عشق از آینده پارت۴۱
آنیسا: همین که شنیدی
بکی: حوصله داری ها دختر اِ بچه ها دامیان و دامیار هم اومدن
آنیسا: سلام داداشی سلام دامیان
ذهنش: بابایی
دامیان: سلام کله صورتی ها سلام بکی
آنیسا: بکی یه دقه میای؟
بکی: اومدم
در سرویس زنانه
بکی: بله چیزی شده
آنیسا: توی اوردو تو باید بعد از اینکه آنیا فرار کرد با تمام غوا دنبالش بگرد
بکی: فرارکرد؟.... باشه
توی کلاس^
هندر: بچه ها به گروه های ۲ نفره تقسیم میشن
۱ امیل و اوین
۲ جولیا و مکس دزموند
۳ آنیسا فورجر دامیار دزموند
۴ بکی بلکبل مگی باربازی(کمبود فامیلی)
۵ آنیا فورجر دامیان دزموند
جولیا: جناب هندرسون میشه من با دامیان باشم
ذهنش: اون خوکچه لیاقت اسم دامیان هم نداره
مکس: میشه منم با آنیا باشم؟
ذهنش: اون درخت حتی لیاقت گفتن اسم آنیا رو هم نداره
آنیا: آنیا دوست نداره گروهش تغییر کنه
هندر: کافیه!!! همه برن و سوار اتوبوس بشن
توی اتوبوس
آنیا: پسر دوم اشکال نداره آنیا سرشو روی شونه ی تو بزاره؟ آخه گردنش درد میگیره🍅🍅🍅
دامیان: نه اشکال نداره...راحت باش
آنیا: ممنون
بعد هم سرشو روی شونه ی دامیان میزاره و بلافاصله خوابش میبره و...
آنیا: آنیا ازپسر دوم...
دامیان: یعنی چی میخواست بگه؟؟؟
بعد هم خودش سرشو میزاره رو سر آنیا و خوابش میبره
ذهن هندر: خوشحالم که آنیا و دامیان باهم کنار اومدن...
بکی: حوصله داری ها دختر اِ بچه ها دامیان و دامیار هم اومدن
آنیسا: سلام داداشی سلام دامیان
ذهنش: بابایی
دامیان: سلام کله صورتی ها سلام بکی
آنیسا: بکی یه دقه میای؟
بکی: اومدم
در سرویس زنانه
بکی: بله چیزی شده
آنیسا: توی اوردو تو باید بعد از اینکه آنیا فرار کرد با تمام غوا دنبالش بگرد
بکی: فرارکرد؟.... باشه
توی کلاس^
هندر: بچه ها به گروه های ۲ نفره تقسیم میشن
۱ امیل و اوین
۲ جولیا و مکس دزموند
۳ آنیسا فورجر دامیار دزموند
۴ بکی بلکبل مگی باربازی(کمبود فامیلی)
۵ آنیا فورجر دامیان دزموند
جولیا: جناب هندرسون میشه من با دامیان باشم
ذهنش: اون خوکچه لیاقت اسم دامیان هم نداره
مکس: میشه منم با آنیا باشم؟
ذهنش: اون درخت حتی لیاقت گفتن اسم آنیا رو هم نداره
آنیا: آنیا دوست نداره گروهش تغییر کنه
هندر: کافیه!!! همه برن و سوار اتوبوس بشن
توی اتوبوس
آنیا: پسر دوم اشکال نداره آنیا سرشو روی شونه ی تو بزاره؟ آخه گردنش درد میگیره🍅🍅🍅
دامیان: نه اشکال نداره...راحت باش
آنیا: ممنون
بعد هم سرشو روی شونه ی دامیان میزاره و بلافاصله خوابش میبره و...
آنیا: آنیا ازپسر دوم...
دامیان: یعنی چی میخواست بگه؟؟؟
بعد هم خودش سرشو میزاره رو سر آنیا و خوابش میبره
ذهن هندر: خوشحالم که آنیا و دامیان باهم کنار اومدن...
- ۱۰.۳k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط