داستان

«سرزمین گناهکاران»
«پارت چهارم»
******
*سه روز بعد*
*جلوی خروجی دیوار آهنینه شهر*

بلاخره روز موعود رسید. روزی که اوسامو برایش زحمت کشیده بود و اوگای آرزو‌یش را داشت. اوگای از آغوش پسرش جدا شد و با لبخند به چشمان پر از اشکش نگاه کرد، دستی که خالی از ساک بود را روی گونه‌اش قرار داد و به آرامی با انگشت شصتش شروع به نوازش کرد:«توی این موقعیت اینجوری بغض نکن احمق تو قراره تبدیل به یه سرباز شجاع بشی نباید انقدر لوس باشی» گفت و دستش را از گونه‌ی اوسامو جدا کرد، برخلاف لحن تندش حرکاتش کاملا ملایم بودند. اوسامو درحالی که با چشمانی پر از اشک و لبخندی بغض آلود به پدرش نگاه میکرد به حرف آمد:«اره اما ... قراره پنج سال ازت دور باشم ...» دماغش را بالا کشید و ادامه داد:«من تا الان یک روز هم ازت دور نبودم بهم حق بده خب ... ». اوگای که خود به سختی جلوی سیل اشک هایش را گرفته بود با یک حرکت سریع ساک مشکی رنگ درون دستش را به سینه اوسامو کوبید:«بسه دیگه بچه‌ی ننر ساکت رو بگیر و برو وگرنه از ماشین جا میمونی» اوسامو از ضربه قدمی به عقب برداشت ساک را گرفت و لبخندی زد دست آزادش را کنار سرش گرفت و احترام نظامی گزاشت و با لحنی جدی به حرف آمد:«قول میدم به زودی به دیدنتون بیام فرمانده» اوگای هم متقابلا احترام گزاشت و با لبخند پاسخ داد:«تا اون موقع منتظرت هستم سرباز».
با بلند شدن صدایی بلند اوسامو نگاهش را به ماشینِ پشت سرش که آماده حرکت بود داد، باری دیگر به چهره پدرش نگاه کرد و بعد ساک در دست به سمت ماشین نظامی دوید. اوگای با لبخند به دور شدن ماشین خیره شده بود و چشمانش در التماس برای رهایی از اشک هایش می‌سوخت. چند ثانیه آخر مانند ساعت‌های طولانی برایش می‌گذشت، همهمه‌ی نگهبانانِ دروازه که اطرافش بودند در پس زمینه محو شده بودند و تنها چیز شفاف برایش در آهنینی بود که با بسته شدنش نگاهش را از ماشین درحال دور شدن میگرفت.

_________________________________________
پارت چهارم نوش نگاهتون✨
لایک و کامنت فراموش نشه چون تو روند پارت دهی خیلی اهمیت داره👌
دیدگاه ها (۱۱)

Last leaves/رمان جیمین

☆تردید☆ پنج ماه از زمانی که دازای اعتراف کرد میگذشت. این پنج...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیعصر، جونگ‌کوک با ماشین مشکی‌ا...

🍓 مشتری همیشگی 🍰 فصل دوم : پارت ۱۱روز بعد، نامیرا جلوی آینه ...

پارت چهارم:اشک هات دوباره سرازیر شدهوسوک آروم پرسید:میتونم ب...

{محکوم به لمس } part ۲ 杂交种پسر سیزده ساله کوچیک با گریه دست ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۳ | «جایی که جیا...

جنگل نفرین شده پارت ۲۶

دیو و دلبر پارت ۹ -چرا گورتو گم نمیکنی هان عسل با آرامی روی ...

پارت ۱۴ — شبِ روستاشب، زودتر از چیزی که یورا انتظار داشت روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط