پارت ۵۲
پارت ۵۲
صدایِ باز شدنِ درِ اصلیِ عمارت، مثلِ یک پتکِ سنگین تویِ فضایِ ساکتِ خونه پیچید. تهسوک، که پشتِ شیشهی ضدِ ضربه محبوس بود، با دیدنِ تهیونگ که با قدمهایی شمرده و آرام واردِ دفتر میشد، چهرهاش در هم رفت. تهیونگ حتی یک خالِ غبار هم رویِ کتوشلوارِ گرانقیمتش نداشت.
او مقابلِ شیشه ایستاد. تهسوک، درحالیکه به شیشه میکوبید، فریاد زد:
— «فکر کردی بردی؟ تهیونگ، من خونِ تو رو تویِ رگهام دارم! تو نمیتونی منو به پلیس بدی!»
تهیونگ به ساعتِ مچیاش نگاهی انداخت و بعد، با خونسردیِ تمام به چشمانِ برادرش خیره شد.
— «خونی که تو رگهاته، فاسد شده تهسوک. تو دیگه برادرِ من نیستی. تو فقط یه قاتلِ حقیری هستی که فکر میکرد میتونه جایِ پادشاه بشینه.»
همان لحظه، صدایِ آژیرِ ماشینهایِ پلیسِ نفوذناپذیرِ کیم، فضایِ بیرون را پر کرد. درهایِ دفتر باز شد و نیروهایِ امنیتیِ مخصوص، همراه با پلیسهایِ رسمی وارد شدند. تهیونگ با یک حرکتِ دست، فرمانِ غیرفعال کردنِ شیشهی محافظ را صادر کرد.
به محضِ پایین رفتنِ شیشه، دو مامور به سمتِ تهسوک هجوم بردند. او سعی کرد مقاومت کند، اما بازویش با شدتِ زیادی پیچانده شد و صدایِ برخوردِ دستبندهایِ فلزی با مچِ دستش، بهترین موسیقیای بود که رزا میتوانست بشنود.
تهسوک درحالیکه به زمین کوبیده شده بود، با نفرت به رزا نگاه کرد.
— «این تموم نمیشه… رزا! تو هیچوقت نمیتونی از گذشته فرار کنی!»
رزا جلوتر آمد. او بالایِ سرِ تهسوک ایستاد، سایهاش رویِ چهرهیِ شکستخوردهیِ او افتاد. رزا با صدایی که حالا آرام و قاطع بود، گفت:
— «گذشتهام مرد. اونها با من نیستن، ولی یادشون همیشه زندهست. تو… تو حتی تویِ زندان هم تنها میمونی. این تنهایی، مجازاتِ ابدیِ توئه.»
تهیونگ دستش را دورِ شانهیِ رزا حلقه کرد و او را عقب کشید.
— «ببرینش.»
مامورها تهسوک را کشانکشان از اتاق بیرون بردند. تهسوک مدام فحش میداد و تهدید میکرد، اما صدایش هر لحظه دورتر و ضعیفتر میشد تا اینکه بالاخره، درِ عمارت بسته شد و سکوتِ سنگینی همهجا را فرا گرفت.
تهیونگ به رزا نگاه کرد. رزا حالا میلرزید؛ اما نه از ترس، بلکه از خالی شدنِ حجمِ عظیمی از خشم و اندوهی که تویِ سینهاش انباشته شده بود. او سرش را رویِ شانهیِ تهیونگ گذاشت.
تهیونگ دستش را لایِ موهایِ رزا برد.
— «تموم شد. دیگه کسی نیست که بهت آسیب بزنه.»
رزا چشمانش را بست و زمزمه کرد:
— «حسِ عجیبی دارم… انگار یه حفرهیِ بزرگ تویِ قلبمه که هیچوقت پر نمیشه.»
تهیونگ او را محکمتر در آغوش گرفت و به پنجرههایِ بسته خیره شد.
— «اون حفره رو من با حضورم پر میکنم، رزا. شاید نتونیم گذشته رو عوض کنیم، اما میتونیم آینده رو با هم بسازیم. از امشب، رزا… تو دیگه سایهیِ هیچکس نیستی. تو ملکهیِ منی.»
باران کمکم بند آمده بود و اولین نورهایِ صبح، از پشتِ ابرهایِ تیره بیرون میزد. بازیِ شطرنجِ خونینِ آنها به پایان رسیده بود، اما زندگیِ مشترکِ این دو نفر، تازه داشت شروع میشد.
صدایِ باز شدنِ درِ اصلیِ عمارت، مثلِ یک پتکِ سنگین تویِ فضایِ ساکتِ خونه پیچید. تهسوک، که پشتِ شیشهی ضدِ ضربه محبوس بود، با دیدنِ تهیونگ که با قدمهایی شمرده و آرام واردِ دفتر میشد، چهرهاش در هم رفت. تهیونگ حتی یک خالِ غبار هم رویِ کتوشلوارِ گرانقیمتش نداشت.
او مقابلِ شیشه ایستاد. تهسوک، درحالیکه به شیشه میکوبید، فریاد زد:
— «فکر کردی بردی؟ تهیونگ، من خونِ تو رو تویِ رگهام دارم! تو نمیتونی منو به پلیس بدی!»
تهیونگ به ساعتِ مچیاش نگاهی انداخت و بعد، با خونسردیِ تمام به چشمانِ برادرش خیره شد.
— «خونی که تو رگهاته، فاسد شده تهسوک. تو دیگه برادرِ من نیستی. تو فقط یه قاتلِ حقیری هستی که فکر میکرد میتونه جایِ پادشاه بشینه.»
همان لحظه، صدایِ آژیرِ ماشینهایِ پلیسِ نفوذناپذیرِ کیم، فضایِ بیرون را پر کرد. درهایِ دفتر باز شد و نیروهایِ امنیتیِ مخصوص، همراه با پلیسهایِ رسمی وارد شدند. تهیونگ با یک حرکتِ دست، فرمانِ غیرفعال کردنِ شیشهی محافظ را صادر کرد.
به محضِ پایین رفتنِ شیشه، دو مامور به سمتِ تهسوک هجوم بردند. او سعی کرد مقاومت کند، اما بازویش با شدتِ زیادی پیچانده شد و صدایِ برخوردِ دستبندهایِ فلزی با مچِ دستش، بهترین موسیقیای بود که رزا میتوانست بشنود.
تهسوک درحالیکه به زمین کوبیده شده بود، با نفرت به رزا نگاه کرد.
— «این تموم نمیشه… رزا! تو هیچوقت نمیتونی از گذشته فرار کنی!»
رزا جلوتر آمد. او بالایِ سرِ تهسوک ایستاد، سایهاش رویِ چهرهیِ شکستخوردهیِ او افتاد. رزا با صدایی که حالا آرام و قاطع بود، گفت:
— «گذشتهام مرد. اونها با من نیستن، ولی یادشون همیشه زندهست. تو… تو حتی تویِ زندان هم تنها میمونی. این تنهایی، مجازاتِ ابدیِ توئه.»
تهیونگ دستش را دورِ شانهیِ رزا حلقه کرد و او را عقب کشید.
— «ببرینش.»
مامورها تهسوک را کشانکشان از اتاق بیرون بردند. تهسوک مدام فحش میداد و تهدید میکرد، اما صدایش هر لحظه دورتر و ضعیفتر میشد تا اینکه بالاخره، درِ عمارت بسته شد و سکوتِ سنگینی همهجا را فرا گرفت.
تهیونگ به رزا نگاه کرد. رزا حالا میلرزید؛ اما نه از ترس، بلکه از خالی شدنِ حجمِ عظیمی از خشم و اندوهی که تویِ سینهاش انباشته شده بود. او سرش را رویِ شانهیِ تهیونگ گذاشت.
تهیونگ دستش را لایِ موهایِ رزا برد.
— «تموم شد. دیگه کسی نیست که بهت آسیب بزنه.»
رزا چشمانش را بست و زمزمه کرد:
— «حسِ عجیبی دارم… انگار یه حفرهیِ بزرگ تویِ قلبمه که هیچوقت پر نمیشه.»
تهیونگ او را محکمتر در آغوش گرفت و به پنجرههایِ بسته خیره شد.
— «اون حفره رو من با حضورم پر میکنم، رزا. شاید نتونیم گذشته رو عوض کنیم، اما میتونیم آینده رو با هم بسازیم. از امشب، رزا… تو دیگه سایهیِ هیچکس نیستی. تو ملکهیِ منی.»
باران کمکم بند آمده بود و اولین نورهایِ صبح، از پشتِ ابرهایِ تیره بیرون میزد. بازیِ شطرنجِ خونینِ آنها به پایان رسیده بود، اما زندگیِ مشترکِ این دو نفر، تازه داشت شروع میشد.
- ۷۶۴
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط