casino2-9
دست جونگکوک رو رها کردم و با کلی فکر به سمت اتاق رفتم نگاهم به تهیونگی که رو تخت نشسته بود خورد...درو بستم صندلی کوچیکی رو کشیدم و جلوش نشستم سرش پایین بود و با انگشتای دستش بازی میکرد
تهیونگ: میدونم خیلی چیزا تجربه کردی...میدونم تو بدترین شرایط تنها بودی و جلو چشمت چیکارا کردن...ولی لازمه اینو بدونی
با هزارتا فکر تو سرم پوست لبمو با استرس میکندم
تهیونگ: شب اولی که نانا تو رو دید دست دست کرد تا این موضوع رو بگه بهم...گفت حس عجیبی ازت میگیره گفت تمام اخلاق و رفتارت شبیه خواهریه که تو بچگی ازش دور شد...ترسید پی داستان رو بگیره رو به رو شدن با واقعیت براش سخت بود تا اینکه...اون شب جلو بانک باهم تنها شدین...شبی که نانا رو کشیدم تو اتاق و بهتون گفتم کارش دارم واقعا موضوع مهمی بود....بهم گفت راجب خانوادت حرف زدی باهاش از گذشتت با جزئیات گفتی و از خواهری که ازش بزور دل کندی گفتی...ترسیده بود بهت بگه...هرروز بهونه میاورد هرروز ترسش بیشتر از دیروز میشد تا اینکه...تا اینکه این اتفاقا افتاد...میدونم براش تلاش میکنی...اما خواستم بدونی خواهری که تیکه ای از وجودت بود این همه مدت کنارت بود....نمیخواستم بگم...میخواستم وقتی که اینو میفهمیدی بجای من نانا رو به روت نشسته باشه نه منه احمق
لبخند تلخی زدم و سرمو کج کردم
میکا: این چند ماه...ور دلم بود و من هر شب غصه نبودنشو میخوردم؟
یه تای ابرومو دادم بالا و به اشکام اجازه ریختن دادم این مدت فقط و فقط گریه بود که نجاتم میداد بجام حرف میزد انگاری
میکا: اگه اتفاقی براش بیوفته من یقه کیو باید بگیرم؟ برم بالا سرش بگم چی؟ بگم دیدی؟ دیدی لفتش دادی و چیشد
دستمو کوبیدم رو قلبم و مشت کردم با گریه های که آروم از رو گونه ام سر میخورد با حرص لب زدم
میکا: میدونی چند وقته خودمو تو آیینه نگاه نکردم؟ حالم از خودم بهم میخوره حالم از صدام چهره ام بدنم قلبم از همه چیم حالم بهم میخوره...اگه لونایی دیگه نیست اگه نانایی گم شده...همش تقصیر منه
میکایی که آروم بود...تو صدم ثانیه رنگ عوض کرد میکایی که خودمم نمیشناختمش...کنترل بدنمو نداشتم انگار مثل عروسک خیمه شب بازی هدایت میشدم...دستامو سمت دکوری سرامیکی کنار تخت بردم و سمت اینه جلوی تختم پرتابش کردم صداش کل خونه رو پر کرد نگاهمو دادم به تهیونگی که با ترس دستاشو رو گوشش گذاشته بود با گریه داد زدم
میکا: میبینی چی به سرم اومده؟ اگه اتفاقی براش بیوفته چجوری خودمو ببخشم؟ با چه رویی بگم خواهرم هرروز کنارم بود اما نتونستم مثل خواهر واقعی کنارش باشم؟
با هر حرفم سر گیجم شدید تر میشد نه صدایی میشنیدم و نه دیدم به چیزی خوب بود با حس کردن دستایی دور بدنم سوزشی تو چشمام حس کردم...کاملا کنترل بدنمو از دست دادم و نمیتونستم وزنمو رو پاهام نگهدارم
جونگکوک: میکا...میکا
صداها برام مبهم میومد انگار از پشت تلفن حرف میزدن
جیمین: آروم بگیرش...بزارش رو تخت
سنگینی بدی رو پلکم حس کردم تسلیم خستگی و سر گیجم شدم و آروم چشمام رو بستم
#jungkook #جونگکوک #بنگتن
تهیونگ: میدونم خیلی چیزا تجربه کردی...میدونم تو بدترین شرایط تنها بودی و جلو چشمت چیکارا کردن...ولی لازمه اینو بدونی
با هزارتا فکر تو سرم پوست لبمو با استرس میکندم
تهیونگ: شب اولی که نانا تو رو دید دست دست کرد تا این موضوع رو بگه بهم...گفت حس عجیبی ازت میگیره گفت تمام اخلاق و رفتارت شبیه خواهریه که تو بچگی ازش دور شد...ترسید پی داستان رو بگیره رو به رو شدن با واقعیت براش سخت بود تا اینکه...اون شب جلو بانک باهم تنها شدین...شبی که نانا رو کشیدم تو اتاق و بهتون گفتم کارش دارم واقعا موضوع مهمی بود....بهم گفت راجب خانوادت حرف زدی باهاش از گذشتت با جزئیات گفتی و از خواهری که ازش بزور دل کندی گفتی...ترسیده بود بهت بگه...هرروز بهونه میاورد هرروز ترسش بیشتر از دیروز میشد تا اینکه...تا اینکه این اتفاقا افتاد...میدونم براش تلاش میکنی...اما خواستم بدونی خواهری که تیکه ای از وجودت بود این همه مدت کنارت بود....نمیخواستم بگم...میخواستم وقتی که اینو میفهمیدی بجای من نانا رو به روت نشسته باشه نه منه احمق
لبخند تلخی زدم و سرمو کج کردم
میکا: این چند ماه...ور دلم بود و من هر شب غصه نبودنشو میخوردم؟
یه تای ابرومو دادم بالا و به اشکام اجازه ریختن دادم این مدت فقط و فقط گریه بود که نجاتم میداد بجام حرف میزد انگاری
میکا: اگه اتفاقی براش بیوفته من یقه کیو باید بگیرم؟ برم بالا سرش بگم چی؟ بگم دیدی؟ دیدی لفتش دادی و چیشد
دستمو کوبیدم رو قلبم و مشت کردم با گریه های که آروم از رو گونه ام سر میخورد با حرص لب زدم
میکا: میدونی چند وقته خودمو تو آیینه نگاه نکردم؟ حالم از خودم بهم میخوره حالم از صدام چهره ام بدنم قلبم از همه چیم حالم بهم میخوره...اگه لونایی دیگه نیست اگه نانایی گم شده...همش تقصیر منه
میکایی که آروم بود...تو صدم ثانیه رنگ عوض کرد میکایی که خودمم نمیشناختمش...کنترل بدنمو نداشتم انگار مثل عروسک خیمه شب بازی هدایت میشدم...دستامو سمت دکوری سرامیکی کنار تخت بردم و سمت اینه جلوی تختم پرتابش کردم صداش کل خونه رو پر کرد نگاهمو دادم به تهیونگی که با ترس دستاشو رو گوشش گذاشته بود با گریه داد زدم
میکا: میبینی چی به سرم اومده؟ اگه اتفاقی براش بیوفته چجوری خودمو ببخشم؟ با چه رویی بگم خواهرم هرروز کنارم بود اما نتونستم مثل خواهر واقعی کنارش باشم؟
با هر حرفم سر گیجم شدید تر میشد نه صدایی میشنیدم و نه دیدم به چیزی خوب بود با حس کردن دستایی دور بدنم سوزشی تو چشمام حس کردم...کاملا کنترل بدنمو از دست دادم و نمیتونستم وزنمو رو پاهام نگهدارم
جونگکوک: میکا...میکا
صداها برام مبهم میومد انگار از پشت تلفن حرف میزدن
جیمین: آروم بگیرش...بزارش رو تخت
سنگینی بدی رو پلکم حس کردم تسلیم خستگی و سر گیجم شدم و آروم چشمام رو بستم
#jungkook #جونگکوک #بنگتن
- ۴۷.۳k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط