پارت 17 (end)

«4 سال بعد»

+ خـــــب.... پسر کوچولوی من کجا رفته؟

داشتم دور تا دور خونه رو میگشتم که دیدم دوتا چشم گردالو از پشت مبل دارن دید میزنن...

یه لبخند شیطانی زدم و..

+ اوففف.. انگار آب شده رفته زیر زمین..

و یواشکی رفتم پشت مبل و یهویی از پشت بغلش کردم..

+ پیدات کردم!!..

اونم هی میخندید و جیغ میزد... روی لپش یه بوس محکم کاشتم...

+ از دست من در میری فسقلی؟

✧ اومااا... نههه!!

+ دیگه راه فرار نیست! امروز دیگه باید بری حموم!

که در خونه به صدا در اومد..

مین سریع از بغلم در اومد و دوید سمت در..

✧ عمو جی وووو!!

× سلام جوجه کوچولو!

و از زمین بلندش کرد..

✧ عمو عمو منو از دست مامانی نجات بده (لحن بچگونه داره دیگه🙄😁)

× چیشده کوچولو؟

✧ مامان میخواد منو به زور ببره حموم..

+ جی وو تو یه چیزی بهش بگو یه هفتس حموم نرفته😐

× آره؟

✧ حیحی😁

که یه اسباب بازی خوشگل از پشتش در اورد..

× پس اینو نمیخوای نه؟

✧ وای عمو چه خوشگله... بده من بده من..

× تا نری حموم بهت نمیدمش..

✧ خب... باشه..

× آفرین پسره خوب!

و به منی که با تعجب بهشون زل زده بودم نگاه کرد..

خندید و گفت:

× دیدی؟ اینجوری بچه رو گول میزنن!

+ هوففف... دمت گرم.. دستت هم درد نکنه بابت اون..

× قابلی نداشت به هر حال برادر زادمه!

لبخند زدم و مین هو رو بغل کردم و بردمش حموم...

---

در حالیکه حوله پیچیده بودم دورش و مثل یه ساندویچ خوشمزه و تمیز شده بود از اتاق اومدم بیرون که جی وو جلوم سبز شد..

× وویی اینو نگااا.. هلو هلو بپر تو گلو معلومه خیلی خوشمزه شده..

و سریع از بغلم قاپید... مین هم هی میخندید..

سمت پذیرایی رفتم و دیدم جیمین اومده و... و.....
مادرش کنارش نشسته بود...
چا... چهار سال بود که ندیده بودمش..

ساکت وایستاده بودم که بلند شد..

& سلام لیرین!

خندم محو شد و سرمو انداختم پایین..

_ عزیزم؟!.. مامان اومده تو رو ببینه!

+ م... منو؟.... اون که اصلا چشم دیدن من رو نداشت..

وقتی اون زمان ها یادش اومد از ناراحتی سرشو انداخت پایین..

و بعد سمت من اومد... خیلی یواش توی بغلش گرفت..

& من... من واقعاً معذرت میخوام... اصلا... نمیتونستم تحمل کنم که یه نفر ازم کینه داره... میشه منو ببخشی؟... میدونم خیلی آدم بد اخلاقی بودم و بهت فشار اوردم... ولی... ولی تو گذشت کن..

من ثابت مونده بودم... حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده بود... این چی داره میگه؟..

با شک منم آروم بغلش کردم..

+ من... نمیتونم از کسی کینه بگیرم... ولی فراموش هم نمیکنم... به هر حال... دیگه مهم نیست... دیگه گذشته..

لبخند زد و ازم جدا شد...

دستشو روی صورتم گذاشت..
& واقعاً برای خودم متاسفم که همچین فرشته ای رو پر دادم رفت... هرکسه دیگه ای بود عمراً میبخشید..

به زور لبخند زدم و..

+ مین!.... بیا اینجا!

مین هم بدو بدو اومد سمت من دستاشو دور پام حلقه کرد..

✧ اوما ایشون کیه؟(لحن بچگونه رو یادتونه دیگه؟😂😬)

& حتی... حتی من به دنیا اومدنش هم ندیدم... چهار ساله تو رو ندیدم.. و سه سال هم مین هو رو..

+ مادربزرگته عسلم!

& من هنوز جوونم کجام به مادربزرگ میخوره آخه؟😅

+ دیگه اسمتونه متاسفانه دست من نی😁

زانو زد روی زمین و مین هو رو محکم بغل کرد و چندبار بوسیدش..

& پس اسمت مین هوعه فسقلی!

✧ آله! مامان میگه من اونقد ریزه میزه بودم که بابایی اسمم رو گذاشت مین!

& همین الانشم خیلی کوچولویی! مثل مامانت!

× آره همش تو بغل من گم میشد😂

_ من چه بدشانسی بودم که زنم بیس و چاری بغل تو بود🗿

هممون خندیدیم و دوباره جمله جی وو توی ذهنم پلی شد..

خوشی تو هم بلاخره میرسه!...

꧁꧂
❤️پایان❤️
فیک رو دوست داشتین عشقولیا؟🥹
دیدگاه ها (۱۲)

قسمت بیست و یک

{عشق فراموش شده}[P 10](ویو یوری) کت خود بی معرفتش بود. فکر م...

[چند پارتی]

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part65وسطای مراسم بودیم که من دیگه حالم به خو...

پارت ۱ ویو ا.ت موهام رو با کلیپس قهوه ای رنگم بستم و شروع کر...

چند پارتی (درخواستی)

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . .◟- #ParT_13 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄سمت ...

پارت ۲۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط