چشمان گرگ قلب جادوگر

نام: "چشمان گرگ، قلب جادوگر"
از زبان دراکو

شب از دل کوه‌ها بالا می‌کشید. مهِ نقره‌ای مثل شبح، روی زمین می‌خزید. من، دراکو مالفوی، وارث خونِ یخ و آتش، با شمشیری که از استخوان اژدها ساخته شده، به خاک دشمن قدم گذاشته بودم.
نه برای کشتن. نه این‌بار.
برای دیدن کسی که باید فراموشش می‌کردم.

آرورا.
جادوگره‌ای از قبیله‌ی نورهای سیاه.
دشمنِ دیرینه‌ی خاندان من.
دختر چشمان شراره‌ای که شب را به آتش می‌کشد.

با دیدنش، صدای قلبم با فریاد شمشیرها در نبردهای کودکی درهم آمیخت.
ما همیشه در جبهه‌های مخالف بودیم.
او در نور، من در سایه.
ولی چه کسی گفته که عشق، قوانین جهان را می‌پذیرد؟

از زبان آرورا

من او را پیش از آنکه ببینم، حس کردم.
هاله‌ی یخ‌زده‌ی قدرتش هوا را از گرما خالی کرده بود. مثل همیشه، حضوری که مرز بین نفرین و وسوسه بود.

«نباید می‌اومدی، دراکو.»
صدایم لرزید، نه از ترس… از خاطره.

او ایستاد، درست آن‌جا که مه از پاهایم بالا خزیده بود.
«من همیشه میام، وقتی تو اون‌جایی.»
لبخندش، گرگی و غمگین. مثل کسی که خودش را به آتش می‌سپرد، فقط برای دیدن شعله‌های تو.

سال‌ها جنگیدیم. من با افسون، او با خون.
و هر زخمی که به هم زدیم، بذر وابستگی شد.
کسی نمی‌دانست در دل نبردها، شب‌هایی بود که با افکار هم بیدار ماندیم.
با اسم یکدیگر روی زبان‌هامان، و تیغ در دست.

از زبان دراکو

آرورا...
هر بار که نگاهش می‌کردم، یادم می‌رفت که خاندانش برادر منو در قتلگاه نور به زانو درآوردن.
یادم می‌رفت که او، با دست‌های خودش، طلسم مرگ را به گردن عموی من انداخت.
فقط یادم می‌موند که او، در این جهان تاریک، تنها نوریه که نمی‌تونم ازش بگذرم.

و امشب...
«بیا باهام بیا، از همه‌ش فرار کنیم.»
جمله‌ام ساده بود. ولی صدام شکست. چون می‌دونستم جوابش چیه. همیشه می‌دونستم.

از زبان آرورا

«ما نفرین شده‌ایم، دراکو.»
پشت بهش کردم.
اگر برمی‌گشتم، همه چیز فرو می‌ریخت. جهان من، جهان او.
«تو و من... از دو انتهای افسانه‌ایم که نباید همدیگه رو لمس کنن.»
اما وقتی قدم‌هامو شنیدم که داره میاد سمتم، صدای درونم فریاد زد:
نذار بره... نذار از دستت بره.

او دستم را گرفت.
برای اولین بار، بدون جنگ. بدون خون. فقط لمس.
در چشمانش، باران افتاده بود.
«بذار نفرینو ما تمومش کنیم. نه تاریخ. نه اجداد. ما.»

از زبان دراکو

در آن لحظه، فهمیدم که عشق، تنها جادویی‌ست که مرز نمی‌شناسد.
نه قبیله، نه خون، نه مرگ.

و ما...
در دلِ جنگی که قرن‌ها بود ادامه داشت، راهی تازه باز کردیم.

نه برای صلح.
برای عشق.
برای ما.

می‌خوای ادامه بدم؟ 💫
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه های شبنم

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت دهم: محاکمۀ دو قبیلهمهِ غ...

فیک تهکوک ۱۰ پارتی## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت اول: غر...

من تو رو از خدا همیشه آرزو می‌کردم… قبل از اینکه مال من باشی...

time P5پروانه ای کوچک و سفید که در تضاد کامل با سیاهی های آن...

#در_آغوش_شیطان🩸 خلاصهدر جهانی که مرز میان انسان‌ها و موجودات...

به آتش می‌کشد لبخند تو شرم حضورم رابیفکن شعله نان‌آور کن آغو...

پیمان نقره ای

پارت ۱۲

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط