P20
P20
F2
شب بود همه بچه ها تو جنگل دور اتیش نشسته بودنم و داشتن ماش مالو کباب میکردن
انیا پیش دامیان نشسته بود
دلارام:به نظر من کاران خیلی خنگ😒
جولیا:اره
بکی:من اصلا دوست ندارم با جولیا هم عقیده باشم ولی تو این قضیه اره حق با جولیا هست
انیا:همین که نگفته تو باید تو فیلم بایکی دیگه با شی خدارو شکر(منظور انیا که تو فیلم با دامیان قهرا نره با یکی دیگه)
دامیان:اون بگه هم من نمیزارم
بکی:شوهر خواهرم.ون غیرتی شده😁
دامیان:وقتی عاشق یه کی شدی و این طوری داشت حرف میزد می فهمی😠
اندر:پس.......
انیا:خفه
دامیان:اره
جولیا:انیا؟
انیا:بله؟
جولیا:میدونی....تو....خیلی...خیلی....رنگ.....مو....هات....عجیبه؟
انیا:چی رنگ مو هام عجیبه...خوب به مامانه خدا بیامرزم رفتم😶
دلارام:چی؟
جولیا:خدا بیامرز؟
انیا سرش رو گذاشت رو شونه دامیان
دامیان هم نازش کرد
انیا:اره
اندر:وقتی بچه بودیم مادرمون فت کرد😢
لوسی:خیلی مهربون بود...
لوکاس:اه...قیافش جلو چشمامه که اون روز که خیره سرمون اومدیم از خونه فرار کنیم(ازمایشگاه اون جوری میگه که کسی نفهمه)
بعد اون فهمید...وایی خیلی قیافش خنده دار شده بود😂
انیا:اره☺️(لبخند مصنوعی)
ایون:چطور به نبودش عادت کردید؟
اندر:سخت...انیا باز یکم بچه تر بود ولی برای من خیلی سخت بود
انیا:اخرین حرفی که به من زد...خدافظ عزیزم بود(بغض)
دلارام:چی یعنی چی؟
اندر:یه بیماری داشت بخاطر همین داشت میرفت لندن که شاید بتونه کاری کنه ولی نشد و اخرین حرفش به ما خدافظ عزیزم بود(ناراحت)
انیا:انگار می دونست قرار...(زد زیر گریه)
بکی:انیا؟
دامیان:گریه نکن دیگه گذشته😔
انیا سریع اشک هاشو پاک کرد
انیا:بیایید دیگه از این بحث بیاییم بیرون
***
F2
شب بود همه بچه ها تو جنگل دور اتیش نشسته بودنم و داشتن ماش مالو کباب میکردن
انیا پیش دامیان نشسته بود
دلارام:به نظر من کاران خیلی خنگ😒
جولیا:اره
بکی:من اصلا دوست ندارم با جولیا هم عقیده باشم ولی تو این قضیه اره حق با جولیا هست
انیا:همین که نگفته تو باید تو فیلم بایکی دیگه با شی خدارو شکر(منظور انیا که تو فیلم با دامیان قهرا نره با یکی دیگه)
دامیان:اون بگه هم من نمیزارم
بکی:شوهر خواهرم.ون غیرتی شده😁
دامیان:وقتی عاشق یه کی شدی و این طوری داشت حرف میزد می فهمی😠
اندر:پس.......
انیا:خفه
دامیان:اره
جولیا:انیا؟
انیا:بله؟
جولیا:میدونی....تو....خیلی...خیلی....رنگ.....مو....هات....عجیبه؟
انیا:چی رنگ مو هام عجیبه...خوب به مامانه خدا بیامرزم رفتم😶
دلارام:چی؟
جولیا:خدا بیامرز؟
انیا سرش رو گذاشت رو شونه دامیان
دامیان هم نازش کرد
انیا:اره
اندر:وقتی بچه بودیم مادرمون فت کرد😢
لوسی:خیلی مهربون بود...
لوکاس:اه...قیافش جلو چشمامه که اون روز که خیره سرمون اومدیم از خونه فرار کنیم(ازمایشگاه اون جوری میگه که کسی نفهمه)
بعد اون فهمید...وایی خیلی قیافش خنده دار شده بود😂
انیا:اره☺️(لبخند مصنوعی)
ایون:چطور به نبودش عادت کردید؟
اندر:سخت...انیا باز یکم بچه تر بود ولی برای من خیلی سخت بود
انیا:اخرین حرفی که به من زد...خدافظ عزیزم بود(بغض)
دلارام:چی یعنی چی؟
اندر:یه بیماری داشت بخاطر همین داشت میرفت لندن که شاید بتونه کاری کنه ولی نشد و اخرین حرفش به ما خدافظ عزیزم بود(ناراحت)
انیا:انگار می دونست قرار...(زد زیر گریه)
بکی:انیا؟
دامیان:گریه نکن دیگه گذشته😔
انیا سریع اشک هاشو پاک کرد
انیا:بیایید دیگه از این بحث بیاییم بیرون
***
- ۴۶۲
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط