وقتی توی روز عروسیت.......(درخواستی)
پارت ششم
ویو چانگبین
الان پنج ساعته که هانا رو ندیدم و واقعا دلم میخواد بدونم الان چه شکلی شده.اوه خدای من هنوز باورم نمیشه که داره مال خودم میشه همینطور روی به صندلی توی اتاق نشسته بودم و منتظر بودم مراسم شروع بشه که...
(تق تق)
چانگبین:بیا تو
نگهبان:قربان.....همسرتون....ایشون ناپدید شدن
با شنیدن این حرف خون توی رگام خشک شد.چطور ممکنه هانا هیچ جا نباشه
چانگبین: چیمیگی ؟ چه اتفاقی افتاده هانا هیچوقت فرار نمیکنه مخصوصا الان که بالاخره قراره باهم ازدواج کنیم
نگهبان:نه قربان آیسون فرار نکردن...ای.....ایشون دزدیده شدن
چانگبین با شنیدن این حرف به سمت اتاق هانا حرکت کرد و دید که همه خدمتکار ها و ندیمه ها اونجا جمع شدن چانگبین از بین جمعیت در شد و
و تونست فضای اتاق رو ببینه.گلدون مورد علاقه هانا خورد و خاکشیر شده بود و روی زمین افتاده بود و چند قطره خونم کنار همون خورده شیشه ها ریخته شده بود.
دیدن این صحنه باعث شد نگرانی چانگبین بیشتر بشه چانگبین فکر کرد که کار کی میتونست باشه آقا اون از دشمنان خانواده خودشه یا خانواده هانا؟کیه که میتونه آنقدر عوضی و پست باشه که درست توی روز عروسی هانا این بلارو سرش بیاره
چانگبین:صبر کن ببینم.....پیتر؟
تمام شک های چانگبین توی یه لحظه از بین رفت و چانگبین الان مطمعن بود که این کار ویتره پس بدون اینکه به کسی اطلاع بده یا کسی رو با خودش ببره سریعا به سمت اسبش دوید و سوارش شد و سریعا به سمت قصر پیتر حرکت کرد
ویو هانا
چشمام رو باز کردم و کم کم متوجه خیس بودن سمت راست سرو صورتم شدم پس خواستم با لباسم پاکش کنم که دیدم لباسم خونیه به دور و برم نگاهی انداختم.
فضایی که توش بودم درست مثل فضای زندان بود....با...یادم اومد پیتر..اون منو آورد اینجا
با باز شدن در زندان رشته افکارت پاره شد و چشمت ناخودآگاه به سمت در چرخید
پیتر:هی..بالاخره بیدار شدی؟ داشتم کم کم نگرانت میشدم(پوزخند )
هانا: مرتیکه عوضی امشب شب عروسیمه (داد)
پیتر:اصلا برای همین امشبو برای دزدیدنت انتخاب کردم....وای پسر....کاش میتوانستم الان چهره چانگبینو ببینم(خنده)
هانا:هی عوضی این همسرمو به زبونت نیار وگرنه.........
دوستون دارم کیم لارا ✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لینو-#چانگبین-#هبونجین-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
ویو چانگبین
الان پنج ساعته که هانا رو ندیدم و واقعا دلم میخواد بدونم الان چه شکلی شده.اوه خدای من هنوز باورم نمیشه که داره مال خودم میشه همینطور روی به صندلی توی اتاق نشسته بودم و منتظر بودم مراسم شروع بشه که...
(تق تق)
چانگبین:بیا تو
نگهبان:قربان.....همسرتون....ایشون ناپدید شدن
با شنیدن این حرف خون توی رگام خشک شد.چطور ممکنه هانا هیچ جا نباشه
چانگبین: چیمیگی ؟ چه اتفاقی افتاده هانا هیچوقت فرار نمیکنه مخصوصا الان که بالاخره قراره باهم ازدواج کنیم
نگهبان:نه قربان آیسون فرار نکردن...ای.....ایشون دزدیده شدن
چانگبین با شنیدن این حرف به سمت اتاق هانا حرکت کرد و دید که همه خدمتکار ها و ندیمه ها اونجا جمع شدن چانگبین از بین جمعیت در شد و
و تونست فضای اتاق رو ببینه.گلدون مورد علاقه هانا خورد و خاکشیر شده بود و روی زمین افتاده بود و چند قطره خونم کنار همون خورده شیشه ها ریخته شده بود.
دیدن این صحنه باعث شد نگرانی چانگبین بیشتر بشه چانگبین فکر کرد که کار کی میتونست باشه آقا اون از دشمنان خانواده خودشه یا خانواده هانا؟کیه که میتونه آنقدر عوضی و پست باشه که درست توی روز عروسی هانا این بلارو سرش بیاره
چانگبین:صبر کن ببینم.....پیتر؟
تمام شک های چانگبین توی یه لحظه از بین رفت و چانگبین الان مطمعن بود که این کار ویتره پس بدون اینکه به کسی اطلاع بده یا کسی رو با خودش ببره سریعا به سمت اسبش دوید و سوارش شد و سریعا به سمت قصر پیتر حرکت کرد
ویو هانا
چشمام رو باز کردم و کم کم متوجه خیس بودن سمت راست سرو صورتم شدم پس خواستم با لباسم پاکش کنم که دیدم لباسم خونیه به دور و برم نگاهی انداختم.
فضایی که توش بودم درست مثل فضای زندان بود....با...یادم اومد پیتر..اون منو آورد اینجا
با باز شدن در زندان رشته افکارت پاره شد و چشمت ناخودآگاه به سمت در چرخید
پیتر:هی..بالاخره بیدار شدی؟ داشتم کم کم نگرانت میشدم(پوزخند )
هانا: مرتیکه عوضی امشب شب عروسیمه (داد)
پیتر:اصلا برای همین امشبو برای دزدیدنت انتخاب کردم....وای پسر....کاش میتوانستم الان چهره چانگبینو ببینم(خنده)
هانا:هی عوضی این همسرمو به زبونت نیار وگرنه.........
دوستون دارم کیم لارا ✨
#استری کیدز-#بنگچان-#لینو-#چانگبین-#هبونجین-#هان-#فیلیکس-#سونگمین-#جونگین-#سناریو-#تکپارتی-#چندپارتی
- ۴۳.۶k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط