بادیگارده شخصی من پارت ۱۲
توی همون پارک نشستیم کمکم هوا داشت روشن میشد خیلی سرد بود با دستام خود مو بغل کردم که شاید یکم گرم بگیرم
کوک... سردته
میرا... یکم
چند دقیقه بعد پیرهنشو از تنش درآورد
کوک... بیا اینو بپوش
میرا... نه نمیخواد خودتون بپوشید
کوک... من سردم نیست بپوش
با یکم خجالت برداشتمش و تنم کردم خودش زیر پوشه آستین کوتاه تنش بود
میرا ... ببخشید
کوک... اشکالی نداره
چند ساعت بعد
هوا روشن بود داشت خوابم میبرد
کوک... خوابت میاد
میرا... اره
کوک... بیا سرتو بزار رو پام
یکم بهش نگاه کردم بعد آروم سرمو گزاشتم روپاش پاهامو رو نیمکت جمکردمو چشمامو بستم
نمیدونم که چند وقته خوابیده بودم وختی چشمامو باز کردم جونگ کوک هنوزم بیدار بود
میرا... چرا بیداری
کوک... چون من بادیگارده شما ستم
میرا ... چه رفتی داره
کوک... رفت داره من وقتی کناره شما باشم باید بیدار بمونم
میرا... خب چرا داری اینجوری حرف میزنی من قبلاً بهت گفتم باهام راحت باش
کوک... چشم خانوم
میرا... چشم نه بگو باشه
خندش گرفت
کوک... باشه
میرا... خب امروز چیکار کنیم
کوک... میخام زنگ بزنم به پدرتون ببینم چی میگه
میرا... باشه
جونگ کوک بلند شد یکم ازم دور تر شد داشت با گوشیش حرف میزد منم آرومو قرار نداشتمو رفتم دنبالش وقتی گوشیو قط کرد برگشت با دیدنم تعجب کرد
کوک... چرا اومدی دنبالم
میرا... ببخشید ولی بابام چی گفت
کوک... گفت به دخترم بگو فضولی نکنه
با خجالت گفتم
میرا... من .. من فضولی نکردم
کوک... اشکالی نداره بابات گفت فعلا باید فراری باشیم اونا دیشب تو عمارت آتیش به پاکردن اگه برگردیم دیگه زنده نمیمونم
میرا... نمیخواد دیگه ازم محافظت کنی تو برو منم میرم خونهی بابام ممکنه بلای سرشون بیاد
کوک... نمیشه یعنی من نمیزارم
میرا... چرا
کوک... چون که من به پدرتون قول دادم نزارم براتون بیفته پس لطفا دیگه حرف نزنید
با ناراحتی گفتم
میرا... باشه ولی باید کجا بریم
کوک... یه فکری میکنم
کوک... سردته
میرا... یکم
چند دقیقه بعد پیرهنشو از تنش درآورد
کوک... بیا اینو بپوش
میرا... نه نمیخواد خودتون بپوشید
کوک... من سردم نیست بپوش
با یکم خجالت برداشتمش و تنم کردم خودش زیر پوشه آستین کوتاه تنش بود
میرا ... ببخشید
کوک... اشکالی نداره
چند ساعت بعد
هوا روشن بود داشت خوابم میبرد
کوک... خوابت میاد
میرا... اره
کوک... بیا سرتو بزار رو پام
یکم بهش نگاه کردم بعد آروم سرمو گزاشتم روپاش پاهامو رو نیمکت جمکردمو چشمامو بستم
نمیدونم که چند وقته خوابیده بودم وختی چشمامو باز کردم جونگ کوک هنوزم بیدار بود
میرا... چرا بیداری
کوک... چون من بادیگارده شما ستم
میرا ... چه رفتی داره
کوک... رفت داره من وقتی کناره شما باشم باید بیدار بمونم
میرا... خب چرا داری اینجوری حرف میزنی من قبلاً بهت گفتم باهام راحت باش
کوک... چشم خانوم
میرا... چشم نه بگو باشه
خندش گرفت
کوک... باشه
میرا... خب امروز چیکار کنیم
کوک... میخام زنگ بزنم به پدرتون ببینم چی میگه
میرا... باشه
جونگ کوک بلند شد یکم ازم دور تر شد داشت با گوشیش حرف میزد منم آرومو قرار نداشتمو رفتم دنبالش وقتی گوشیو قط کرد برگشت با دیدنم تعجب کرد
کوک... چرا اومدی دنبالم
میرا... ببخشید ولی بابام چی گفت
کوک... گفت به دخترم بگو فضولی نکنه
با خجالت گفتم
میرا... من .. من فضولی نکردم
کوک... اشکالی نداره بابات گفت فعلا باید فراری باشیم اونا دیشب تو عمارت آتیش به پاکردن اگه برگردیم دیگه زنده نمیمونم
میرا... نمیخواد دیگه ازم محافظت کنی تو برو منم میرم خونهی بابام ممکنه بلای سرشون بیاد
کوک... نمیشه یعنی من نمیزارم
میرا... چرا
کوک... چون که من به پدرتون قول دادم نزارم براتون بیفته پس لطفا دیگه حرف نزنید
با ناراحتی گفتم
میرا... باشه ولی باید کجا بریم
کوک... یه فکری میکنم
- ۴۸
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط