### 🖤 پارت اول: سایهای در مه
### 🖤 پارت اول: سایهای در مه
بارون مثل شلاق به شیشههای ماشین میکوبید. ساعت از ۲ نصفهشب گذشته بود و خیابانهای سئول زیر لایهای غلیظ از مه، شبیه فیلمهای ترسناک شده بود.
نفس عمیقی کشیدم و به فرمان زدم. لعنت به این جاده میانبر؛ GPS گوشیم هم دقیقاً وسط این برهوتِ تاریک شارژ تموم کرده بود و خاموش شده بود.
همون لحظه، نور چراغ ماشین روی یه چیزی افتاد که وسط جاده وایستاده بود.
ترمز رو کشیدم و لاستیکها جیغ کشیدن. قلبم اومد توی دهنم.
یک نفر با هودی مشکی بلند، کلاهی که تا نیمه روی صورتش سایه انداخته بود و دستهایی که تو جیبش بود، بیتفاوت وسط جاده ایستاده بود. بارون از موهای سیاهش میچکید، اما انگار هیچکدوم از اینها براش مهم نبود.
شیشه ماشین رو یک وجب دادم پایین، با صدای لرزونی گفتم: «هی! آقا... حالت خوبه؟ میتونم کمکت کنم؟»
سرش رو بالا آورد.
نفس تو سینهام حبس شد. نور ضعیف داشبورد صورتش رو روشن کرد؛ پوست رنگپریده، خط فک بینقص، و نگاهی... نگاهی که همزمان هم سرد بود و هم خطرناک. چشمهای کشیدهاش توی اون تاریکی مطلق مثل دو تا ستاره سیاه میدرخشیدند. یه لبخند محو و مرموز گوشه لبش نشست.
با صدایی بم و خشدار که تنم رو لرزوند، آروم زمزمه کرد:
«خیلی وقته منتظرت بودم... راه برگشتی نیست، غریبه.»
قبل از اینکه فرصت کنم در رو قفل کنم یا پام رو بگذارم روی گاز، درِ صندلی شاگرد باز شد و بوی عطر سرد و تلخش کل ماشین رو پر کرد...
***
**ادامه دارد...**
شرط برای پارت دوم:
۵لایک
۵بازنشر
۵کامنت
بارون مثل شلاق به شیشههای ماشین میکوبید. ساعت از ۲ نصفهشب گذشته بود و خیابانهای سئول زیر لایهای غلیظ از مه، شبیه فیلمهای ترسناک شده بود.
نفس عمیقی کشیدم و به فرمان زدم. لعنت به این جاده میانبر؛ GPS گوشیم هم دقیقاً وسط این برهوتِ تاریک شارژ تموم کرده بود و خاموش شده بود.
همون لحظه، نور چراغ ماشین روی یه چیزی افتاد که وسط جاده وایستاده بود.
ترمز رو کشیدم و لاستیکها جیغ کشیدن. قلبم اومد توی دهنم.
یک نفر با هودی مشکی بلند، کلاهی که تا نیمه روی صورتش سایه انداخته بود و دستهایی که تو جیبش بود، بیتفاوت وسط جاده ایستاده بود. بارون از موهای سیاهش میچکید، اما انگار هیچکدوم از اینها براش مهم نبود.
شیشه ماشین رو یک وجب دادم پایین، با صدای لرزونی گفتم: «هی! آقا... حالت خوبه؟ میتونم کمکت کنم؟»
سرش رو بالا آورد.
نفس تو سینهام حبس شد. نور ضعیف داشبورد صورتش رو روشن کرد؛ پوست رنگپریده، خط فک بینقص، و نگاهی... نگاهی که همزمان هم سرد بود و هم خطرناک. چشمهای کشیدهاش توی اون تاریکی مطلق مثل دو تا ستاره سیاه میدرخشیدند. یه لبخند محو و مرموز گوشه لبش نشست.
با صدایی بم و خشدار که تنم رو لرزوند، آروم زمزمه کرد:
«خیلی وقته منتظرت بودم... راه برگشتی نیست، غریبه.»
قبل از اینکه فرصت کنم در رو قفل کنم یا پام رو بگذارم روی گاز، درِ صندلی شاگرد باز شد و بوی عطر سرد و تلخش کل ماشین رو پر کرد...
***
**ادامه دارد...**
شرط برای پارت دوم:
۵لایک
۵بازنشر
۵کامنت
- ۴.۰k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط