سالاممم ببینین کی اینجاست مننن😂💔

سالاممم ببینین کی اینجاست مننن😂💔
از اون عزیزی که کامنت میزاره و لایک میکنه ممنونم خون مماخم کردی فدایی داری عزیزم خب بسه دیگه بریم برای ادامه فیک بوس بهتون
_________________________________________

و الان بالاخره یه فرصت پیدا کرده بود تا با یکی حرف بزنه خودشو کشید سمت پسری که کنارش بود
: پیس پیسسسس پسره!
پسر با تعجبی نگاهی به هیناتا کرد: هینا سرت جایی ضربه خورده؟ پسره چیه اسم منو یادت رفته؟
هیناتا لرزید*ریدم اسمش چیه اخه؟
به من من افتااد: نه بابا دیوونه شدی...حالا مهم نیست چیزه...من چند سالمه؟
پسر چشماش درشت تر شد با شک به هیناتا نگاه کرد: فردا تولد ۱۱ سالگیته...هینا مطمئنی سرت به جایی نخورده؟
و خم شد صورت هیناتا رو گرفت توی دستاش فاطی که کل عمرش فقط با پشه های مذکر خونشون رابطه داشته و کلا پسر از نزدیک ندیده بود با این کار اون پسره پنیک کرد و خودشو کشید عقب: چی...میگم خوبم دیگه...ام من...من میرم دستشویی! و با هول از جاش پرید و با اجازه سیستر رفت سمت دستشویی آبی به صورتش زد و با بغض(اینجا یادم رفت چی باید می‌نوشتم💔) نگاهی به آینه کرد
*من...هنوز ۱۱ سالم نشده و فردا...دامبلدور یا...مک گونگال میاد ببرتم...
یه چیزی از عمق وجودش داد زد
"اگه جادوگر نباشی!"
سریع سرشو تکون داد تا افکار منفیشو دورکنه! نگاهی به صورت جدیدش کرد دیگه قراره هیناتا باشم نه؟
خوبه...چشمای عسلی روشن یا نارنجی؟ بت موهای مشکی...تو ذوق میزنه باید رنگ شه؟
با یاد آوری اخرین باری که موهاشو رنگ کرده بود تنش لرزید
*هه...ننه نکبت و بابای وحشیم دیگه اینجا نیستن که برای رنگ مو کتکم بزنن! پس...نارنجی یا صورتی؟
هممممم باید چنتا شامپو رنگ و دکلره برای طول سال بگیریم نه؟
و با فکر کردن به موهای نارنجی جدیدش نیشش باز شد...درسته پسر شده بود ولی‌...روحش که دختر بود! و بالاخره به بزرگترین آرزوش رسیده بود*تبدیل شدن به یه پسر گی*
با ذوق از دستشویی زد بیرون نسیم خنکی وزید
*فردا ۵ مرداد و تولدمه! خوبه قراره به زودی برم هاگوارتز

_________________________________________

ببخشید که پنج روز پارت نزاشتم بنده به دلیل های فراوان که نمیخوام بگم نتونستم براتون پارت بزارم ببخشید😔💔
.
.
.
خوجحال میشم لایک کنی و کامنت بزاری❤🥺
دیدگاه ها (۲۰)

داستان

From hate to lovePart:11? به به زوج عاشق+ خفه شوارتمیس با پا...

پارت ۲۶

{محکوم به لمس } part ۲ 杂交种پسر سیزده ساله کوچیک با گریه دست ...

جهانی میان بیداری و خواب

فنجان اسپرسوی روبه‌رویش مدت‌ها بود که یخ کرده بود، اما دازای...

سناریو قفل آبی

My Arirang Part 12

رمان دختر خاص ات تقریباً خوابش برده بود. چشماش نیمه‌باز بود،...

رمان:( تا وقتی که عاشقت شدم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط