جشن تقریبا شروع شده بود بیشتر مهمونا اومده بودن و تقریبا
جشن تقریبا شروع شده بود بیشتر مهمونا اومده بودن و تقریبا میشد گفت شلوغ بود.....خیلی دلم میخوا س ت زودتر بفهمم سورپرایز بابا چیه......
امی:هی لیلی مایک اومد
مایکل دوست پسر لیلیا بود.....لیلیا خیلی دوسش داشت مایک امریکایی بود ولی نمیدونم چرا من اصلا ازش خوشم نمیومد ولی خب برا اینکه امی ناراحت نشه چیزی بهش نمیگفتم,,,,به نظر من مایک غیر لیلی با کسه دیگه ای هم دوست بود ولی لیلی نمیخواست قبول کنه فکر میکرد مایک فرشتس,,,خیلی هم هیز بود پسره نره خر
مایک:سلام خوشگلا
من:اوه سلام مایک نمیدونستم توهم دعوتی
لیلی زد به پهلوم که یعنی خفه شو
امی:مگه تولد من بدون عشقم معنی میده
مایک:ممنون عزیزم,,,,لیلی توهنوزم شوخی
راستی معرفی میکنم ایشون دوستم ادوارد هست,,,,پدرش توی تجارت خیلی معروفه دوست باباهاتون هم هست
ادوارد:از اشنایی با شما دوتا خانوم زیبا بسیار خرسندم
من:منم همینطور اقای ادوارد
امی:من از اشنایی باهاتون خوشبختم
دیگه کم کم همه مهمونا اومدن و تولد شروع شد,,,,بعد از بریدن کیکی و رقصیدن نوبت رسید به کادوها,,,,,کادوهای بقیه زیاد مهم نیست فقط مایک برا امی یه انگشتر خریده بود که امی از ذوق نزدیک بود بمیره و برا منم یه گل سر خوشگل که روش نگین داشت,,,,ادوارهم برا امی یه دسبند گرفته بود و برا منم یه گردنبد برلیان,,,بابا خر پول
بابا:خوب حالا نوبت رسید به سورپرایز و کادوهای من و جونگدا(بابای امیلی)
عمو(بابای امی):خب دخترا ما یعنی من و یونگدی(بابای من)تصمیم گرفیم شما دوتارو بفرستیم کرع و براتون برای فردا بلیط هم گرفتیم و همه کارای انتقال تحصیلیتون از قبل اماده شده
بابا:خب ما این تصمیمو گرفتیم چون میخواستیم شما دوتا یکم مستقل باشین و بتوت روی پای خودتون وایسین و یکم هم با کشور خودتون کره اشنا بشین
بعد اینکه این حرف بابا تموم شد هنه شروع کردن به دست زدن ولی من و امی تو شک بودیم,,,ها؟؟؟کره؟؟؟؟من و امی تنها بریم کره؟؟؟؟؟؟
نه خوشحال بودم نه ناراحت کلا حس خنثی داشتم ولی فک کنم امیلی ناراحت بود چون از مایکل جدا میشد,,,,بلاخره تولد تموم شد و همه رفتن خونه هاشون بابای امی اومد نزدیکمون و گفتم دخترا امشب وسایلتون رو جمع کنین که فردا صبح ساعت شیش باید فرودگاه باشین
امی زد زیر گریه و رفت
عمو:چرا اینطوری کرد دخترم؟؟؟
من:عمو به خاطر مایک ناراحته
عمو:اتفاقا خیلی بهتر بلکه برین اونجا فکر این پسره از سرش بیوفته,,,خیله خب دیگه دیره دخترم برو وسایلت رو جمع کن منم برم دنبال امی بریم خونه که اونم وسایلش رو جمع کنه
من:باشه عمو خدافظ
عمو:خداحافظ دخترم
عمو رفت و منم رفتم توی خونه لباسام و عوش کردم و دوش گرفتم بعدم شروع کردم به جمع کردن وسایلم تقریبا همه چی رو جمع کرده بودم جز یه چیز اونم همون عکس لوهان بود,,,عکسشو برداشتم و گزاشتم تو چمدونم امیدوارم باهاش تو کره روبه رو نشم هرچند احتمال برخوردمون صفر درصده
در اتاق رو زدن بابا اومد توی اتاق و گفت:دخترم اونجا براتون یه خونه بزرگ خریدم که راحت باشین همه چیش هم امادس هرچند برا دونفر خیلی بزرگه ولی گفتم راحت باشن با امیلی باهم اونجا زندگی میکنین,,,,کسی که خونه رو ازش خریدم اقای دانگ هست سه روز پیش خونهص,,,بیا ادرس خونه هم تو این برگس,,,
برگه رو از بابا گرفتم و نگاهش کردم,,,سئول,,خیابون چهاردهم,,,,, کوچه هفتم,,,,پلاک بیست و هفت
من:باشه بابا ممنون
بابا:خیله خب دخترم فعلا شب بخیر توهم وسایلاتو زود تر جمع کن برو بخواب
من:باشه بابا شب بخیر
سه روز پیش سئول
منیجر اکسو:اقای دانگ ما یه خونه خوب میخوایم برای دوازده نفر,,چون خونه قبلی لو رفته و فن ها خیلی اونجا میان برای همین مجبوریم خونه رو عوض کنیم
اقای دانگ:من یه خونه خوب براتون سراغ دارم فقط یکم گرونه
منیجر:مسئله نیست پولشفقط بگید ادرس کجاست جاش باید مناسب باشه
اقای دانگ:محله خلوتیه و بالای شهره,,,خیابان چهارهم,,,, کوچه هفتم,,,,,پلاک بیست و هفت
منیجر:اوه مم این منطقه رو میشناسم منطقه خوبیه پس همینجارو میخرم
از زبان اقای دانگ
بلاخره این خونه رو فروختم اونم به دونفر تو یه روز و از هرکدوم کلی پول گرفتم ,,,چقدر احمقند این دوتا حالا دوتا صاحب خونه داریم با یه خونه خخخخخخ منکه با پولا جیم میشم اونا میمونن یه خونه که میدونم سرش دعوا میشه خخخخ بیخیال مهم پولاست,,,کلاهبرداری هم سود داره ها خیلی خوبه
هرکی خوشش اومد مدیونه نظر نده؟؟؟؟؟؟؟؟
امی:هی لیلی مایک اومد
مایکل دوست پسر لیلیا بود.....لیلیا خیلی دوسش داشت مایک امریکایی بود ولی نمیدونم چرا من اصلا ازش خوشم نمیومد ولی خب برا اینکه امی ناراحت نشه چیزی بهش نمیگفتم,,,,به نظر من مایک غیر لیلی با کسه دیگه ای هم دوست بود ولی لیلی نمیخواست قبول کنه فکر میکرد مایک فرشتس,,,خیلی هم هیز بود پسره نره خر
مایک:سلام خوشگلا
من:اوه سلام مایک نمیدونستم توهم دعوتی
لیلی زد به پهلوم که یعنی خفه شو
امی:مگه تولد من بدون عشقم معنی میده
مایک:ممنون عزیزم,,,,لیلی توهنوزم شوخی
راستی معرفی میکنم ایشون دوستم ادوارد هست,,,,پدرش توی تجارت خیلی معروفه دوست باباهاتون هم هست
ادوارد:از اشنایی با شما دوتا خانوم زیبا بسیار خرسندم
من:منم همینطور اقای ادوارد
امی:من از اشنایی باهاتون خوشبختم
دیگه کم کم همه مهمونا اومدن و تولد شروع شد,,,,بعد از بریدن کیکی و رقصیدن نوبت رسید به کادوها,,,,,کادوهای بقیه زیاد مهم نیست فقط مایک برا امی یه انگشتر خریده بود که امی از ذوق نزدیک بود بمیره و برا منم یه گل سر خوشگل که روش نگین داشت,,,,ادوارهم برا امی یه دسبند گرفته بود و برا منم یه گردنبد برلیان,,,بابا خر پول
بابا:خوب حالا نوبت رسید به سورپرایز و کادوهای من و جونگدا(بابای امیلی)
عمو(بابای امی):خب دخترا ما یعنی من و یونگدی(بابای من)تصمیم گرفیم شما دوتارو بفرستیم کرع و براتون برای فردا بلیط هم گرفتیم و همه کارای انتقال تحصیلیتون از قبل اماده شده
بابا:خب ما این تصمیمو گرفتیم چون میخواستیم شما دوتا یکم مستقل باشین و بتوت روی پای خودتون وایسین و یکم هم با کشور خودتون کره اشنا بشین
بعد اینکه این حرف بابا تموم شد هنه شروع کردن به دست زدن ولی من و امی تو شک بودیم,,,ها؟؟؟کره؟؟؟؟من و امی تنها بریم کره؟؟؟؟؟؟
نه خوشحال بودم نه ناراحت کلا حس خنثی داشتم ولی فک کنم امیلی ناراحت بود چون از مایکل جدا میشد,,,,بلاخره تولد تموم شد و همه رفتن خونه هاشون بابای امی اومد نزدیکمون و گفتم دخترا امشب وسایلتون رو جمع کنین که فردا صبح ساعت شیش باید فرودگاه باشین
امی زد زیر گریه و رفت
عمو:چرا اینطوری کرد دخترم؟؟؟
من:عمو به خاطر مایک ناراحته
عمو:اتفاقا خیلی بهتر بلکه برین اونجا فکر این پسره از سرش بیوفته,,,خیله خب دیگه دیره دخترم برو وسایلت رو جمع کن منم برم دنبال امی بریم خونه که اونم وسایلش رو جمع کنه
من:باشه عمو خدافظ
عمو:خداحافظ دخترم
عمو رفت و منم رفتم توی خونه لباسام و عوش کردم و دوش گرفتم بعدم شروع کردم به جمع کردن وسایلم تقریبا همه چی رو جمع کرده بودم جز یه چیز اونم همون عکس لوهان بود,,,عکسشو برداشتم و گزاشتم تو چمدونم امیدوارم باهاش تو کره روبه رو نشم هرچند احتمال برخوردمون صفر درصده
در اتاق رو زدن بابا اومد توی اتاق و گفت:دخترم اونجا براتون یه خونه بزرگ خریدم که راحت باشین همه چیش هم امادس هرچند برا دونفر خیلی بزرگه ولی گفتم راحت باشن با امیلی باهم اونجا زندگی میکنین,,,,کسی که خونه رو ازش خریدم اقای دانگ هست سه روز پیش خونهص,,,بیا ادرس خونه هم تو این برگس,,,
برگه رو از بابا گرفتم و نگاهش کردم,,,سئول,,خیابون چهاردهم,,,,, کوچه هفتم,,,,پلاک بیست و هفت
من:باشه بابا ممنون
بابا:خیله خب دخترم فعلا شب بخیر توهم وسایلاتو زود تر جمع کن برو بخواب
من:باشه بابا شب بخیر
سه روز پیش سئول
منیجر اکسو:اقای دانگ ما یه خونه خوب میخوایم برای دوازده نفر,,چون خونه قبلی لو رفته و فن ها خیلی اونجا میان برای همین مجبوریم خونه رو عوض کنیم
اقای دانگ:من یه خونه خوب براتون سراغ دارم فقط یکم گرونه
منیجر:مسئله نیست پولشفقط بگید ادرس کجاست جاش باید مناسب باشه
اقای دانگ:محله خلوتیه و بالای شهره,,,خیابان چهارهم,,,, کوچه هفتم,,,,,پلاک بیست و هفت
منیجر:اوه مم این منطقه رو میشناسم منطقه خوبیه پس همینجارو میخرم
از زبان اقای دانگ
بلاخره این خونه رو فروختم اونم به دونفر تو یه روز و از هرکدوم کلی پول گرفتم ,,,چقدر احمقند این دوتا حالا دوتا صاحب خونه داریم با یه خونه خخخخخخ منکه با پولا جیم میشم اونا میمونن یه خونه که میدونم سرش دعوا میشه خخخخ بیخیال مهم پولاست,,,کلاهبرداری هم سود داره ها خیلی خوبه
هرکی خوشش اومد مدیونه نظر نده؟؟؟؟؟؟؟؟
- ۱۹.۳k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط