{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favourite drug 91

و بعد بلند تر خندیدم:
-حاظرم شرط ببندم برای ترسناک کردنت چربی های شکمت رو بریدن گذاشتن روی بازو هات





من بازی روانی با آدما رو خیلی خوب بلدم،خیلی خیلی خوب.. یک استعداد خدادادی بود...و فکر کنم تا الان موفق شده بودم یچیزایی رو بفهمم..چون اگه داشتم اشتباه میکردم که این یارو و یوری برای یک باند مشترک کار میکنن به حرفام می خندید و احمق خطابم میکرد.. نه اینکه خندش رو قطع کنه و پر از نفرت نگام کنه..صندلیش رو دور زدم و گفتم:
-چی شده؟الان دیگه دوباره روزه ی سکوت گرفتی؟حرف حق جواب نداره هان؟




گفت:
-تو فکر میکنی یوری از من با عرضه تر بود؟هه..تو یک احمقی..






از بغل نگاش کردم و با تعجب گفتم:
-چرا احمقم؟خودتم اینو قبول داری.. حتی رئیستون هم اینو قبول داره میدونی چرا؟چون من اون روز رو یادمه،چند ماه قبل اینقدر گند به بار آوردی که خودش شخصا اومد سراغم،تازه اون تونسته بود خیلی خوب پشت درختا قایم بشه تقریبا نیم ساعت داشتم دنبالش میگشتم،پس نباید اینقدر از من شاکی باشی که فرار میکردم‌‌..یه نگاه به خودتون بنداز،۴تا آدم بودین ولی نتونستین منو بگیرین..تاره ادم چهارمیتون دیگه چه احمقیه..توی خونه ی ما که زندگی میکنه و کلا خیلی داره خوش میگذرونه مگه نه؟«پوزخند»






گفت:
-کدوم چهارمی؟داری چرت و پرت میگی دیگه




جونگ کوک دستشو مشت کرد که دوباره نگاش کردم.. چرا اینقدر زود جوشه؟داره همه چیز رو خراب میکنه.


گفتم:
-چرت و پرت که قیافته.. اون روزی که نامه ی رئیس جونت رو از پنجره برام اوردی در پنجره باز بود.. پنجره هم فقط از داخل باز میشه،اون روز اول هم که اول اون از پنجره پرتم کرد پایین و بعد تو توی بیمارستان خواستی توی سرمم یچیزی بریزی.. چقدر سرعت عملت کمه،به خدا فقط نیاز بود یک دقیقه به انگشتت فشار بیاری و اون سرم رو بهم بزنی.. اینقدر که سر سرعت تنبل ها«یک نوع حیوونن که خیلی اروم حرف میزنن و رفتار میکنن» حرص خوردم سر کارای تو حرص نخوردم.





گفت:
-اگه واقعا میخواستم بکشمت که اینکارو میکردم،برو شانس بیار که رئیس ازت خوشش اومده!




جونگ کوک زبونش رو توی لپش فرو کرد و دوتا دستاش رو محکم مشت کرد..به رگ گردنش نگاه کردم و بعد به چشماش،باید زودتر کارو تموم کنم وگرنه قبل از اینکه جوابارو بگیرم این بدبخت خدازده رو همینجا میکشه..گفتم:
-برای همین امروز سمت جونگ کوک شلیک کردی؟چون اون گفته بود منو نکشین؟





چیزی نگفت که جونگ کوک داد زد:
-جوابش رو بده!





مرد گفت:
-اره..




نمیدونستم اینو بگم یا نه ولی میخواستم اطلاعات بکشم از زیر زبونش:
-اوههه پس اون باید خیلی سلیقش خوب باشه که از من خوشش اومده،چجوری لباس میپوشه؟مطمئنم از شوهر من‌ خوشتبپ تر نیست.




گفت:
-داری بچه خر میکنی؟
دیدگاه ها (۲)

پارت شیش اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم...

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

پارت ۵ 🖤با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام م...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

پارت ۸۲

فصل دوم رمان گرفتار تو قسمت دوم

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : twenty seven ویوی تهیونگ :بلافاص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط