پیمان نقره ای
parr¹¹
روی مبلِ کنجِ سالن لم داده بودم و با هر جرعه از نوشیدنی، دنیا دورِ سرم میچرخید. حسِ خیلی شادابی داشتم، انگار همه چیزِ این مهمونی برام یک شوخیِ بزرگ بود. داشتم زیرِ لب بقیه رو مسخره میکردم، مخصوصاً پانسی که با اون قیافهیِ آویزون، سعی داشت نگاهِ دراکو رو شکار کنه. پوزخندی زدم و زیرِ لب زمزمه کردم:((واقعاً فکر میکنی با اون نگاههایِ خستهکننده، جنابِ "زردِ عقدی" نیمنگاهی بهت میندازه؟))
اونقدر غرق در تماشایِ دراکو و مسخره کردنِ اطرافیان بودم که اصلاً متوجه نشدم کی پشتِ سرم ایستاده. دراکو از اولِ شب فقط نگاهش رویِ من بود و حالا اومده بود تا کار را تمام کند. وقتی دستش را برایِ بلند کردنم جلو آورد، بویِ عطرِ سرد و تندش حسابی هوشیاریام روگرفت.
با همون حالِ مست و سرخوش، سرم را بالا گرفتم و با نیشخندِ کجی گفتم: (اوه، جنابِ زردِ عقدی با اون موهایِ طلاییاش بالاخره افتخار داد؟)
انتظار داشتم عصبی بشه یا تندی رفتار کنه، اما دراکو فقط زد زیرِ خنده؛ خندهای بم و کوتاه که از سرِ تعجب بود. دستم را گرفت و خیلی محکم و مالکانه بلندم کرد. انگار میخواست مطمئن شه که دیگه از دستش فرار نمیکنم. دراکو منو به سمتِ پدر و مادرش برد. به طرز عجیبی رفتارم خیلی خوب و مؤدبانه بود، اما این آرامشِ قبل از طوفان بود.
وقتی روبرویِ لوسیوس مالفوی ایستادیم، چشمهام رویِ موهایِ براقش قفل شد. واقعاً درخشان بود. بدونِ اینکه فیلتری در ذهنم باشه، مستقیم به چشمهایش نگاه کردم و پرسیدم: (آقایِ مالفوی، میشه بگید چه شامپویی میزنید؟ انقدر موهاتون میدرخشه که واقعاً دارم کور میشم!)
سکوتِ سنگینی بینمون حاکم شد. نارسیسا اولش جا خورد، اما بعد خندهیِ ریزی کرد و با نگاهی معنادار، چشمکِ خاصی به دراکو زد. انگار دراکو هم از این وقاحتِ مستیِ من بدش نیومده بود؛ لبخندِ کجی زد و دستشو دورِ کمرم سفتتر کرد.
نزدیکِ گوشم زمزمه کرد: (فکر کنم برایِ امشب کافیه. بریم.)
و بدونِ اینکه به کسی اهمیت بده، منو از میانِ جمعیتِ خیرهیِ سالن جدا کرد و به سمتِ اتاقش برد. اون شب، عمارتِ مالفوی قرار بود شاهدِ خیلی چیزها باشه، اما فعلاً تنها چیزی که دراکو میخواست، دوری از چشمِ بقیه و داشتنِ من در فضایِ خصوصیِ اتاقش بود..
دراکو برای یه لحظه رفت تا یه چیزی رو چک کنه. قبل از رفتن، با اون نگاهِ خیرهاش راهرو رو نشونم داد و گفت از کدوم سمت برم سمت اتاقش.
الکل توی رگام میدوید و گرما داشت از درون پوستم رو میسوزوند؛ این لباسِ رسمی و سنگین هم انگار یه قفسِ تنگ بود که داشت خفهام میکرد، اولین قدم رو که روی پلهها گذاشتم، پاشنهی کفشهام رو درآوردم و پرتشون کردم پایین. چند قدم بالاتر، زیپِ لباسِ بلند و خفهکنندهام رو کشیدم پایین و روی نردهها آویزونش کردم. همینطور که بالاتر میرفتم، حریرِ نازکِ لباسِ زیرم هم از تنم جدا شد و روی فرشِ سلطنتیِ راهرو افتاد؛ انگار داشتم یه نقشهی گنجِ خصوصی برای مالکِ خبیثِ این عمارت میکشیدم. وقتی رسیدم به اتاقش، در رو هل دادم تو. رفتم سراغ کمدش و از بین اون همه لباسِ اتوکشیدهی گرونقیمت، یکی از پیراهنهای لش و گشادش رو برداشتم. انقدر بزرگ بود که تنم رو غرق کرد و تا بالای زانوهام اومد؛ بدون هیچ شلواری، فقط با بویِ تندِ عطرِ سردِ خودِ دراکو.
بدون اینکه لحظهای درنگ کنم، پریدم وسطِ تختِ دونفره و وسیعش. نه گوشهای از تخت، بلکه دقیقاً وسط؛ طوری که هیچ راهِ نفوذی برایِ کسِ دیگه ای باقی نمونه. پتو را تا زیرِ چونهام بالا کشیدم و دورِ خودم پیچیدم؛ مثلِ پیلهای که قصدِ باز شدن نداشت. این یک دفاعِ غیرمستقیم بود، یک (نه) که قبل از حضورش گفته بودم. چشمهام که سنگین شد، فقط به تاریکیِ سقف خیره موندم و حسِ قدرتِ عجیبی داشتم؛ اینکه تختِ اونو تصاحب کرده بودم و به اون اجازهیِ ورود نمیدادم.
[از زبان دراکو]
وقتی از پلهها بالا میومدم، چیزی در هوا تغییر کرده بود؛ سنگینتر و تحریککنندهتر. اولین چیزی که رویِ اولین پله دیدم، کفشهایِ پاشنهبلندش بود که با بیتوجهی رها شده بودند. پوزخندی زدم و به راهم ادامه دادم. کمی بالاتر، لباسِ مهمانیاش روی نردهها خودنمایی میکرد و در نهایت، حریرِ ظریفِ لباسِ زیرش که وسطِ راهرو افتاده بود، نفسمو حبس کردم.
خون تو رگهام به جوش اومد. هر تکه از لباسش که رویِ زمین بود، یک پیامِ آشکار داشت؛ یک دعوتنامهیِ بیپروا برایِ بازیای که میدونستم چطور تمامش کنم. ذهنم لبریز شد از سناریوهایِ ممنوعه؛ تصورِ اون که با پوستِ برهنه منتظرم مونده… تصورِ اینکه چطور قراره اون پیراهنِ مردونهیِ من را از تنش باز کنم. با قدمهایِ بلند و مطمئن به سمتِ درِ اتاق رفتم...
روی مبلِ کنجِ سالن لم داده بودم و با هر جرعه از نوشیدنی، دنیا دورِ سرم میچرخید. حسِ خیلی شادابی داشتم، انگار همه چیزِ این مهمونی برام یک شوخیِ بزرگ بود. داشتم زیرِ لب بقیه رو مسخره میکردم، مخصوصاً پانسی که با اون قیافهیِ آویزون، سعی داشت نگاهِ دراکو رو شکار کنه. پوزخندی زدم و زیرِ لب زمزمه کردم:((واقعاً فکر میکنی با اون نگاههایِ خستهکننده، جنابِ "زردِ عقدی" نیمنگاهی بهت میندازه؟))
اونقدر غرق در تماشایِ دراکو و مسخره کردنِ اطرافیان بودم که اصلاً متوجه نشدم کی پشتِ سرم ایستاده. دراکو از اولِ شب فقط نگاهش رویِ من بود و حالا اومده بود تا کار را تمام کند. وقتی دستش را برایِ بلند کردنم جلو آورد، بویِ عطرِ سرد و تندش حسابی هوشیاریام روگرفت.
با همون حالِ مست و سرخوش، سرم را بالا گرفتم و با نیشخندِ کجی گفتم: (اوه، جنابِ زردِ عقدی با اون موهایِ طلاییاش بالاخره افتخار داد؟)
انتظار داشتم عصبی بشه یا تندی رفتار کنه، اما دراکو فقط زد زیرِ خنده؛ خندهای بم و کوتاه که از سرِ تعجب بود. دستم را گرفت و خیلی محکم و مالکانه بلندم کرد. انگار میخواست مطمئن شه که دیگه از دستش فرار نمیکنم. دراکو منو به سمتِ پدر و مادرش برد. به طرز عجیبی رفتارم خیلی خوب و مؤدبانه بود، اما این آرامشِ قبل از طوفان بود.
وقتی روبرویِ لوسیوس مالفوی ایستادیم، چشمهام رویِ موهایِ براقش قفل شد. واقعاً درخشان بود. بدونِ اینکه فیلتری در ذهنم باشه، مستقیم به چشمهایش نگاه کردم و پرسیدم: (آقایِ مالفوی، میشه بگید چه شامپویی میزنید؟ انقدر موهاتون میدرخشه که واقعاً دارم کور میشم!)
سکوتِ سنگینی بینمون حاکم شد. نارسیسا اولش جا خورد، اما بعد خندهیِ ریزی کرد و با نگاهی معنادار، چشمکِ خاصی به دراکو زد. انگار دراکو هم از این وقاحتِ مستیِ من بدش نیومده بود؛ لبخندِ کجی زد و دستشو دورِ کمرم سفتتر کرد.
نزدیکِ گوشم زمزمه کرد: (فکر کنم برایِ امشب کافیه. بریم.)
و بدونِ اینکه به کسی اهمیت بده، منو از میانِ جمعیتِ خیرهیِ سالن جدا کرد و به سمتِ اتاقش برد. اون شب، عمارتِ مالفوی قرار بود شاهدِ خیلی چیزها باشه، اما فعلاً تنها چیزی که دراکو میخواست، دوری از چشمِ بقیه و داشتنِ من در فضایِ خصوصیِ اتاقش بود..
دراکو برای یه لحظه رفت تا یه چیزی رو چک کنه. قبل از رفتن، با اون نگاهِ خیرهاش راهرو رو نشونم داد و گفت از کدوم سمت برم سمت اتاقش.
الکل توی رگام میدوید و گرما داشت از درون پوستم رو میسوزوند؛ این لباسِ رسمی و سنگین هم انگار یه قفسِ تنگ بود که داشت خفهام میکرد، اولین قدم رو که روی پلهها گذاشتم، پاشنهی کفشهام رو درآوردم و پرتشون کردم پایین. چند قدم بالاتر، زیپِ لباسِ بلند و خفهکنندهام رو کشیدم پایین و روی نردهها آویزونش کردم. همینطور که بالاتر میرفتم، حریرِ نازکِ لباسِ زیرم هم از تنم جدا شد و روی فرشِ سلطنتیِ راهرو افتاد؛ انگار داشتم یه نقشهی گنجِ خصوصی برای مالکِ خبیثِ این عمارت میکشیدم. وقتی رسیدم به اتاقش، در رو هل دادم تو. رفتم سراغ کمدش و از بین اون همه لباسِ اتوکشیدهی گرونقیمت، یکی از پیراهنهای لش و گشادش رو برداشتم. انقدر بزرگ بود که تنم رو غرق کرد و تا بالای زانوهام اومد؛ بدون هیچ شلواری، فقط با بویِ تندِ عطرِ سردِ خودِ دراکو.
بدون اینکه لحظهای درنگ کنم، پریدم وسطِ تختِ دونفره و وسیعش. نه گوشهای از تخت، بلکه دقیقاً وسط؛ طوری که هیچ راهِ نفوذی برایِ کسِ دیگه ای باقی نمونه. پتو را تا زیرِ چونهام بالا کشیدم و دورِ خودم پیچیدم؛ مثلِ پیلهای که قصدِ باز شدن نداشت. این یک دفاعِ غیرمستقیم بود، یک (نه) که قبل از حضورش گفته بودم. چشمهام که سنگین شد، فقط به تاریکیِ سقف خیره موندم و حسِ قدرتِ عجیبی داشتم؛ اینکه تختِ اونو تصاحب کرده بودم و به اون اجازهیِ ورود نمیدادم.
[از زبان دراکو]
وقتی از پلهها بالا میومدم، چیزی در هوا تغییر کرده بود؛ سنگینتر و تحریککنندهتر. اولین چیزی که رویِ اولین پله دیدم، کفشهایِ پاشنهبلندش بود که با بیتوجهی رها شده بودند. پوزخندی زدم و به راهم ادامه دادم. کمی بالاتر، لباسِ مهمانیاش روی نردهها خودنمایی میکرد و در نهایت، حریرِ ظریفِ لباسِ زیرش که وسطِ راهرو افتاده بود، نفسمو حبس کردم.
خون تو رگهام به جوش اومد. هر تکه از لباسش که رویِ زمین بود، یک پیامِ آشکار داشت؛ یک دعوتنامهیِ بیپروا برایِ بازیای که میدونستم چطور تمامش کنم. ذهنم لبریز شد از سناریوهایِ ممنوعه؛ تصورِ اون که با پوستِ برهنه منتظرم مونده… تصورِ اینکه چطور قراره اون پیراهنِ مردونهیِ من را از تنش باز کنم. با قدمهایِ بلند و مطمئن به سمتِ درِ اتاق رفتم...
- ۷.۴k
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط