فصل چهلوششم: مهمانی ناخوانده
فصل چهلوششم: مهمانی ناخوانده
ماشین جلوی بیمارستان توقف کرد.
ملیسا سریع کمربندش را باز کرد و پیاده شد. کایزن هم کلید را برداشت و همراهش به سمت ورودی رفت.
وقتی وارد راهرو شدند، ملیسا از دور اعضای خانوادهاش را دید؛ همگی آنجا بودند.
مادرش با دیدن او از جایش بلند شد.
ـ ملیسا؟!
ملیسا به طرفش رفت.
ـ مامان، دنیل کجاست؟ حالش چطوره؟
مادرش او را در آغوش گرفت.
ـ هنوز توی بخش مراقبتهای ویژهست، عزیزم. دکتر گفته باید منتظر بمونیم.
ملیسا دست مادرش را گرفت و بعد نگاهش به بقیه افتاد. ریو و کنت با تعجب به او و پسری که کنارش ایستاده بود، نگاه میکردند.
یکی از عموها پرسید: ملیسا، تو اینجا چی کار میکنی؟ مگه سفر نبودی؟
پدرش جواب داد: وقتی خبر رو شنید، تصمیم گرفت بیاد.
بعد نگاه چند نفر به کایزن افتاد.
یکی از زنعموها با کنجکاوی پرسید: ببخشید، این آقا کی هستن؟
ملیسا که تازه متوجه شده بود هنوز کسی کایزن را معرفی نکرده، رو به خانواده گفت: ایشون کایزن هستن، همکلاسی من. وقتی فهمید دنیل تصادف کرده، من رو با ماشین آورد بیمارستان.
چند نفر با تعجب به کایزن نگاه کردند.
کایزن مؤدبانه سرش را کمی خم کرد.
ـ سلام.
آرون که کنار پدرش ایستاده بود، دستهایش را روی سینه جمع کرد و چند لحظه به کایزن خیره شد.
بعد با لحنی که هم تعجب در آن بود و هم کمی شوخی، گفت: پس تو همون کایزنی؟
ملیسا فوراً به برادرش نگاه کرد.
آرون ابرویش را بالا برد.
کایزن نگاه کوتاهی به ملیسا انداخت اما چیزی نگفت.
آرون جلو آمد و دستش را به سمت او دراز کرد.
ـ من آرونم، برادر ملیسا.
کایزن با او دست داد.
ـ خوشبختم.
آرون دستش را رها کرد و گفت: بابت آوردن خواهرم ممنونم. مسیرش کوتاه نیست.
ـ کاری نکردم.
آرون لبخند محوی زد.
ـ ظاهراً این جمله رو زیاد میگی.
ملیسا زیر لب گفت: داداش، الان وقتش نیست!
آرون چیزی نگفت، اما کنار رفت تا ملیسا بتواند کنار مادرش بنشیند.
***
چند دقیقه بعد یکی از عموها رو به ملیسا گفت: باید قبل از حرکت به ما خبر میدادی. این وقت شب تنها راه افتادن خطرناکه.
ملیسا آرام جواب داد: تنها نیومدم. کایزن همراهم بود و معلممون هم در جریان بود.
ـ بااینحال، میتونستی صبر کنی تا خودمون بهت بگیم چه کار کنی.
پدر ملیسا گفت: وقتی شنید وضعیت پسرعموش بحرانیه، طبیعی بود که بخواد خودش رو برسونه. ما هم اگر جای اون بودیم، همین کار رو میکردیم.
عمو چیزی نگفت اما معلوم بود هنوز از تصمیم ناگهانی ملیسا راضی نیست.
در همین حین، ریو به کایزن نگاه کرد و پرسید: تو برای یک هفته سفر مدرسه اومده بودی، درسته؟ پس قراره برگردی؟
ـ بله. بعد از اینکه وضعیت دنیل مشخص بشه.
کنت با تعجب پرسید: یعنی فقط برای اینکه ملیسا رو برسونی، این همه راه رو اومدی؟
کایزن پاسخ داد: ملیسا لازم داشت زودتر برسه.
همین. نه توضیح بیشتری داد و نه سعی کرد کارش را بزرگ جلوه دهد.
ملیسا نگاه کوتاهی به او انداخت. از اینکه کایزن بدون هیچ چشمداشتی همراهش آمده بود، احساس قدردانی میکرد اما هنوز نمیدانست چطور باید آن را بیان کند.
ماشین جلوی بیمارستان توقف کرد.
ملیسا سریع کمربندش را باز کرد و پیاده شد. کایزن هم کلید را برداشت و همراهش به سمت ورودی رفت.
وقتی وارد راهرو شدند، ملیسا از دور اعضای خانوادهاش را دید؛ همگی آنجا بودند.
مادرش با دیدن او از جایش بلند شد.
ـ ملیسا؟!
ملیسا به طرفش رفت.
ـ مامان، دنیل کجاست؟ حالش چطوره؟
مادرش او را در آغوش گرفت.
ـ هنوز توی بخش مراقبتهای ویژهست، عزیزم. دکتر گفته باید منتظر بمونیم.
ملیسا دست مادرش را گرفت و بعد نگاهش به بقیه افتاد. ریو و کنت با تعجب به او و پسری که کنارش ایستاده بود، نگاه میکردند.
یکی از عموها پرسید: ملیسا، تو اینجا چی کار میکنی؟ مگه سفر نبودی؟
پدرش جواب داد: وقتی خبر رو شنید، تصمیم گرفت بیاد.
بعد نگاه چند نفر به کایزن افتاد.
یکی از زنعموها با کنجکاوی پرسید: ببخشید، این آقا کی هستن؟
ملیسا که تازه متوجه شده بود هنوز کسی کایزن را معرفی نکرده، رو به خانواده گفت: ایشون کایزن هستن، همکلاسی من. وقتی فهمید دنیل تصادف کرده، من رو با ماشین آورد بیمارستان.
چند نفر با تعجب به کایزن نگاه کردند.
کایزن مؤدبانه سرش را کمی خم کرد.
ـ سلام.
آرون که کنار پدرش ایستاده بود، دستهایش را روی سینه جمع کرد و چند لحظه به کایزن خیره شد.
بعد با لحنی که هم تعجب در آن بود و هم کمی شوخی، گفت: پس تو همون کایزنی؟
ملیسا فوراً به برادرش نگاه کرد.
آرون ابرویش را بالا برد.
کایزن نگاه کوتاهی به ملیسا انداخت اما چیزی نگفت.
آرون جلو آمد و دستش را به سمت او دراز کرد.
ـ من آرونم، برادر ملیسا.
کایزن با او دست داد.
ـ خوشبختم.
آرون دستش را رها کرد و گفت: بابت آوردن خواهرم ممنونم. مسیرش کوتاه نیست.
ـ کاری نکردم.
آرون لبخند محوی زد.
ـ ظاهراً این جمله رو زیاد میگی.
ملیسا زیر لب گفت: داداش، الان وقتش نیست!
آرون چیزی نگفت، اما کنار رفت تا ملیسا بتواند کنار مادرش بنشیند.
***
چند دقیقه بعد یکی از عموها رو به ملیسا گفت: باید قبل از حرکت به ما خبر میدادی. این وقت شب تنها راه افتادن خطرناکه.
ملیسا آرام جواب داد: تنها نیومدم. کایزن همراهم بود و معلممون هم در جریان بود.
ـ بااینحال، میتونستی صبر کنی تا خودمون بهت بگیم چه کار کنی.
پدر ملیسا گفت: وقتی شنید وضعیت پسرعموش بحرانیه، طبیعی بود که بخواد خودش رو برسونه. ما هم اگر جای اون بودیم، همین کار رو میکردیم.
عمو چیزی نگفت اما معلوم بود هنوز از تصمیم ناگهانی ملیسا راضی نیست.
در همین حین، ریو به کایزن نگاه کرد و پرسید: تو برای یک هفته سفر مدرسه اومده بودی، درسته؟ پس قراره برگردی؟
ـ بله. بعد از اینکه وضعیت دنیل مشخص بشه.
کنت با تعجب پرسید: یعنی فقط برای اینکه ملیسا رو برسونی، این همه راه رو اومدی؟
کایزن پاسخ داد: ملیسا لازم داشت زودتر برسه.
همین. نه توضیح بیشتری داد و نه سعی کرد کارش را بزرگ جلوه دهد.
ملیسا نگاه کوتاهی به او انداخت. از اینکه کایزن بدون هیچ چشمداشتی همراهش آمده بود، احساس قدردانی میکرد اما هنوز نمیدانست چطور باید آن را بیان کند.
- ۲۲۳
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط