ابلیس
Part 1
روی زمین سفت فرود اومد و اخ ریزی از دهنش خارج شد نمیدونست کجاست و اصلا چرا به اینجا اومده فقط میدونست هر اتفاقی که قراره بیوفته قطعا خوش ایند نیست.
ظلمات جلو چشماش داشت اذیتش میکرد برای همین داد زد
+ چشمامو باز کنید
صدای کلفت و سردی بلند شد که با لحنی دستورانه گفت
" چشماشو باز کن "
به محض اینکه پارچه سیاه رنگ از روی چشم هاش برداشته شد فورا چشماش رو محکم بست
" میدونی الان کجا هستی؟ "
با پلک های زیاد بلاخره تونست چشم های ابی رنگش رو باز کنه و با کنجکاوی به اطرافش نگاه میکرد
+ م...من کجام؟ چرا دستمامو بستید؟
به مرد هیکلی رو به روش چشم دوخت و لحظه ای ترس برش داشت.
مردی قد بلند با هیکل درشت و چشمای قهویی کدر و ریش های سیاه که رگه های سفید توش به چشم میومد...
" از این به بعد تو به عنوان یه خدمتکار تو عمارت من زندگی میکنی "
+ تو کی هستی؟
" من از الان رئیس تو ام بخاطر خودتم که شده باید هر چی میگم بی چون چرا انجام بدی "
چویا گیج از روی زمین بلند شد که مرد پشت سرش دست هاشو باز کرد
" تو الان توی مافیا قرار داری ولی کاری تو مافیا نداری کار تو توی عمارته...بهتره خوب حواستو جمع کنی از الان کار تو شروع میشه "
+ صبر کنید...من باید بدونم که چطور به اینجا اومدم و چرا باید خدمتکار شما باشم
فردی که حالا رئیس خطاب میشد با یه پوزخند رو لبش گفت
" همه اینا رو اکوتاگاوا بهت توضیح میده من برای بچه بازی های توعه فسقلی وقت ندارم ...ازجلو چشمام گمشو "
مردی با کت مشکی بلند سمتش رفت و از مچ دستش گرفت و با لحن بی روحی گفت
" بهتره بریم تا رئیس عصبی نشدن "
چویا با گیجی تمام به دنبال همونی که اسمش اکوتاگاوا بود افتاد .
.............
از وقتی که سوار ماشین سیاه رنگ شد حس کرد تازه اضطراب گرفته و از جایی که میخواست بره اصلا خوشش نمیومد ولی در حال حاضر اختیار دست خودش نبود و هیچ شناختی از این ادمای غریبه و ترسناک نداشت.
جلوی یه عمارت بزرگ ایستاد که انگار با شهر یکم فاصله داشت ولی فضای زیبا و چشم نوازی داشت که چویا جذبش شده بود...
از پله های ورودی بالا رفت و در اخر اکوتاگاوا در رو باز کرد و گفت
" برو داخل "
وارد عمارت شد و باید اعتراف میکرد که فضای داخل برعکس فضای بیرون زیادی دلگیر و ترسناکه جوری که انگار خونه ی مردگان باشه
از پله ها پایین رفت و دسگیره در رو باز کرد که دوباره صدای اکوتاگاوا رو شنید
" اینجا اتاق خواب و استراحت توعه برنامه روزانه رو از همکار هات بگیر و بعد تایین میشه که خدمتکار شخصی کی بشی اینجا خدمتکارای عمومی داریم و خدمتکار های شخصی اگه خوش شانس باشی خدمتکار عمومی میشی اونوقت ساعت کاریت کمتره و فقط مسئول نظافت و اشپزی میشی "
از اتاقی که حالا متعلق به چویا بود خارج شد و چویا روی تخت خاک گرفته دراز کشید و از شدت خستگی به خواب عمیقی فرو رفت .
____________________________________________________
ادامه دارد...
روی زمین سفت فرود اومد و اخ ریزی از دهنش خارج شد نمیدونست کجاست و اصلا چرا به اینجا اومده فقط میدونست هر اتفاقی که قراره بیوفته قطعا خوش ایند نیست.
ظلمات جلو چشماش داشت اذیتش میکرد برای همین داد زد
+ چشمامو باز کنید
صدای کلفت و سردی بلند شد که با لحنی دستورانه گفت
" چشماشو باز کن "
به محض اینکه پارچه سیاه رنگ از روی چشم هاش برداشته شد فورا چشماش رو محکم بست
" میدونی الان کجا هستی؟ "
با پلک های زیاد بلاخره تونست چشم های ابی رنگش رو باز کنه و با کنجکاوی به اطرافش نگاه میکرد
+ م...من کجام؟ چرا دستمامو بستید؟
به مرد هیکلی رو به روش چشم دوخت و لحظه ای ترس برش داشت.
مردی قد بلند با هیکل درشت و چشمای قهویی کدر و ریش های سیاه که رگه های سفید توش به چشم میومد...
" از این به بعد تو به عنوان یه خدمتکار تو عمارت من زندگی میکنی "
+ تو کی هستی؟
" من از الان رئیس تو ام بخاطر خودتم که شده باید هر چی میگم بی چون چرا انجام بدی "
چویا گیج از روی زمین بلند شد که مرد پشت سرش دست هاشو باز کرد
" تو الان توی مافیا قرار داری ولی کاری تو مافیا نداری کار تو توی عمارته...بهتره خوب حواستو جمع کنی از الان کار تو شروع میشه "
+ صبر کنید...من باید بدونم که چطور به اینجا اومدم و چرا باید خدمتکار شما باشم
فردی که حالا رئیس خطاب میشد با یه پوزخند رو لبش گفت
" همه اینا رو اکوتاگاوا بهت توضیح میده من برای بچه بازی های توعه فسقلی وقت ندارم ...ازجلو چشمام گمشو "
مردی با کت مشکی بلند سمتش رفت و از مچ دستش گرفت و با لحن بی روحی گفت
" بهتره بریم تا رئیس عصبی نشدن "
چویا با گیجی تمام به دنبال همونی که اسمش اکوتاگاوا بود افتاد .
.............
از وقتی که سوار ماشین سیاه رنگ شد حس کرد تازه اضطراب گرفته و از جایی که میخواست بره اصلا خوشش نمیومد ولی در حال حاضر اختیار دست خودش نبود و هیچ شناختی از این ادمای غریبه و ترسناک نداشت.
جلوی یه عمارت بزرگ ایستاد که انگار با شهر یکم فاصله داشت ولی فضای زیبا و چشم نوازی داشت که چویا جذبش شده بود...
از پله های ورودی بالا رفت و در اخر اکوتاگاوا در رو باز کرد و گفت
" برو داخل "
وارد عمارت شد و باید اعتراف میکرد که فضای داخل برعکس فضای بیرون زیادی دلگیر و ترسناکه جوری که انگار خونه ی مردگان باشه
از پله ها پایین رفت و دسگیره در رو باز کرد که دوباره صدای اکوتاگاوا رو شنید
" اینجا اتاق خواب و استراحت توعه برنامه روزانه رو از همکار هات بگیر و بعد تایین میشه که خدمتکار شخصی کی بشی اینجا خدمتکارای عمومی داریم و خدمتکار های شخصی اگه خوش شانس باشی خدمتکار عمومی میشی اونوقت ساعت کاریت کمتره و فقط مسئول نظافت و اشپزی میشی "
از اتاقی که حالا متعلق به چویا بود خارج شد و چویا روی تخت خاک گرفته دراز کشید و از شدت خستگی به خواب عمیقی فرو رفت .
____________________________________________________
ادامه دارد...
- ۶.۴k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط