(عاشق غریب)
(عاشق غریب)
پارت ۱۴
از زبان باران
سینی چای رو گرفتم و بردم سمت اتاقش ....قبل از اینکه وارد شم در زدم.... با همون صدای خشکش جواب داد:
_بیا
در رو باز کردم و بدون حرفی چاییش رو گذاشتم رو میزش و رفتم دوباره تو آشپز خونه ....این شغل از اون چیزی فکر میکردم آسون تره....
_خانم فرهانی
با صدا زدن فامیلیم برگشتم سمت در....یکی از کارمند ها رو دیدم
_ببخشید میشه یه لیوان چایی بیارید
_چشم
دوباره با دو رفتم تو آشپزخونه و براش چاییش رو بردم....با لرزش گوشیم از جیبم درش آوردم .....با دیدن اسم «بابا حسین»لبخندی زدم .....با ذوق جوابش رو دادم:
_جونم بابا؟
_جونت بی بلا....میگما بابا دیشب کجا موندی؟
با یاد دیشب دوباره لرز افتاد به تنم...تهدید های دایی سلمان تو سرم اکو میشد...
_پیش حنانه مونده بودم....بابا دایی دیشب اومد بود خونه ی ننه اینا؟
بابا با حرف من پوفی کشید و گفت :
_اومده بود اما به حرمت ننه داد و بیداد نکرد...فقط من و کشید گوشه ی حیاط و باهام حرف زد...وقتی گفتش که فرار کردی برای اینکه شک نکنه داد و داد بیداد راه انداختم و میگفتم چرا حواستون به دخترم نبوده....
تردید داشتم این سوالم رو بپرسم اما پرسیدم:
_بابا مهرشاد چی؟اونم اومده بود؟
_آره با پسرش آرتا اومده بود....مثل اینکه خیلی دلتنگ و نگران ارغوانه....
_عصبی بود؟
_بدجور
از بابا خداحافظی کردم.....با حرف بابا وحشت افتاد به تنم....من مطمئنم اگه منو پیدا کنه میکشتم....اگه خودم برم شاید یه کم تخفیف بذاره برام ....اما مثل پرنده ایم که دوباره بعد از آزادیش دوباره با پای خودش برگرده تو قفس....سعی کردم با تکون دادم سرم از این افکار دور شم...
***
نگاهی به حنانه و ارغوان انداختم....ارغوان توی بغل حنانه آروم خوابش برد....با صدای لالایی حنانه من داشت خوابم میبرد....
_گنجشک لالا....سنجاب لالا....آمد دوباره....مهتاب لالا....
ارغوان و گذاشت روی زمین.....حنانه قبل از ازدواج من پرستار بچه بود....هنوز هم میتونه بچه ها رو به بهترین نحو آروم کنه....
#عاشق
#عاشقانه
#رمان
پارت ۱۴
از زبان باران
سینی چای رو گرفتم و بردم سمت اتاقش ....قبل از اینکه وارد شم در زدم.... با همون صدای خشکش جواب داد:
_بیا
در رو باز کردم و بدون حرفی چاییش رو گذاشتم رو میزش و رفتم دوباره تو آشپز خونه ....این شغل از اون چیزی فکر میکردم آسون تره....
_خانم فرهانی
با صدا زدن فامیلیم برگشتم سمت در....یکی از کارمند ها رو دیدم
_ببخشید میشه یه لیوان چایی بیارید
_چشم
دوباره با دو رفتم تو آشپزخونه و براش چاییش رو بردم....با لرزش گوشیم از جیبم درش آوردم .....با دیدن اسم «بابا حسین»لبخندی زدم .....با ذوق جوابش رو دادم:
_جونم بابا؟
_جونت بی بلا....میگما بابا دیشب کجا موندی؟
با یاد دیشب دوباره لرز افتاد به تنم...تهدید های دایی سلمان تو سرم اکو میشد...
_پیش حنانه مونده بودم....بابا دایی دیشب اومد بود خونه ی ننه اینا؟
بابا با حرف من پوفی کشید و گفت :
_اومده بود اما به حرمت ننه داد و بیداد نکرد...فقط من و کشید گوشه ی حیاط و باهام حرف زد...وقتی گفتش که فرار کردی برای اینکه شک نکنه داد و داد بیداد راه انداختم و میگفتم چرا حواستون به دخترم نبوده....
تردید داشتم این سوالم رو بپرسم اما پرسیدم:
_بابا مهرشاد چی؟اونم اومده بود؟
_آره با پسرش آرتا اومده بود....مثل اینکه خیلی دلتنگ و نگران ارغوانه....
_عصبی بود؟
_بدجور
از بابا خداحافظی کردم.....با حرف بابا وحشت افتاد به تنم....من مطمئنم اگه منو پیدا کنه میکشتم....اگه خودم برم شاید یه کم تخفیف بذاره برام ....اما مثل پرنده ایم که دوباره بعد از آزادیش دوباره با پای خودش برگرده تو قفس....سعی کردم با تکون دادم سرم از این افکار دور شم...
***
نگاهی به حنانه و ارغوان انداختم....ارغوان توی بغل حنانه آروم خوابش برد....با صدای لالایی حنانه من داشت خوابم میبرد....
_گنجشک لالا....سنجاب لالا....آمد دوباره....مهتاب لالا....
ارغوان و گذاشت روی زمین.....حنانه قبل از ازدواج من پرستار بچه بود....هنوز هم میتونه بچه ها رو به بهترین نحو آروم کنه....
#عاشق
#عاشقانه
#رمان
- ۴.۲k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط