مافیای من
#مافیای_من
پارت36
با بسته شدنِ در، سکوتِ سنگینی تو سالن حاکم شد که یهو با صدای قهقههی بلند و روی اعصابِ جونگکوک شکست.
جونگکوک سرشو انداخت عقب و با خنده گفت:
جونگکوک: اوهوه! رئیس… مبارک باشه!!!
با غضب برگشتم سمتش و با چشمهای غرق در خشم نگاهش کردم که دستشو به نشانه تسلیم برد بالا، اما لبخندِ موذیانهاش سر جاش بود.
ا/ت انگار تازه مغزش فرمان صادر کرده بود؛ رنگ از صورتش پریده بود و تو جای خودش درجا میزد. دستهاشو مشت کرد و با صدای لرزون اما پُر از اعتراض گفت:
ا/ت: من… من همین الان از این عمارت فرار میکنم! عمراً بذارم این پیرمردِ دیکتاتور برام ببره و بدوزه! من زنِ این رئیسِ مغرور و رو اعصاب نمیشم، میشنوید؟!
با کلافگی خودم رو روی مبل پرت کردم و دست کشیدم لابه لای موهام. عصبی بودم، اما چارهای جز قبول کردن نداشتم.
جیمین: خفه شو ا/ت! فکر کردی راه فرار داری؟ بابا اگر اراده کنه، تو رو از سوراخ مورچه هم بیرون میکشه! فکر کردی من خودم از این وضعیت راضیم؟!
میرا با نگرانی اومد سمت ا/ت، بازوش رو گرفت و با یه حالتِ نیمهشیطون برای اینکه هوا رو عوض کنه زمزمه کرد:
میرا: وای ا/ت… حالا غصه نخور! حداقل داماد خیلی خوشتیپه… کمکم عادت میکنی!
ا/ت با همون چهرهی حرصی نگاهی به من انداخت و گفت:
ا/ت: میدونم خوشتیپه… اما مغرور و رو اعصابه!
با شنیدن حرفش، ناخودآگاه یه نیشخند گوشهی لبم نشست. سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم:
جیمین: پس قبول داری خوشتیپم؟!
همون لحظه جونگکوک که روی مبل لم داده بود، با اون لحنِ لوس و کرمریزش پرید وسط و گفت:
جونگکوک: اوووه! بیا… همین الان دلاتونو باختید که! فردا نشده دارین از قیافهی هم تعریف میکنید!
ا/ت با صورتِ سرخ از خشم، با تمامِ وجود توپید بهش:
ا/ت: آقای جئون! دهنت رو ببند!
جونگکوک باسنش رو روی مبل جا به جا کرد و با یه لبخندِ موذیانه، دستهاشو پشت سرش گره زد:
جونگکوک: اوهوه! چه جنسی هم داره این خانمِ دستیار! رئیس، مطمئنی میخوای با این تندخویی سر کنی؟ فردا شب سر سفرهی عقد ممکنه یقه تو رو به جای عاقد پاره کنه!
با حرص نگاهِ تیزی به جونگکوک انداختم که یعنی خفه شو، و بعد چشم دوختم به ا/ت که از شدتِ حرص داشت دود از سرش بلند میشد.
جیمین: بسه دیگه! جمع کنید این مسخرهبازیها رو. فردا شب مهمونیه و بابام کوتاه نمیآاد. ا/ت…
نگاهم رو دوختم به چشمهاش که هنوز از شوک و عصبانیت میدرخشید. لحنم رو کمی جدیتر و بمتر کردم:
جیمین: میخوای فردا رو به عنوانِ نامزدم بیای و این بازی رو تا جایی که لازمه ادامه بدیم، یا ترجیح میدی همین الان دستِ بابام رو بگیری و ببریش تا از ارث محرومم کنه و باهم تو خیابون چادر بزنیم؟!
ا/ت نفسِ عمیقی کشید، دستهاشو محکم تو هم گره زد و با پوزخندِ تلخی لب زد:
ا/ت: خیلی دلت بخواد من نقشهی نجاتبخشِ تو رو بازی کنم! ولی حیف که فعلاً چارهی دیگهای ندارم… فقط امیدوارم تو این بازی، قبل از اینکه بابات منو بکشه، من خودم خفهات کنم!
میرا با خنده زد روی شونهی ا/ت و گفت:
میرا: آفرین دختر! بالاخره عقل به سرت رسید. حالا پاشو بریم یه فکری واسه لباسِ فردا شب بکنیم که عمو جیگرتو در میاره اگه با سر و وضعِ نامرتب ببیندتون!
جونگکوک از جاش بلند شد، کتوشلوارشو مرتب کرد و با یه چشمکِ رو مخ رو به من گفت:
جونگکوک: خب رئیس، من و میرا رو مرخص میفرماییم تا بریم برای مراسمِ گلبارونِ فردا آماده بشیم. تو و نامزدِ جان هم بشینید سنگهاتونو وا بکنید!
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، جونگکوک دستِ میرا رو گرفت و با خنده از سالن زدن بیرون.
سکوت دوباره برگشت. به ا/ت که هنوز با غضب نگاهم میکرد خیره شدم و نفسِ کلافهام رو دادم بیرون… فردا شب قرار بود یکی از طولانیترین شبهای زندگیمون باشه!
پایان پارت36
پارت36
با بسته شدنِ در، سکوتِ سنگینی تو سالن حاکم شد که یهو با صدای قهقههی بلند و روی اعصابِ جونگکوک شکست.
جونگکوک سرشو انداخت عقب و با خنده گفت:
جونگکوک: اوهوه! رئیس… مبارک باشه!!!
با غضب برگشتم سمتش و با چشمهای غرق در خشم نگاهش کردم که دستشو به نشانه تسلیم برد بالا، اما لبخندِ موذیانهاش سر جاش بود.
ا/ت انگار تازه مغزش فرمان صادر کرده بود؛ رنگ از صورتش پریده بود و تو جای خودش درجا میزد. دستهاشو مشت کرد و با صدای لرزون اما پُر از اعتراض گفت:
ا/ت: من… من همین الان از این عمارت فرار میکنم! عمراً بذارم این پیرمردِ دیکتاتور برام ببره و بدوزه! من زنِ این رئیسِ مغرور و رو اعصاب نمیشم، میشنوید؟!
با کلافگی خودم رو روی مبل پرت کردم و دست کشیدم لابه لای موهام. عصبی بودم، اما چارهای جز قبول کردن نداشتم.
جیمین: خفه شو ا/ت! فکر کردی راه فرار داری؟ بابا اگر اراده کنه، تو رو از سوراخ مورچه هم بیرون میکشه! فکر کردی من خودم از این وضعیت راضیم؟!
میرا با نگرانی اومد سمت ا/ت، بازوش رو گرفت و با یه حالتِ نیمهشیطون برای اینکه هوا رو عوض کنه زمزمه کرد:
میرا: وای ا/ت… حالا غصه نخور! حداقل داماد خیلی خوشتیپه… کمکم عادت میکنی!
ا/ت با همون چهرهی حرصی نگاهی به من انداخت و گفت:
ا/ت: میدونم خوشتیپه… اما مغرور و رو اعصابه!
با شنیدن حرفش، ناخودآگاه یه نیشخند گوشهی لبم نشست. سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم:
جیمین: پس قبول داری خوشتیپم؟!
همون لحظه جونگکوک که روی مبل لم داده بود، با اون لحنِ لوس و کرمریزش پرید وسط و گفت:
جونگکوک: اوووه! بیا… همین الان دلاتونو باختید که! فردا نشده دارین از قیافهی هم تعریف میکنید!
ا/ت با صورتِ سرخ از خشم، با تمامِ وجود توپید بهش:
ا/ت: آقای جئون! دهنت رو ببند!
جونگکوک باسنش رو روی مبل جا به جا کرد و با یه لبخندِ موذیانه، دستهاشو پشت سرش گره زد:
جونگکوک: اوهوه! چه جنسی هم داره این خانمِ دستیار! رئیس، مطمئنی میخوای با این تندخویی سر کنی؟ فردا شب سر سفرهی عقد ممکنه یقه تو رو به جای عاقد پاره کنه!
با حرص نگاهِ تیزی به جونگکوک انداختم که یعنی خفه شو، و بعد چشم دوختم به ا/ت که از شدتِ حرص داشت دود از سرش بلند میشد.
جیمین: بسه دیگه! جمع کنید این مسخرهبازیها رو. فردا شب مهمونیه و بابام کوتاه نمیآاد. ا/ت…
نگاهم رو دوختم به چشمهاش که هنوز از شوک و عصبانیت میدرخشید. لحنم رو کمی جدیتر و بمتر کردم:
جیمین: میخوای فردا رو به عنوانِ نامزدم بیای و این بازی رو تا جایی که لازمه ادامه بدیم، یا ترجیح میدی همین الان دستِ بابام رو بگیری و ببریش تا از ارث محرومم کنه و باهم تو خیابون چادر بزنیم؟!
ا/ت نفسِ عمیقی کشید، دستهاشو محکم تو هم گره زد و با پوزخندِ تلخی لب زد:
ا/ت: خیلی دلت بخواد من نقشهی نجاتبخشِ تو رو بازی کنم! ولی حیف که فعلاً چارهی دیگهای ندارم… فقط امیدوارم تو این بازی، قبل از اینکه بابات منو بکشه، من خودم خفهات کنم!
میرا با خنده زد روی شونهی ا/ت و گفت:
میرا: آفرین دختر! بالاخره عقل به سرت رسید. حالا پاشو بریم یه فکری واسه لباسِ فردا شب بکنیم که عمو جیگرتو در میاره اگه با سر و وضعِ نامرتب ببیندتون!
جونگکوک از جاش بلند شد، کتوشلوارشو مرتب کرد و با یه چشمکِ رو مخ رو به من گفت:
جونگکوک: خب رئیس، من و میرا رو مرخص میفرماییم تا بریم برای مراسمِ گلبارونِ فردا آماده بشیم. تو و نامزدِ جان هم بشینید سنگهاتونو وا بکنید!
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، جونگکوک دستِ میرا رو گرفت و با خنده از سالن زدن بیرون.
سکوت دوباره برگشت. به ا/ت که هنوز با غضب نگاهم میکرد خیره شدم و نفسِ کلافهام رو دادم بیرون… فردا شب قرار بود یکی از طولانیترین شبهای زندگیمون باشه!
پایان پارت36
- ۱۴۶
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط