{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
Part_51


ویو کایلا

لبخند ملایمش محو شد و گفت:
فکر میکنم وقتشه.....

قبل اینکه جمله اش کامل بشه ، مامان‌بزرگ اروم دستشو گذاشت روی دستش
یه فشار خیلی ریز داد:
عزیزم ، هنوز زوده برای این حرف

اخم کم رنگی بین ابرو های پدربزرگ شکل گرفت ‌
سکوت کرد
همه چند ثانیه ساکت شدن
ذهنم قفل کرد
وقت چی؟
چی میخواست بگه که مادربزرگ جلوشو گرفت؟
یکم بعد مادربزرگ لبخندی بهم زد:

عزیزم کایلا ، تو از چند وقت بعد باید با مادر کوک به یه‌سری مهمونی ها بری ، بالاخره عروس این خانواده ای

سرم رو تکون دادم و لبخند ملایمی زدم:
بله حتما
_______________________________________
سر میز شام

همگی دور میز بزرگ غذا خوری نشسته بودیم
نور لوستر روی ظرف های کریستالی میدرخشید
من تقریبا چیزی نخوردم
اشتهام زیاد نبود

یه دفعه پدربزرگ دستمال‌شو گذاشت کنار بشقابش
و گفت:
حالا که جمع هستیم ، بهتره واضح حرف بزنم
این خانواده نسل هاست که با وارث ادامه پیدا کرده الان که عروسی انجام شده ..... ما انتظار داریم زیاد معطل نکنین

صدای ضربان قلبم توی مغزم پیچید
ناخودآگاه دست کوک رو گرفتم
شوکه شده بودم
انگار یه مسئولیت چند تُنی انداخته بودن روی شونه هام

قبل از اینکه من چیزی بگم کوک دستمو فشار داد:
تصمیم بچه دار شدن فقط مربوط به من و کایلا هست

نگاهش یکم جدی شد و لحنش کمی تغییر کرد و سرد شد:
هیچ اتفاقی نمی‌افته ، مگر اینکه کایلا خودش بخواد
ما هیچ عجله ای نمیکنیم

برای چند لحظه سکوت شد
پدربزرگ به کوک خیره شد و بعد آهی کشید

مادربزرگ سری سعی کرد بحث رو عوض کنه
مادر و پدر کوک در تلاش بودن که حال و هوا رو عوض کنن و کارینا هم وسطاش شوخی میکرد

داشتم با غذای داخل بشقاب که بهش لب نزده بودم بازی میکرد که نفس های گرمی کنار گوشم حس شد
کوک سرشو نزدیک گوشم آورده بود و نفس هاش بهم برخورد میکرد

آروم لب زد:
نگران چیزی نباش
یکم معذب شدم و گونه هام کمی سرخ شد
سرشو عقب برد

__________________________

بعد از خدافظی به سمت خونه راه افتادیم
کوک انگار یکم ناراحت بود
ولی دلیلشو نمیدونستم

بدون حرفی رفتیم خونه
بعد از انجام کار هام و عوض کردن لباسام و پوشیدن یه تاپ و شلوارک رفتم و رو تخت دراز کشیدم
کوک از قبل دراز کشیده بود
پتو رو کشیدم روم و پشت به کوک دراز کشیدم
اروم شب بخیری گفتم
اونم تکرار کرد

چند دقیقه بعد حس کردم تخت کمی تکون خورد

کوک یهویی نزدیکم شد و دستشو دور کمر باریک و لُختم حلقه کرد
ضربان قلبم حسابی بالا رفت
اون داره چیکار میکنه؟
سرشو کمی داخل گردنم فرو برد:
لطفا بزار همینجوری بمونم

اون انگار خسته اس . نمیخوام چیزی بگم که ناراحت بشه
آروم لب زدم:
هرکاری که میخوای بکن
و بعد حلقه دور کمرم رو سفت تر کرد
اون شب همونجوری خوابیدیم....



#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۱)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹³آروم نزدیک تخت رفتم.لب‌هام می‌لرزید.ب...

### پارت دوم: از سکوت تا لب‌هاسکوت سالن تمرین حالا دیگه سنگی...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

dark love

کپشنننن🛐🛐🛐عروسک من😈🔞پارت هفتاد و هشت دستاشو آروم از روی ســ....

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁵ویو: اتتلفن خونه زنگ خورد.خدمتکا...

••دَرگیرِ عِشقِ تُو••برای آخرین بار خودش رو توی اینه نگاه کر...

معاملهp27پارت اسماتتهیونگ کوک رو براید استایل بلند کرد توی د...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط