خب اینم قسمت جدید نظرتون رو حتما بگید
قسمت ۱۶ – «سایهای به رنگ میکاپ»
در سکوت راهروی تاریک، بوی شیرین مواد آرایشی با بوی تعفن خون و عطر فاسد گناه ترکیب شده بود. جین و زُهل وارد اتاق میکاپ شدن.
نور کمسو از بالای آینهها روی چهرهای میتابید که زمانی شادترین پسر جهنم بود... آنجل داست.
او به تخت بسته شده بود. دست و پایش با طنابهای چرمی و زنجیر به میلههای فلزی گره خورده بودن. پوستش کبود، آرایشش خراب، و نگاهش پر از وحشت بود.
جین ایستاد. چند ثانیه با حالت خونسرد اطراف رو نگاه کرد. بعد نیم نگاهی به آنجل انداخت
زُهل در سکوت، زنجیرها رو با شمشیر نازک برید
آنجل بهآرامی از تخت پایین اومد، بدنش میلرزید، و صداش خفه و ترسیده بود:
ــ «برای چی اومدی کمکم؟ من... خودم میتونستم فرار کنم. نیازی به کمک تو نبود! اگه ولنتینو برگرده... من...»
ناگهان صدای جین بُرنده و جدی توی فضا پیچید:
ــ «دور برندار، من فقط بهخاطر اینکه اون آشغال به چارلی آسیب زد رفتم سراغش. جون تو برام پشیزی اهمیت نداره.»
آنجل خشکش زد.
زُهل بهسمت جین برگشت. چند لحظه توی سکوت بهش خیره موند. غرور، وقار، و حالت سنگین حضور جین... دقیقاً مثل کسی بود که زُهل مدتها پیش دیده بود:
میکائیل.
فرزند قدرتمند خداوند. رهبر جنگجویان آسمانی. تجسم قاطعیت، شرافت و قدرت.
لبخند کمرنگی روی لب زُهل نشست، اما چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد، سهتایی وارد لابی هتل شدن. چارلی با دیدن آنجل، دوید بهسمتش، بغلش کرد و هر دو روی زمین افتادن. اشک از چشمهای چارلی جاری شد و در حالی که دستهای لرزونش رو دور آنجل حلقه کرده بود گفت:
ــ «ب... ببخش که نتونستم ازت محافظت کنم...»
آنجل فقط سکوت کرد. اما دستش محکم، بیاختیار، لباس چارلی رو چسبیده بود.
صدای آلستر از راهرو اومد. با لبخند پهن و همیشگی گفت:
ــ «اوووه، ببین کی برگشته... فکر کنم یه خبرهایی قراره توی جهنم پخش بشه...»
جین سکوت کرده بود. اما همون لحظه...
حاله ای کشنده و سرشار از مرگ و خشونت از وجودش فوران کرد.
انگار فضا یخ زد. صدای دیوارها ترک برداشت. هوا تیره و صدای فشردهی قلبها شنیده میشد. آلستر، که قدرتی در سطح پادشاهان داشت، بهطرز وحشتناکی عقب رفت، دستش رو روی گلوی خودش گرفت ، کمی خون از دهانش بیرون زد.
جین سرش رو کمی بالا گرفت . چشمهاش توی سایه بودن، اما صداش کاملاً واضح و مرگآور بود:
ــ «تنها دلیلی که هنوز توی این هتلی، اینه که وظیفهت محافظت از دیگرانه. این کارِ توئه... نه من.»
و بعد، قدمی جلو رفت. چشمهاش هنوز در سایه بودن.
ــ «یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه اگه اجازه بدی کسی مثل اون آشغال وارد این هتل بشه... کاری میکنم که صدای جیغهات از همون رادیوی لعنتیت پخش بشه.»
(ادامه دارد..)
(نوکرم👍)
در سکوت راهروی تاریک، بوی شیرین مواد آرایشی با بوی تعفن خون و عطر فاسد گناه ترکیب شده بود. جین و زُهل وارد اتاق میکاپ شدن.
نور کمسو از بالای آینهها روی چهرهای میتابید که زمانی شادترین پسر جهنم بود... آنجل داست.
او به تخت بسته شده بود. دست و پایش با طنابهای چرمی و زنجیر به میلههای فلزی گره خورده بودن. پوستش کبود، آرایشش خراب، و نگاهش پر از وحشت بود.
جین ایستاد. چند ثانیه با حالت خونسرد اطراف رو نگاه کرد. بعد نیم نگاهی به آنجل انداخت
زُهل در سکوت، زنجیرها رو با شمشیر نازک برید
آنجل بهآرامی از تخت پایین اومد، بدنش میلرزید، و صداش خفه و ترسیده بود:
ــ «برای چی اومدی کمکم؟ من... خودم میتونستم فرار کنم. نیازی به کمک تو نبود! اگه ولنتینو برگرده... من...»
ناگهان صدای جین بُرنده و جدی توی فضا پیچید:
ــ «دور برندار، من فقط بهخاطر اینکه اون آشغال به چارلی آسیب زد رفتم سراغش. جون تو برام پشیزی اهمیت نداره.»
آنجل خشکش زد.
زُهل بهسمت جین برگشت. چند لحظه توی سکوت بهش خیره موند. غرور، وقار، و حالت سنگین حضور جین... دقیقاً مثل کسی بود که زُهل مدتها پیش دیده بود:
میکائیل.
فرزند قدرتمند خداوند. رهبر جنگجویان آسمانی. تجسم قاطعیت، شرافت و قدرت.
لبخند کمرنگی روی لب زُهل نشست، اما چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد، سهتایی وارد لابی هتل شدن. چارلی با دیدن آنجل، دوید بهسمتش، بغلش کرد و هر دو روی زمین افتادن. اشک از چشمهای چارلی جاری شد و در حالی که دستهای لرزونش رو دور آنجل حلقه کرده بود گفت:
ــ «ب... ببخش که نتونستم ازت محافظت کنم...»
آنجل فقط سکوت کرد. اما دستش محکم، بیاختیار، لباس چارلی رو چسبیده بود.
صدای آلستر از راهرو اومد. با لبخند پهن و همیشگی گفت:
ــ «اوووه، ببین کی برگشته... فکر کنم یه خبرهایی قراره توی جهنم پخش بشه...»
جین سکوت کرده بود. اما همون لحظه...
حاله ای کشنده و سرشار از مرگ و خشونت از وجودش فوران کرد.
انگار فضا یخ زد. صدای دیوارها ترک برداشت. هوا تیره و صدای فشردهی قلبها شنیده میشد. آلستر، که قدرتی در سطح پادشاهان داشت، بهطرز وحشتناکی عقب رفت، دستش رو روی گلوی خودش گرفت ، کمی خون از دهانش بیرون زد.
جین سرش رو کمی بالا گرفت . چشمهاش توی سایه بودن، اما صداش کاملاً واضح و مرگآور بود:
ــ «تنها دلیلی که هنوز توی این هتلی، اینه که وظیفهت محافظت از دیگرانه. این کارِ توئه... نه من.»
و بعد، قدمی جلو رفت. چشمهاش هنوز در سایه بودن.
ــ «یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه اگه اجازه بدی کسی مثل اون آشغال وارد این هتل بشه... کاری میکنم که صدای جیغهات از همون رادیوی لعنتیت پخش بشه.»
(ادامه دارد..)
(نوکرم👍)
- ۱۰.۵k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط