" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۰۴
ویو راوی
بعد از اینکه همه از کلیسا. خارج شدن ، مینار اروم اروم به سمت تابوت رفت و دستش رو روی لبه تابوت گذاشت و گفت
÷ آرتور.......من اومدم
چند لحظه طول نکشید که چشماش شروع کردن به باریدن و با بغض ادامه داد
÷میدونی چه قدر ازت عصبانیم ..........نامرد مگه نگفتی هیچ وقت ولم نمیکنی .....چراااا ؟ ...........چرا زدی زیر قولت چراااا ؟
مینار دیگه تحمل نکرد و همون لحظه روی زمین فرود اومدو آخرین چیزی که شنید صدای نورا بود که به طرفش میومد
+مینارررر
* پرش زمانی به چند ساعت بعد *
وقتی به خونه خانواده نورا رسیدن ، مادر نورا به کمک نورا مینار رو اتاق بردن تا کمی استراحت کنه و بعد خودشون از اتاق خارج شدن
€ خدایا .....دخترم داره از دست میره
وقتی به پذیرایی رسیدن متوجه تهیونگ و پدر نورا شدن که یه گوشه ای باهم حرف میزدن
+بابا ......تهیونگ اتفاقی افتاده ؟
تهیونگ و پدر نورا از هم فاصله پیدا کردن و تهیونگ در حالی آستین لباسشو تا آرنجش بالا زده بود به میز تکیه داد و گفت
_ نه چیزی نشده
+مطمئنی؟ ...........تهیونگ چیزی شده که من نمیدونم
_ بیا بشین بهت بگم
نورا و مادر نورا بدون تردید به سمتشون رفتن و روی مبل نشستن که تهیونگ نگاهی به پدر نورا کرد و پدر نورا هم با اشاره کوچیکی فهموند که بهتره خودش توضیح بده و در نتیجه تهیونگ شروع کرد به توضیح دادن
_ راستش اوضاع شهر زیاد خوب پیش نمیره .......این چند روز فشار ها خیلی زیاد شده ، دلیل دستگیری خیلی از مردم هم همینه .......دارن ازشون به عنوان اهرم فشار استفاده میکنن
+ خب اینو میدونستیم دیگه
_ ببین منظورم اینکه به این راحتی ها دنیل رو آزاد نکن
€ یا خداااا........پسر من چیکار کرده که آزاد نمیکنن
_ نه مادر جون نگفتم آزادش نمیکنن ، گفتم به این راحتی ها آزادش نمیکنن
+خب الان چی کار کنیم ؟
_ نمیدونم ....فردا باید بریم فرمانداری تا ببینم چی میشه کرد
بعد از این حرف تهیونگ همه سکوت کردن که صدای زنگ در این سکوتشون رو شکست که .....................
شرط
۱۴ لایک
۱۶ کامنت
( اهممم سری بعدی پارت های براتون هیجان انگیز و باحاله اگر میخوایین زود بزارم سریعتر شرط ها رو برسونین )۹
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۰۴
ویو راوی
بعد از اینکه همه از کلیسا. خارج شدن ، مینار اروم اروم به سمت تابوت رفت و دستش رو روی لبه تابوت گذاشت و گفت
÷ آرتور.......من اومدم
چند لحظه طول نکشید که چشماش شروع کردن به باریدن و با بغض ادامه داد
÷میدونی چه قدر ازت عصبانیم ..........نامرد مگه نگفتی هیچ وقت ولم نمیکنی .....چراااا ؟ ...........چرا زدی زیر قولت چراااا ؟
مینار دیگه تحمل نکرد و همون لحظه روی زمین فرود اومدو آخرین چیزی که شنید صدای نورا بود که به طرفش میومد
+مینارررر
* پرش زمانی به چند ساعت بعد *
وقتی به خونه خانواده نورا رسیدن ، مادر نورا به کمک نورا مینار رو اتاق بردن تا کمی استراحت کنه و بعد خودشون از اتاق خارج شدن
€ خدایا .....دخترم داره از دست میره
وقتی به پذیرایی رسیدن متوجه تهیونگ و پدر نورا شدن که یه گوشه ای باهم حرف میزدن
+بابا ......تهیونگ اتفاقی افتاده ؟
تهیونگ و پدر نورا از هم فاصله پیدا کردن و تهیونگ در حالی آستین لباسشو تا آرنجش بالا زده بود به میز تکیه داد و گفت
_ نه چیزی نشده
+مطمئنی؟ ...........تهیونگ چیزی شده که من نمیدونم
_ بیا بشین بهت بگم
نورا و مادر نورا بدون تردید به سمتشون رفتن و روی مبل نشستن که تهیونگ نگاهی به پدر نورا کرد و پدر نورا هم با اشاره کوچیکی فهموند که بهتره خودش توضیح بده و در نتیجه تهیونگ شروع کرد به توضیح دادن
_ راستش اوضاع شهر زیاد خوب پیش نمیره .......این چند روز فشار ها خیلی زیاد شده ، دلیل دستگیری خیلی از مردم هم همینه .......دارن ازشون به عنوان اهرم فشار استفاده میکنن
+ خب اینو میدونستیم دیگه
_ ببین منظورم اینکه به این راحتی ها دنیل رو آزاد نکن
€ یا خداااا........پسر من چیکار کرده که آزاد نمیکنن
_ نه مادر جون نگفتم آزادش نمیکنن ، گفتم به این راحتی ها آزادش نمیکنن
+خب الان چی کار کنیم ؟
_ نمیدونم ....فردا باید بریم فرمانداری تا ببینم چی میشه کرد
بعد از این حرف تهیونگ همه سکوت کردن که صدای زنگ در این سکوتشون رو شکست که .....................
شرط
۱۴ لایک
۱۶ کامنت
( اهممم سری بعدی پارت های براتون هیجان انگیز و باحاله اگر میخوایین زود بزارم سریعتر شرط ها رو برسونین )۹
- ۲۳۷
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط