{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♨️همسر شهید سیدحمید موسوی می‌خواهد با شوهرش تنها باشد.

♨️همسر شهید سیدحمید موسوی می‌خواهد با شوهرش تنها باشد.

می‌سپارند خدامِ خانم با فاصله هوایش را داشته باشند. پیکر شهید به‌هم‌ریخته و سوخته است.

همسر شهید اصرار دارد بند کفن را باز کند و برای آخرین بار همسرش را بو کند! خدام اجازه نمی‌دهند.

همسر شهید می‌گوید: می‌دونم از حمید چیزی نمونده، پس این حجم از کفن و پنبه چیه؟
زیر دستش تکه استخوانی حس می‌کند. خدام حریف نمی‌شوند. بند کفن را باز می‌کند به این شرط که با دست آن را لمس کند!
دیدگاه ها (۰)

یادداشتی درباره شعر «باز به نام خدا» از «شهاب‌الدین موسوی» م...

### 🗝️ پارت هفتم: لمسِ سرد خیانتسرمای کلید برنزی کف دستم حس ...

𝖕𝖆𝖗𝖙1پادشاهی سلستیا، سرزمینی که اقیانوس‌ها آن را در آغوش گرف...

Custom bride part : 17

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

#به_وقت_دلتنگی 💔🥀برای بار آخر دستم را روی صورتش گذاشتم، حمید...

دامن کشان رفتی دلم زیر و رو شد...

بابا بند کفن را باز کرد و گفت : فرزانه! بیا ببین ، همه جای ب...

رمان یادت باشد ۲۴۲

پاییز برگ ریزان آمدتا مرا با یاد خود همراه کند...یاد آن روزه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط