مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

#دیوونه

#دیوونه
تو فامیل حرف افتاده بود که داییم عاشق شده
سنم خیلی کم بود نفهمیدم چی میگن
از مادرم پرسیدم :
دایی عاشق شده یعنی چی؟؟
مامانم با کلی اخم گفت : هیچی
داییت
زده به سرش دیوونه شده دیوونه.

باخودم فکر کردم
ای بابا
بیچاره داییم دیوونه شده
کمی که گذشت فهمیدم یکی از دختر های فامیل به نام مهدیه هم
زده به سرش و دیوونه شده
مثل داییم ٫٫
همزمان با هم.

دلم برای مادر بزرگم میسوخت ، تک پسرش دیوونه شده بود.
چند ماه بعد مادرم سر سفره گفت :
واسه مهدیه
خواستگار اومده ،
دختره داره خودشو از گریه میکشه
تعجب کردم با خودم گفتم : مگه دیوونه ها هم ازدواج میکنن
شب که داییم به خونه اومدنمیدونم چی شد از دهنم پریدو موضوع مهدیه را گفتم
باید می بودید و میدیدید چطوری خودشو به در و دیوار میزد دایی انگار درد داشت هی به خودش میپیچید.

خیلی طول کشید تا بفهمیم دایی از اینکه میخوان مهدیه را شوهر بدن ناراحت بود.
شب عروسی مهدیه که رسید مادرم و مادربزرگم و بابام دایی رو تو یِ اطاق زندونی کردن تا نیاد عروسیه مهدیه دیوونه رو خراب کنه.
دایی مرتب خودش رو به در میکوبیدو داد میزد گریه میکرد و فحش میداد.
رفتیم عروسی

دخترک دیوونه
برعکس همه ی عروس ها که میخندنداین گریه میکرد.
تموم زحمات اقدس آرایشگر را هم به باد داده بود.
مادرمم ناراحت بود
فکر کنم همه دلشون به حال دایی میسوخت چون از رفتارش مشخص بود دیوونه نیست و سالمه .
شب که برگشتیم خونه مامان با اضطراب کلید انداخت و در اطاق دایی را باز کرد
دایی کف اطاق خوابش برده بودمادرم بالای سرش رفت و
رنگ دایی شده بود عین گچ
مادرم جیغ میزدو به سرو صورتش میکوبید
با سروصدای مادرم همسایه ها اومدن تو خونه ی ما
قلب داییم وایستاده بود
اونروزبود که فهمیدم دیوونه ها قلب ضعیفی دارن
و دیوونه های عاشق
قلبشون خیلی ضعیفه و باید مواظب قلبشون باشید...

پ ♡ ن
البته عشق واقعی رو من گفتما وگرنه ک ، بعضیام لامصبا عینِ آب و هوای نامتعادل شمالن
هر لحظه در حال تغیرن...
شرایط نامساعد جوی الانتون با کیه مهربونا!؟👌🏼

#ویسگون
#ابراهیم‌منصفی_رامی‌جنوب
#هرمزگان‌زیبا
#بندرعباس
دیدگاه ها (۱۰)

پارت 44╭─ 🎀🦋 𝑽𝒊𝒆𝒘 𝑯𝒚𝒖𝒏 𝑾𝒐𝒐 🦋🎀 ─╮دایی: آهان... فهمیدم! 😏آت: چ...

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

Pat:10اسم: عاشق چشماش شدما.ت . جواب بیبی چکم مثبت بود. هم تر...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 228♡⁠。⁠)⁩با دل ...

Love youپارت چهاردهمسوار چرخ فلک شدیم ک یهو وسط بازی برقا رف...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

P20F2شب بود همه بچه ها تو جنگل دور اتیش نشسته بودنم و داشتن ...

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 ⊹˚₊𐙚🌷 ویو آت | فرودگاههشت سال...هش...

رمان اسیر خان پارت اول ۱

سناریو مایکی {جنگل چشمات} خنگ و گوگولی و درعین حال مهربون و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط