رمان منیمگوزل سِئوگیلیم/ الهه پورعلی
پارت چهاردهم منیم گوزل سِئوگیلیم
اِمَل نیز به جمع پیوسته و کنار سوگل روبهروی کایان نشست، میز که تکمیل شد خدمتکاران میز را کامل چیده و عقب ایستادند.
کایان به شدت گرسنه شده بود پس با اشتها برنج را داخل بشقاب کشیده و مقدار زیادی گوشت بوقلمون روی غذایش گذاشت، نگاه عمه هاریکا به کایان بود که بدون تعارف غذا کشید و بشقابش را به شدت پر کرد.
اما کایان سر به زیر انداخته و بدون توجه به کسی، مشغول خوردن غذایش شد، طی این سالها رفتارهای کایان برای خانواده بسیار مشهود شده بود، شیطنتهای گاه و بیگاهش، شوخیهای بیحد و مرزش، لبخندها و بیتفاوتیهایش به زندگی، همه و همه برای خانوادهاش مشهود بودند اما عمه هاریکا با دیدن پسری با این سن اما بیمسئولیت خشمگین میشد، با اینکه کایان پزشکی خوانده و اینک دکتر حاذقی بود اما این تنها حسن او محسوب میشد، نگاه سوگل به کایان بود که چه با اشتها غذا میخورد، خودش همیشه اشتهای کمی برای خوردن غذا داشت اما با دیدن بشقاب پر از غذای کایان صبر کرد و پس از کشیده شدن غذا توسط بزرگترها غذای زیادی کشیده و مشغول شد.
یاد حرفهای عمه هاریکا افتاده بود که همیشه میگفت:
- باید داخل خونه هم مثل بیرون، مرتب باشید، لباسهای شیک و زیبا بپوشید، صورت خودتونو با وسایل آرایشی جلوه بدید!
اما سوگل برخلاف اینکه لوس و ننر نبود و حرفهای عمه را همیشه آویزه گوشش میکرد تنها نافرمانیاش نپوشیدن لباسهای رسمی در خانه بود که اوایل با رفتارهای ناپسند عمه روبه رو شده و بعدها عمه به بودن او در جمع با لباس راحتی عادت کرد.
با خود گفت:
- حالا هم نوبت کایان بنده خداس! بیتوجه به جمع لبهایش را کج کرده و زیر لب گفت:
- رسمی باشید، رسمی باشید.
با بالا بردن سر متوجه نگاه خیره کایان و سپس خنده او شد.
کایان که لبهای کج شده سوگل را دیده بود به خنده افتاده بود و پس از کمی لبخندی بیصدا، به سرفه افتاد.
آسیه سمت راستش نشسته و دنیز طرف دیگرش بود، آسیه پشتش زده و یک لیوان آب به دستش داد، آب را سر کشید اما هنوز هم میشد خنده موزیانه او را زیر لب دید، سوگل که کاملا خجالتزده شده بود نگاهی به بقیه انداخت تا ببیند شخص دیگری دیده یا نه؟
اما خدا را شکر گویی کسی ندیده بود!
قدیر که جمع را ساکت و آرام دید پرسید:
- خب عمهجان صحبت کنید، گفتید ما بیایم که...
عمه هاریکا صحبتش را قطع کرده و ته قاشق را روی میز کوبید و گفت:
- لطفا سرشام سکوت رو رعایت کنید.
خانواده بکتاش که عادت داشتند اما تمام اعضای خانواده قدیر با چشمانی گرد شده به عمه که سر به زیر درحال خورد غذا بود نگاه میکردند.
آسیه زیر لب گفت:
- نه خیر این عمه خانوم با هیچکس شوخی نداره!
شام در سکوت سپری و خورده شد تا اینکه همگی به سمت مبلها رفته و نشستند.
قبل از پرسیده شدن سوال، عمه هاریکا گفت:
- درباره موضوعی که خیلی مهمه فردا حرف بزنیم، باید بویوک هم باشه!
قدیر با شنیدنواسم بویوک از خشم چشمهایش را یکبار باز و بسته کرد و بکتاش با بیاعتنایی سری تکان داد، سوگل رویمبل نشسته و درحال ور رفتن با گوشی بود، داخل اینترنت درحال سرچ کردن کلمات ترکی شده بود، حین سرچ با خود گفت:
- حرفهای عمه رو ولش کن، به دردت نمیخوره، بهتره یکم ترکی یاد بگیری تا حداقل بتونی حرف بقیه رو بفهمی، اِمَل چند دقیقه بود درحال صحبت با کایان بود، و سوزان و زنعموها با یکدیگر درحال صحبت بودند.
اِمَل نیز به جمع پیوسته و کنار سوگل روبهروی کایان نشست، میز که تکمیل شد خدمتکاران میز را کامل چیده و عقب ایستادند.
کایان به شدت گرسنه شده بود پس با اشتها برنج را داخل بشقاب کشیده و مقدار زیادی گوشت بوقلمون روی غذایش گذاشت، نگاه عمه هاریکا به کایان بود که بدون تعارف غذا کشید و بشقابش را به شدت پر کرد.
اما کایان سر به زیر انداخته و بدون توجه به کسی، مشغول خوردن غذایش شد، طی این سالها رفتارهای کایان برای خانواده بسیار مشهود شده بود، شیطنتهای گاه و بیگاهش، شوخیهای بیحد و مرزش، لبخندها و بیتفاوتیهایش به زندگی، همه و همه برای خانوادهاش مشهود بودند اما عمه هاریکا با دیدن پسری با این سن اما بیمسئولیت خشمگین میشد، با اینکه کایان پزشکی خوانده و اینک دکتر حاذقی بود اما این تنها حسن او محسوب میشد، نگاه سوگل به کایان بود که چه با اشتها غذا میخورد، خودش همیشه اشتهای کمی برای خوردن غذا داشت اما با دیدن بشقاب پر از غذای کایان صبر کرد و پس از کشیده شدن غذا توسط بزرگترها غذای زیادی کشیده و مشغول شد.
یاد حرفهای عمه هاریکا افتاده بود که همیشه میگفت:
- باید داخل خونه هم مثل بیرون، مرتب باشید، لباسهای شیک و زیبا بپوشید، صورت خودتونو با وسایل آرایشی جلوه بدید!
اما سوگل برخلاف اینکه لوس و ننر نبود و حرفهای عمه را همیشه آویزه گوشش میکرد تنها نافرمانیاش نپوشیدن لباسهای رسمی در خانه بود که اوایل با رفتارهای ناپسند عمه روبه رو شده و بعدها عمه به بودن او در جمع با لباس راحتی عادت کرد.
با خود گفت:
- حالا هم نوبت کایان بنده خداس! بیتوجه به جمع لبهایش را کج کرده و زیر لب گفت:
- رسمی باشید، رسمی باشید.
با بالا بردن سر متوجه نگاه خیره کایان و سپس خنده او شد.
کایان که لبهای کج شده سوگل را دیده بود به خنده افتاده بود و پس از کمی لبخندی بیصدا، به سرفه افتاد.
آسیه سمت راستش نشسته و دنیز طرف دیگرش بود، آسیه پشتش زده و یک لیوان آب به دستش داد، آب را سر کشید اما هنوز هم میشد خنده موزیانه او را زیر لب دید، سوگل که کاملا خجالتزده شده بود نگاهی به بقیه انداخت تا ببیند شخص دیگری دیده یا نه؟
اما خدا را شکر گویی کسی ندیده بود!
قدیر که جمع را ساکت و آرام دید پرسید:
- خب عمهجان صحبت کنید، گفتید ما بیایم که...
عمه هاریکا صحبتش را قطع کرده و ته قاشق را روی میز کوبید و گفت:
- لطفا سرشام سکوت رو رعایت کنید.
خانواده بکتاش که عادت داشتند اما تمام اعضای خانواده قدیر با چشمانی گرد شده به عمه که سر به زیر درحال خورد غذا بود نگاه میکردند.
آسیه زیر لب گفت:
- نه خیر این عمه خانوم با هیچکس شوخی نداره!
شام در سکوت سپری و خورده شد تا اینکه همگی به سمت مبلها رفته و نشستند.
قبل از پرسیده شدن سوال، عمه هاریکا گفت:
- درباره موضوعی که خیلی مهمه فردا حرف بزنیم، باید بویوک هم باشه!
قدیر با شنیدنواسم بویوک از خشم چشمهایش را یکبار باز و بسته کرد و بکتاش با بیاعتنایی سری تکان داد، سوگل رویمبل نشسته و درحال ور رفتن با گوشی بود، داخل اینترنت درحال سرچ کردن کلمات ترکی شده بود، حین سرچ با خود گفت:
- حرفهای عمه رو ولش کن، به دردت نمیخوره، بهتره یکم ترکی یاد بگیری تا حداقل بتونی حرف بقیه رو بفهمی، اِمَل چند دقیقه بود درحال صحبت با کایان بود، و سوزان و زنعموها با یکدیگر درحال صحبت بودند.
- ۲.۵k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط