گفتی

گفتی
دوستت دارم
و رفتی ...

من حیرت کردم
از دور سایه هایی
غریب می آمد از جنس دلتنگی
و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق ...

با خود گفتم
هرگز دوستت نخواهم داشت
گفتم عشق را نمی خواهم
ترسیدم و گریختم ...
رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم
و این ها ،
پیش از قصه ی لبخند تـــو بود !
دیدگاه ها (۱)

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟜: انتخاب سختبعد از رفتن ا/ت، محوطه‌ی دانشگ...

وقتی پدرخوانده ات بود❤️پارت ۳(last part)_هعی+چی شده؟_میچا......

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

میبخشی پارت ۵

دو پارتی از هیسونگ پارت اخریک ساعت بعد، ات به خانه برگشت.در ...

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

پارت ۲ ویو ا.ت نمیدونم چقدر گذشته بود اما هنوزم خیره به منظر...

# 🥀 اپیلوگ: «تپشی که دوباره معنا گرفت»بهار بعدی.کلینیک دکترت...

### 🗝️ پارت دهم (پارت پایانی): رقصِ آخرین شعلهلرزش زمین بند ...

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط