چند پارتی

پارت 8


ساعت ۱۱:۳۵ شب ـ اتاق گریم

در باز شد و جونگ‌کوک با یک سینی غذا وارد شد.

به‌محض دیدنش، از روی صندلی بلند شدم و خودم را به گوشه‌ی اتاق رساندم.

نگاهش برای لحظه‌ای روی حرکتم ثابت ماند.

ـ چرا فرار کردی؟

ـ کی فرار کرد؟ داشتم... اتاق رو بررسی می‌کردم!

نگاهی به دیوار خالی پشت سرم انداخت.

ـ با فاصله‌ی سه متری از من؟

ـ سلیقه‌ی من اینه. مشکلی داری؟!

لبخند کمرنگی زد و سینی را روی میز گذاشت.

ـ غذا بخور.

ـ مسمومش نکردی؟

چشم‌هایش را به من دوخت.

ـ اگه می‌خواستم بهت آسیب بزنم، لازم نبود برات غذا بیارم.

لبخندم همان لحظه خشک شد.

جونگ‌کوک متوجه ترسم شد. چند ثانیه سکوت کرد و بعد صندلی را عقب کشید.

ـ بشین. کاری باهات ندارم.

آهسته جلو رفتم و نشستم؛ البته طوری که نزدیک‌ترین فاصله را با در داشته باشم.

جونگ‌کوک این حرکت را دید، اما چیزی نگفت.

فقط بشقاب را به سمتم هل داد.

ـ موهات توی صورتته.

قبل از اینکه دستش را بالا بیاورد، با وحشت خودم را عقب کشیدم.

دستش در هوا متوقف شد.

نگاهش برای لحظه‌ای تغییر کرد؛ انگار از اینکه حتی از نزدیک‌شدنش می‌ترسیدم، خوشش نیامده بود.

آرام دستش را پایین آورد.

ـ خودت درستش کن.

موهایم را کنار زدم و زیر لب گفتم:

ـ بالاخره یه حرف عاقلانه زدی.

جونگ‌کوک سرش را بلند کرد.

ـ چیزی گفتی؟

ـ گفتم چه دلقک خوش‌اخلاقی!

ـ دروغ‌گوی خوبی نیستی، ا.ت.

قاشق را برداشتم.

ـ تو هم دلقک خوبی نیستی. مردم از دلقک‌ها می‌خندن، از تو فرار می‌کنن!

چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

ـ من فقط می‌خوام تو ازم فرار نکنی.

قاشق در دستم بی‌حرکت ماند.

این بار شوخی نمی‌کرد.

نگاهش عجیب بود؛ سرد، ثابت و در عین حال، به شکلی که نمی‌توانستم بفهمم، منتظر جوابم بود.

با صدای لرزانی گفتم:

ـ خب... بهتره یه شغل دیگه پیدا کنی.

جونگ‌کوک ابرویش را بالا برد.

ـ مثلاً؟

ـ باغبونی. گل‌ها حداقل جیغ نمی‌زنن!

برای چند لحظه سکوت کرد.

بعد گوشه‌ی لبش بالا رفت.

ـ شاید یه روز برات باغ بسازم.

قلبم تند زد؛ نه از خوشحالی، از ترس اینکه این مرد واقعاً چه نقشه‌ای در سر داشت.

نگاهم را از او دزدیدم و مشغول خوردن غذا شدم.

جونگ‌کوک چیزی نگفت. فقط صندلی روبه‌رویم نشست و نگاهم کرد.

بالاخره نتوانستم تحمل کنم.

ـ چیه؟ چرا زل زدی؟!

آرام جواب داد:

ـ می‌خوام مطمئن بشم غذات رو می‌خوری.

ـ یا شاید می‌خوای ببینی کی مسموم می‌شم!

لبخندش محو شد.

ـ ا.ت، من بهت دست نمی‌زنم.

مکث کوتاهی کرد و نگاهش را به صورتم دوخت.

ـ مگر اینکه خودت بخوای از اینجا بری و مجبورم کنی دنبالت بیام.

قاشق را روی میز گذاشتم.

ـ این اسمش تهدید بود؟!

ـ نه. قول دادم دنبالت بیام.

ـ واقعاً روانی‌ای!

جونگ‌کوک آرام خندید.

ـ اینو قبلاً هم گفتی.

و من تازه فهمیدم که بدبختانه، او از زبون‌درازی من اصلاً ناراحت نمی‌شد.

انگار هر بار که به او توهین می‌کردم، بیشتر دلش می‌خواست نگاهم کند... و همین، از همه‌چیز ترسناک‌تر بود.
دیدگاه ها (۲)

پارت ۱۹۵

چندپارتی جونگ کوک

LESSON

رمان «دختر کوچولوی من» پارت دوم

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

معاملهp261جونگ‌کوک آرام روی پاهای تهیونگ نشست؛ هنوز بدنش از ...

MY LESSON

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

پارت ¹ساعت هشت صبح؛ تیمارستان روانی سنت‌ماری.همه‌چیز برخلاف ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط