Final Approach

Final Approach;

Final Approach;
آخرین رقص هواپیما با جاذبه است؛ لحظه‌ای نفس‌گیر که خلبان، با دقت نبض زمین را می‌گیرد تا نرم‌ترین قدم را بر باند فرودگاه بنشاند.

پنجره ی اتاق نیمه باز بود و صدای قطرات باران بی وقفه شنیده می‌شد، فضای مه آلود اتاق همراه با چیدمانی ترکیبی از بژ و خاکستری هارمونی خاصی به وجود آورده بود. شهر گوانگژو، شب ها از روز ها هم بیدار تر بود، ژاکت گوچی گران قیمت آبی رنگش را پوشید و برای وقت گذرانی از هتل مجللی که درش اقامت داشت بیرون آمد. نگاهی به ساعت پروازش انداخت، فردا صبح باید گوانگژو را به مقصد سئول ترک می‌کرد، هنوز تا صبح چند ساعتی فرصت داشت برای همین راهش را به سمت نزدیک ترین باری که میشناخت کج کرد.
آسانسور در طبقه ی ۹۹ برج کانتون ایستاد، افراد زیادی برای گذراندن شبی رویایی همراه همسر، دوست و پارتنر هایشان به اینجا آمده بودند، صدای موسیقی در گوش‌های پسر همانند ضربه‌های ممتدِ چکش بود. سعی کرد روی صندلیِ چرمی بار تکیه بدهد.
همیشه برای برنده شدن جنگیده بود؛ برای رسیدن به بهترین‌ها، برای فراتر رفتن از محدودیت‌های خانواده اش. اما امشب میلِ همیشگی او به کنترل کردن شرایط زیر بارِ چند پیک سنگین فرو ریخته بود.
احساسات بر سرش آوار شدند، جیمین نگاهی به اطراف انداخت. دکوراسیونِ مجللِ "Tianba Bar"، درخششِ طلا و شیشه‌های کریستالی و سنگ های گران قیمت، دقیقاً همان چیزی بود که همیشه می‌خواست؛ اما چرا حالا همه چیز پوچ و غریبه به نظر می‌رسید؟
نگاهش به کتب تزیینی گوشه ی سالن افتاد؛ فلسفه، تاریخ و ادبیات که در برابر فشار کتب درسی و پزشکی همیشه پناهگاهش بودن، حالا در میانه‌ی تاریِ دیدش شبیه به کلمات بی‌معنای اشعار کزایی اینترنتی بودند.
لیوانِ خالیش را با دست هایی که کمی می‌لرزید، به سمت پیشخوان هل داد. در حالی که سعی می‌کرد از تاریِ دیدش فرار کند، چشماش به نقطه‌ای خیره شد. مردی انجا نشسته بود؛ مردی که مثل یک نقطه سیاه در میانه‌ی ان همه نور، آرام و بی‌صدا بود. کت شلوار، کروات، پیراهن، ساعت، سیگار… همه و همه مشکی رنگ، تنها چیزی که مشکی نبود رنگ دود سیگار لای انگشتانش بود که گویا اگر قادر بود آن راهم به سیاهی محکوم می‌کرد. چهره‌ای بی‌تفاوت داشت و نگاهی که انگار از دنیای دیگری می امد.
(بخشی از فیکشن)
~~~
#یونگی #جیمین
#yoongi #BTS #jimin
دیدگاه ها (۱۲)

𝑻𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂 𝑯𝒆𝒊𝒓 — وارث مافیا*مقدمه:بارون نم‌نم می‌بارید.یه رو...

𓆩 پارت ۳۵ 𓆪 🖤🥀در باز شد و مردی وارد اتاق شد.یک پوشه‌ی مشکی د...

قسمت ۸ فردا صبح، وقتی جونگ‌کوک با سردرد از خواب بیدار شد و ر...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۵‌با شروع ماه سوم، ر...

بارانِ شدیدی به شیشه‌ی ماشین می‌کوبید و دیدِ جاده رو تار کرد...

***در میان شلوغی‌های سئول، ا.ت همیشه تلاش کرده تا آرامشِ دور...

### پارت هشتم: «بازیِ شطرنجِ سکوت»بعدازظهر همان روز، تینا در...

پارت اول: پشت‌بام، ساعت صفرباران ریز و تیزی روی آسفالت خیس ح...

**پارت ۲۱**نیم ساعت بعد، درِ اتاق با صدای خشنی باز شد و یکی ...

چند پارتی پارت آخرآبِ یخ، مثل هزاران سوزنِ تیز، پوستِ جونگکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط