چرخُ فلک p37
بعد از خدافظی از مامان حس کردم اشتهام برای خوردن غذا از بین رفت
غذا رو تو یخچال برگردوندم کف آشپزخونه نشستم و به کابینت تکیه دادم
مثل بچه های ۵ ساله که بستنیشون روی زمین افتاده شروع کردم به بلند بلند گریه کردن
کاش برمیگشتم به همون سال هایی که از مدرسه میومدم ، با مامان ناهار میخوردم و تا شب انتظار میکشیدم که بابا بیاد و منو رو کولش بزاره ...و تو خونه بچرخونه
کاش اون شب نحس از زندگیم پاک میشد
اگه اون وقت شب از بیمارستان خارج نشده بودم الان یه زن افسرده ی معتاد به آرامبخش نبودم
اصلا کاش می مردم.
با احساس بدن درد چشمامو باز کردم
اولین چیزی ک دیدم گل های فرش بود....دیشب همونجا کف آشپزخونه خوابم برده بود
سردی سرامیک ها حس درد رو تا مغز استخونم منتقل میکرد
وقت نداشتم برای صبحونه خوردن چون باید خودمو زود میرسوندم بیمارستان
تا ساعت ۵ و نیم بعد از ظهر تو بیمارستان بودم که تلفنم زنگ خورد...ناشناس بود:
_بله؟
_کلارا خانم به کمکتون احتیاج دارم
ابرو هام بالا پرید...جونگ کوک بود؟
_شما..شماره منو از..
حرفمو قطع کرد و بلند گفت:
_الان وقت این حرفا نیست...لطفا بیاین به این آدرسی که میگم
_چیشده...شما الان کجایید
با عجله گفت:
_من تو راهم دارم میرسم شما هم زود بیاین
بعد این حرف قطع کرد و چند ثانیه بعد آدرسی رو اس ام اس کرد
شیفتمو به یکی از پرستارا سپردم و با تاکسی خودمو به اون آدرس رسوندم
غذا رو تو یخچال برگردوندم کف آشپزخونه نشستم و به کابینت تکیه دادم
مثل بچه های ۵ ساله که بستنیشون روی زمین افتاده شروع کردم به بلند بلند گریه کردن
کاش برمیگشتم به همون سال هایی که از مدرسه میومدم ، با مامان ناهار میخوردم و تا شب انتظار میکشیدم که بابا بیاد و منو رو کولش بزاره ...و تو خونه بچرخونه
کاش اون شب نحس از زندگیم پاک میشد
اگه اون وقت شب از بیمارستان خارج نشده بودم الان یه زن افسرده ی معتاد به آرامبخش نبودم
اصلا کاش می مردم.
با احساس بدن درد چشمامو باز کردم
اولین چیزی ک دیدم گل های فرش بود....دیشب همونجا کف آشپزخونه خوابم برده بود
سردی سرامیک ها حس درد رو تا مغز استخونم منتقل میکرد
وقت نداشتم برای صبحونه خوردن چون باید خودمو زود میرسوندم بیمارستان
تا ساعت ۵ و نیم بعد از ظهر تو بیمارستان بودم که تلفنم زنگ خورد...ناشناس بود:
_بله؟
_کلارا خانم به کمکتون احتیاج دارم
ابرو هام بالا پرید...جونگ کوک بود؟
_شما..شماره منو از..
حرفمو قطع کرد و بلند گفت:
_الان وقت این حرفا نیست...لطفا بیاین به این آدرسی که میگم
_چیشده...شما الان کجایید
با عجله گفت:
_من تو راهم دارم میرسم شما هم زود بیاین
بعد این حرف قطع کرد و چند ثانیه بعد آدرسی رو اس ام اس کرد
شیفتمو به یکی از پرستارا سپردم و با تاکسی خودمو به اون آدرس رسوندم
- ۲۸.۴k
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط