکمه های بالاشم باز بود ....
.
.
ته : بریم پرنسس ...؟
.
.
ا/ت : بریم ... ماشلاه ... من فک کردم فقط من داف شدم نگو ۴ تا پسر خوشتیپ این پایین بودن ... چه دافایی شدیناااااااا
.
.
همه : خنده
.
.
به سمت ماشین رفتیم ..پیتر راننده بود و منم سمت شاگرد نشستم ... ته و هیون و فلیکس هم عقب نشستن ...
.
.
به شدت استرس داشتم ... صدای برخورد پاشنه ی کفشم به کفپوش ماشین میخورد .... ولی انگار صداشو نمیشنیدم .... فقط و فقط صدای مغزم بود ......تند تند و با استرس این کارو میکردم ....
.
.
دستی روی شونم حس کردم و بهمتش بگرشتم ....
.
.
ته : ا/ت خدبی ؟؟ ( نگران )
.
.
ا/ت : ا..اره براچی ؟( لبخند فیک )
.
.
ته : اخه .. الان ۱۰ دیقس پاتو بی وقفه روی کفپوش ماشین میکوبی ...
.
.
با گفتن این حرفش به خودم اومدم و دیدم اره .... ته راست میگفت ....
.
.
پیتر دستمو گرفت ...
.
.
پیتر : نگران نباش هیچ اتفاقی نمیوفته ما پیشتیم ( لبخند )
.
لبخند متقابلی بهش زدم و سر تکون دادم ...
.
بعد از حدود نیم ساعت رسیدیم به عمارت اقای جانگ .....
.
.
.
بچه ها ببخشید این چند روز خیلی درگیرممم😭
و این که ازم حمایت نمیکنین ناراحتم..ما الان ۷۰۰ تایی شدیم .... باید هر پست عملا ۱۰۰ تا لایک داشته باشه ولی بهزور به ۵۰ تا میرسه ..... نمیخام شرت بزارم ولی اگه میخونین حمایتم بکنین که بهم روحیه بدین :))
- ۷۰.۷k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط