{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو مایکی

سناریو مایکی
{جنگل چشمات}

خنگ و گوگولی و درعین حال مهربون و احساسی.
سخت کوش و با پشتکار و پر انرژی کنجکاو
یونا هم دقیقا مثل شیسه عاشق کتاب خوندن بود اما اونجا کتاب نداشتن.... الا یدونه همون یدونه ای که شیسه انقد خونده بودتش که خط به خط و برگه به برگه همرو حفظ شده بود
یونا زیاد از نقاشی و طراحی سردر نمی‌آورد اما شیسه با زغالای روی زمین همیشه میتونست به اثر هنری روی زمین سنگی حیاط خلق کنه شیسه نقاشیش خیلی خوب بود. و البته عاشق اینکار بود همیشه هم شعر میخوند و عاشق موسیقی ها بود
یونا هم بغل شعرخوندن های شیسه با ریتم سرشو تکون میداد و می‌خندید..
به راستی که چقد این دوتا بهم میومدن. از لحاظ ظاهری درتضاد هم بودن اما باطنی کپ هم..
یونا جونش برای شیسه میرفت و شیسه جونش برای یونا
شیسه حتی وقتایی که یونا قرار بود کتک بخوره جلوشونوومیگرفت و خودش جاش کتک می‌خورد
. طاقت دیدن کنک خوردن همو نداشتن.. اکثرا شیسه کتکای یونارو هم می‌خورد ولی بعد اینکه یونا گریه کنان میومد پیشش و دست می‌کشید روی کبودی هاش شیسه لبخند ارومی میزد و با لحن شاید میگفت
+ حیحی... تو هنوز آبجی بزرگت نشناختی من سرسخت تر از اینام.. اینا که چیزی نیست
آره! بدنش داشت زیر درد اون زخما له میشد و باز میگفت که سر سخته... دروغ بود. بدن شیسه جتی از همسن هاشم ضعیف تر بود... بدن خیلی ضعیفی داشت
گاهی اوقات بیهوش میشد.. بدنش تیکه تیکه ترک بر می‌داشت و داغون میشد.. خیلی درد داشت اما فقط چون یاد گرفته بود درد رو تحمل کنه لبخند میزد.
دردای زخما و غم ندیدن مایکی داشت ام نشو می‌برید
یه‌روز خیلی عادی نشسته بود روی بوم. وزنش انداخته بود روی دوتا پاش و سرشو انداخته بود پایین.
دیگه میدونست قرار نیست مایکی رو بینه فقط چون عادتش شده بود میومد
راستش اونجا دیگه حالا واقعا براش یه جایی بود تا بتونه از اون دنیای ترسناک یتیم خونه فرار کنه وگرنه هیچ امیدی توی قلبش نداشت که بخواد مایکی رو دوباره ببینه
با گذشت زمان شیسه چیزای کوچیکی مثل یه صندلی پاره پوره یا یه سری خرت و پرت با خودش به بالا آورده بود اما حواسش بود کسی بویی نبره وگرنه براش گرون تموم میشد
از شانس بدش هم تو یتیم خونه ای افتاده بود که کسی از صد کیلومتری شم رد نمیشد چه برسه که بتوان بچه ای رو ببرن
اگرم برای گرفتن بچه میومدن اکثرا نوزاد ها یا یکی دوساله هارو میبردن
هیچکس به دخترای بالغ نوجوون توی خونش احتیاج نداشت
حتی اگه آدم نوجوونی رو هم میبردن اکثرا پسر میبردن تا بتونه تو کار کردن کمک کنه.
خیلی عادی بود... صدای تق تق ساعت رومخ یتیم خونه از بالاهم شنیده می‌شد
شیسه تو فکر بود.. تو فکر آینده. اما نه آینده ی خودش بلکه آینده ی یونا
اون همیشه امید داشت که یونا بتونه یه خانواده ی خوب پیدا کنه و تا ابد باهاشون به خوبی و خوشی زندگی کنه اما خودشم خوب میدونست که این زندگی جهنمی بعد از رفتن یونا جهنمی تر میشه
البته اینم میدونست که یونا قرار نبود به سادگی ازش دل بکنه
تو همین فکرا بود که یهو صدای همهمه و داد و بیداد از پایین شنید.
صدای گریه یونا بود!
سرشو به ضرب بالا آورد و جوری از جاش بلند شد که به احتمال زیاد زانوهاش رگ پاره کردن اما مهم نبود. یونا... اگه اتفاقی براش میفتاد شیسه هیچوقت خودشو نمیبخشید.
با سرعت پله هارو پایین رفت. جگری پله هارو پایین میرفت که دیگه تصویر محوی از هرلحظه دیده می‌شد جوری که اگه میفتاد دیگه شیسه ای درکار نبود.
رسید پایین با سرعت دنبال منبع اون صدا رفت.
یونا روی زمین افتاده بود و زار میزد. نه خونی بود نه زخمی و نه حتی یکی از اون نامردای بی وجدان.
پس یونا برای چی اینطوری زار میزد؟!
سریع به سمت یونا حرکت کرد...
+ یونا؟.... ب.. برای چی گریه میکنی؟ چیزی شده؟ زخمی شدی؟!
یونا چشماشو باز کرد و با دیدن شیسه روبروش صدای گریش بلند تر شد و محکم پرید تو بغل شیسه
یونا : آبجی هق.. هق.. اما این حق تو نیست.. تو خیلی مهربونی هق.. همیشه به فکر همه ای و همیشه برای همه دل می... هق می‌سوزونی.. پس چرا؟!
شیسه قیافه ای گیج به خودش گرفته بود اصن نمی‌دونست داره چه اتفاقی میفته! اینجا چخبره! اصن دلیل این حرفای یونا چی بود؟!
صدای ترسناکی از پشت سرش شنید
... یونا تمومش کن دیگه... شیسه ما باید باهم صحبت کنیم یونا رو بسپر به ما برو پیش مدیر
شیسه ترسید اما نه برای خودش بلکه برای یونا اگه اون میرفت بلایی که سر یونا نمیاوردن نه؟! با سرعت سرشو چرخوند و به اون منبع صدا نگاه کرد. یکی از اون ناظمای وحشتناک یتیم خونه بود. چشاش پر اشک شد و با سرعت خودشو به پاهای ناظم رسوند. خودشو روی پاهاش انداخت و شروع کرد به التماس کردن.
دیدگاه ها (۲)

هرچی بیشتر به ساحل می‌رسید آروم تر میشد. چیزی تو این دختر بو...

بله این ما هستیم 🎀خواهر برادرای سانو 🙂

سناریو مایکی {جنگل چشمات} _منو ببخش! میدونم که منتظرم بودی ا...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط