_عروسک خانوم من_
p79
وانین: وایییییی ارباببببببب میتونم بغلت کنم؟؟؟؟؟
شوق چشمای وانین اونو یه بچه دوساله کرده بود و کوک رو به خنده انداخته بود
کوک لبشو گاز گرفت و تو یه حرکت وانین رو از صندلی شاگرد روی پای خودش اورد و وانین محکم کوک رو به خودش فشار میداد
وانین: عررررر خیلی ممنوننننن
کوک: ببینم مواد میزنی؟(خنده)
وانین هم خندید و با جدا شدن از کوک چشمکی زد و دستشو جلو اورد
وانین یچی بده بنویسم چطوری درست کنی که عالی بشه
کوک از خدا خواسته نگاهی تو داشبورد کرد اما وانین با دیدن چاقو و اسلحه یخ زد...
کوک: چیشد ترسیدی؟
وانین: متاسفم(خنده زوری)
کوک نفسی کشید و وانین رو بغل کرد...جدیدا از بغل خوشش امده بود
کوک: این برای مواقع اضطراریع من آدم کش نیستم عشقم
با لفظ عشقم لپای وانین سرخ شد اما هنوز بدنش سرد بود...دفتر و خودکار رو گرفت اما تا خواست بنویسه مچش تیر کشید و قلم و کاغذ از دستش افتاد
با اون دستش محکم دست رگ به رگ شدشو فشار میداد تا دردش کم بشه
کوک: ببینم دستتو
کوک دست وانین رو کشید و متوجه رد دست بزرگی شد که درجا میشد فهمید رد دست خود وانین نیست...یادش امد که تو راه برگشت به ماشین داشت دست وانین رو فشار میداد
کوک: آخ متاسفم عزیزم...تو جدی خیلی نازکی...حالت بهتره؟
وانین: اره اره خوب میشه
خواست باز قلمو به دست بگیره اما نتونست...کوک با کلافگی دفتر و خودکار رو برداشت و آماده نوشتن شد
کوک: خب میگفتی؟
وانین: اولش باید گوشتو...
[من نویسندم نه اشپز که چرت و پرتای استیک رو بلد باشم خودتون یچی تصور کنید][راستی کوک به محض برگشتن به همه خدمتکارا دستور داد که از این به بعد از پدربزرگش اطاعت نمیکنن]
ویو مسابقه
تهیونگ بالا سر ا.ت و امیلیا بالا سر کوک بود و به کاراشون نظاره میکردن...کوک هی زیر چشمی چپ چپ نگاه ا.ت میکرد و ا،تم با زبون جوابشو میداد
ا.ت: هه فکر کرده از من میبره...بشین تا ببری اقا
کوک: نشونت میدم کی بهتر درست میکنه
ا.ت: چیزی که از قبل مشخصه نیاز به نشون دادن نداره مثلا اینکه من برندم خودش خیلی واضحه
کوک: شنیدی اعتماد به نفس سمه؟
ا.ت: اره اینم شنیدم که کور بودن از بدترین مریضیای دنیاست
کوک: پس میدونی که خیلی درد بدی داری
ا.ت: من فقط دارم میبینم که الان دستکشت داره میسوزه
با این حرف کوک یهو به گاز نگاه کرد و سریع با دستش پلاستیک در حال سوختن برداشت و پرت کرد تو سینک
ا.ت: هی دستت خوبه؟؟؟!!(نگران_وسایلشو ول کرد و کنار کوک امد)
کوک: دخلش به تو نیومده(پنهون کردم دستش)
تهیونگ: کنار بیاید با هم دیگه...دستت خوبه؟
کوک: اره نسوخت
هر دو برگشتن سر کارشون ولی وانین از بالا داشت به کوک نگاه میکرد و میدید که دقیق همون کارایی که گفته رو میکنه اما با دیدن ا.ت متوجه شده بود تو کارش نظمی نداره و ...
بی شرط
وانین: وایییییی ارباببببببب میتونم بغلت کنم؟؟؟؟؟
شوق چشمای وانین اونو یه بچه دوساله کرده بود و کوک رو به خنده انداخته بود
کوک لبشو گاز گرفت و تو یه حرکت وانین رو از صندلی شاگرد روی پای خودش اورد و وانین محکم کوک رو به خودش فشار میداد
وانین: عررررر خیلی ممنوننننن
کوک: ببینم مواد میزنی؟(خنده)
وانین هم خندید و با جدا شدن از کوک چشمکی زد و دستشو جلو اورد
وانین یچی بده بنویسم چطوری درست کنی که عالی بشه
کوک از خدا خواسته نگاهی تو داشبورد کرد اما وانین با دیدن چاقو و اسلحه یخ زد...
کوک: چیشد ترسیدی؟
وانین: متاسفم(خنده زوری)
کوک نفسی کشید و وانین رو بغل کرد...جدیدا از بغل خوشش امده بود
کوک: این برای مواقع اضطراریع من آدم کش نیستم عشقم
با لفظ عشقم لپای وانین سرخ شد اما هنوز بدنش سرد بود...دفتر و خودکار رو گرفت اما تا خواست بنویسه مچش تیر کشید و قلم و کاغذ از دستش افتاد
با اون دستش محکم دست رگ به رگ شدشو فشار میداد تا دردش کم بشه
کوک: ببینم دستتو
کوک دست وانین رو کشید و متوجه رد دست بزرگی شد که درجا میشد فهمید رد دست خود وانین نیست...یادش امد که تو راه برگشت به ماشین داشت دست وانین رو فشار میداد
کوک: آخ متاسفم عزیزم...تو جدی خیلی نازکی...حالت بهتره؟
وانین: اره اره خوب میشه
خواست باز قلمو به دست بگیره اما نتونست...کوک با کلافگی دفتر و خودکار رو برداشت و آماده نوشتن شد
کوک: خب میگفتی؟
وانین: اولش باید گوشتو...
[من نویسندم نه اشپز که چرت و پرتای استیک رو بلد باشم خودتون یچی تصور کنید][راستی کوک به محض برگشتن به همه خدمتکارا دستور داد که از این به بعد از پدربزرگش اطاعت نمیکنن]
ویو مسابقه
تهیونگ بالا سر ا.ت و امیلیا بالا سر کوک بود و به کاراشون نظاره میکردن...کوک هی زیر چشمی چپ چپ نگاه ا.ت میکرد و ا،تم با زبون جوابشو میداد
ا.ت: هه فکر کرده از من میبره...بشین تا ببری اقا
کوک: نشونت میدم کی بهتر درست میکنه
ا.ت: چیزی که از قبل مشخصه نیاز به نشون دادن نداره مثلا اینکه من برندم خودش خیلی واضحه
کوک: شنیدی اعتماد به نفس سمه؟
ا.ت: اره اینم شنیدم که کور بودن از بدترین مریضیای دنیاست
کوک: پس میدونی که خیلی درد بدی داری
ا.ت: من فقط دارم میبینم که الان دستکشت داره میسوزه
با این حرف کوک یهو به گاز نگاه کرد و سریع با دستش پلاستیک در حال سوختن برداشت و پرت کرد تو سینک
ا.ت: هی دستت خوبه؟؟؟!!(نگران_وسایلشو ول کرد و کنار کوک امد)
کوک: دخلش به تو نیومده(پنهون کردم دستش)
تهیونگ: کنار بیاید با هم دیگه...دستت خوبه؟
کوک: اره نسوخت
هر دو برگشتن سر کارشون ولی وانین از بالا داشت به کوک نگاه میکرد و میدید که دقیق همون کارایی که گفته رو میکنه اما با دیدن ا.ت متوجه شده بود تو کارش نظمی نداره و ...
بی شرط
- ۲۹.۲k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط