فیک (دریاچه عشق) پارت سیزدهم
بعد من گفتم:تهیونگ همسرت؟
گفت:مجبور بودم دروغ بگم.راه دیگه ای برای اینکه حرصش و در بیارم پیدا نکردم.راستی...عالی بودی.
گفتم:میدونم.
گفت:من دقیقا یه همچین زن باهوشی میخواماا
گفتم:خیله خب کافیه دیگه بریم؟
گفت:هرچی شما بگین خانم باربی.
رفتیم بیرون که تهیونگ گفت:سوار ماشین شو بریم عمارت
سوار شدم و گفتم:عمارت؟
گفت:آره فک کردم شاید دردسر درست کنی برای همین نبردمت عمارت اما فهمیدم باربی خوبی هستی.
گفتم:حالا اینا رو بیخیال من فردا باید برم شرکت.
گفت:آره یادمه و یه برنامه های دارم که احتمالا خوشت نیاد.اما من اجراشون میکنم.
گفتم:چی؟بگو دیگه.
گفت:یه لباس برات میفرستم برای امشب بپوشش.
لبخندی زدم که گفت:عه خنده رو لبت دیدماا
چی؟چیکار کردمممم؟نه ا/ت این غیر ممکن بود.من قرار نیست عاشق هیچ بنی بشری بشم.اما نمیتونم این حسمو انکار کنم.این حسم واقعیه و من انگار میخوامش.
گفتم:نه بابا.و یادت باشه تو ششمین نفری هستی که لبخندمو میبینه.کم چیزی نیستاا.
سرشو تکون داد و خنده ای کرد.راه و ادامه دادیم تا رسیدیم به یه عمارت.عمارت اسم خوبی براش نبود بهتره بگم شبیه قصر بود.مثل همیشه غرورم و حفظ کردم و گفتم:اینه؟
گفت:آره چیه؟خیلی کوچیکه؟
گفتم:یکم بزرگتر بهتر بود.
خندید و رفتیم تو.داخلش صد برابر خوشگل تر از بیرونش بود.یه پله میخورد و میرفت طبقه بالا.و منم که انگار تا حالا از این خونه ها ندیدم.خودمو جمع و جور کردم و گفتم:خب...خیلی خستم.اتاقم کجاس؟
گفت:نکنه فک کردی من خدمتکارتم؟
گفتم:منو گروگان گرفتی تازه طلبکارم هستی؟
گفت:چته تو؟
همیشه وقتی زیاد حرص میخوردم و خسته میشدم سرم گیج میرفت.گفتم:فقط...
که سرم گیج رفت و چشام سیاهی رفت.دستمو رو پیشونیم گذاشتم و با اون یکی دستم دیوار و گرفتم.
قیافه نگران تهیونگ و دیدم که گفت:ا...ا/ت؟
گفتم:خو...خوبم.
گفت:اینجوری نمیشه.
براید استایل بغلم کرد که دوباره جلوی چشام سیاه شد...
چشامو باز کردم.توان باز کردن کامل چشامو نداشتم.یکم همونجوری با چشای نیمه باز به هرچی که جلوم بود اما رنگش سیاه بود نگاه کردم.
گفت:مجبور بودم دروغ بگم.راه دیگه ای برای اینکه حرصش و در بیارم پیدا نکردم.راستی...عالی بودی.
گفتم:میدونم.
گفت:من دقیقا یه همچین زن باهوشی میخواماا
گفتم:خیله خب کافیه دیگه بریم؟
گفت:هرچی شما بگین خانم باربی.
رفتیم بیرون که تهیونگ گفت:سوار ماشین شو بریم عمارت
سوار شدم و گفتم:عمارت؟
گفت:آره فک کردم شاید دردسر درست کنی برای همین نبردمت عمارت اما فهمیدم باربی خوبی هستی.
گفتم:حالا اینا رو بیخیال من فردا باید برم شرکت.
گفت:آره یادمه و یه برنامه های دارم که احتمالا خوشت نیاد.اما من اجراشون میکنم.
گفتم:چی؟بگو دیگه.
گفت:یه لباس برات میفرستم برای امشب بپوشش.
لبخندی زدم که گفت:عه خنده رو لبت دیدماا
چی؟چیکار کردمممم؟نه ا/ت این غیر ممکن بود.من قرار نیست عاشق هیچ بنی بشری بشم.اما نمیتونم این حسمو انکار کنم.این حسم واقعیه و من انگار میخوامش.
گفتم:نه بابا.و یادت باشه تو ششمین نفری هستی که لبخندمو میبینه.کم چیزی نیستاا.
سرشو تکون داد و خنده ای کرد.راه و ادامه دادیم تا رسیدیم به یه عمارت.عمارت اسم خوبی براش نبود بهتره بگم شبیه قصر بود.مثل همیشه غرورم و حفظ کردم و گفتم:اینه؟
گفت:آره چیه؟خیلی کوچیکه؟
گفتم:یکم بزرگتر بهتر بود.
خندید و رفتیم تو.داخلش صد برابر خوشگل تر از بیرونش بود.یه پله میخورد و میرفت طبقه بالا.و منم که انگار تا حالا از این خونه ها ندیدم.خودمو جمع و جور کردم و گفتم:خب...خیلی خستم.اتاقم کجاس؟
گفت:نکنه فک کردی من خدمتکارتم؟
گفتم:منو گروگان گرفتی تازه طلبکارم هستی؟
گفت:چته تو؟
همیشه وقتی زیاد حرص میخوردم و خسته میشدم سرم گیج میرفت.گفتم:فقط...
که سرم گیج رفت و چشام سیاهی رفت.دستمو رو پیشونیم گذاشتم و با اون یکی دستم دیوار و گرفتم.
قیافه نگران تهیونگ و دیدم که گفت:ا...ا/ت؟
گفتم:خو...خوبم.
گفت:اینجوری نمیشه.
براید استایل بغلم کرد که دوباره جلوی چشام سیاه شد...
چشامو باز کردم.توان باز کردن کامل چشامو نداشتم.یکم همونجوری با چشای نیمه باز به هرچی که جلوم بود اما رنگش سیاه بود نگاه کردم.
- ۱۴.۵k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط