{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

When bitterness became sweet

#وقتی_تلخی_شیرین_شد

Part ⁴

جیمین روبه روی یونگی نشست و گفت

« چون تو هر روز میایی اینجا و فقط یه قهوه ی تلخ میخوری،و قیافت هم مثل قهوه شده »

یونگی اینبار اه کوتاهی کشید و گفت

« خیلی ممنون »

جیمین حرفش رو ادامه داد:

« فقط فکر کردم،شاید یه ذره شیرینی بد نباشه!»

بعداز حرف جیمین چند لحظه سکوتی بین شان افتاد،بیرون کافه چند نفر از کنار پنجره ی کنار میز که یونگی و جیمین نشسته بودن رد شدن، ان طرف خیابان مردم درحال خرید و رفت آمد بودن،حالا نور آفتاب عصر بود که روی میز افتاده بود،یونگی دوباره فنجان قهوه اش را برداشت و جرعه ای از ان خورد،چند لحظه بعد یونگی انگار که نظرش عوض شده بود انگار که از طعم ملایم وانیل توی قهوه اش خوشش امده بود و همان لحظه سکوتی که بین خودش و جیمین بود رو شکست و گفت

« اهوم،بد نیست »

جیمین همان لحظه از حرف یونگی خوشحال شد و لبخند پر رنگ و گرمی زد لبخندی که انگار تمام کافه را روشن و زیبا کرد، بعد با شیطنت که از صداش پیدا بود گفت

« پس فردا میکنمش دو قطره،هوم! بنظرم خوب میشه »

یونگی که از حرف جیمین تعجب کرد فورا سرش را بلند کرد و خیلی زود گفت

«نه»

جیمین از تعجب و زود واکنش نشون دادن یونگی خنده ای کرد
یونگی اینبار برای بار اول امروز سرش را پایین گرفت و خواست چیزی بنویسد که همان لحظه گوشه ای از لبش بدون اینکه خودش بفهمد بالا رفته بود
کمی بعد که جیمین در حال تمیز کردن و مرتب کردن فنجان ها بود تصمیم گرفت که برود و از یونگی سوالی که توی ذهنش بود رو بپرسه، چند دقیقه بعد جیمین که کار هاش تموم شده بود به سمت میز یونگی رفت و نشست اروم جوری که باعث نشه یونگی تمرکزش رو کامل از دست بده گفت

«امم،ببخشید که مزاحم نوشتنت میشم، ولی یه سوال دارم »

یونگی ارام سرش را بلند کرد و به جیمین نگاه کرد و گفت

« اشکال نداره،سوالتو بپرس »

جیمین از اینکه یونگی اجازه داد سوالش رو بپرسه خوشحال شد و گفت

«امم،خب میشه اسمتو بدونم؟ »

یونگی جواب داد

«امم، خب اسمم شوگاعه»

یونگی که نمی‌خواست پسر بفهمه او همون نویسنده معروف مین یونگیه از اسم دیگش استفاده کرد، همان لحظه جیمین اروم و گرم گفت

« اوه،خوشبختم،منم اسمم جیمینه »

یونگی ارام گفت

« اهوم، منم همینطور »

جیمین خوشحال بود چون حالا اسم مرد کم حرفی که فقط قهوه ی تلخ میخورد و همیشه ساکت بود و یه گوشه مینشست و درحال نوشتن بود، میدونست، جیمین اروم روبه یونگی گفت

« اوه،پس من میرم نمیخوام مزاحم نوشتنت بشم اقای نویسنده »

یونگی در برابر حرف جیمین جوابی نداد و فقط یه لپ تاپش خیره شده بود، جیمین از روی صندلی بلند شد و رفت چون احساس کرد که اون مرد که اسمش شوگا بود باهاش راحت نبود و جیمین متوجه شده بود واسه همین نمیخواست که اون رو اذیت کنه برگشت سر کارش، نزدیک به ساعت ۱۱ شب بود که شیفت کاری جیمین تموم شده بود و خودشو اماده کرده بود که برگرده به خونه، یونگی هم که ساعت ۹ رفته بود، کمی بعد جیمین هم به خونه اش برگشت و خوابید.....

۳۰ لایک ۱۲ بازنشر کامنت هم نظر های خوشکلتون رو بگید
راستی این پیجم رو هم چک کنید تموم نویسنده ها و بقیه مهمه یه پست گذاشتم ببینید

https://wisgoon.com/jeon_giso1
دیدگاه ها (۹)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

Last leaves/رمان جیمین

the lost leaves/رمان جیمین

سورا و رین

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

برادر ناتنی

چندپارتی یونگی (درخواستی)

Part38+سلام _سلام خوش اومدی بیا بشین نیلا رو صندلی نشستو علا...

پارت ۱۳: گروگان‌گیریِ صبحانهسکوتِ سر میز به حدِ خفه‌کننده‌ای...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p58نینا شونه بالا انداخت.«خب... تا قبل از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط