𝖕𝖆𝖗𝖙۲۲
𝖕𝖆𝖗𝖙۲۲
تالار بزرگ نیمهتاریک بود. سوهو روی تخت نشسته بود. جیمین وسط تالار ایستاده بود. دو سرباز بازوهایش را گرفته بودند. مارال، از در پشتی، وارد شد. سوهو نگاهش را به او دوخت.
«بیا داخل، مارال. تماشا کن.» سوهو گفت.
مارال قدمهایش را آهسته برداشت. نزدیکتر رفت. جیمین سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد. تکان نمیداد. فقط آرام بود.
سوهو از تخت بلند شد. «از اتاق مطالعهی من یه شیشه دزدیده شده. شیشهی زهر تاج.» به جیمین نگاه کرد. «و تنها کسی که دیشب از اونجا دیدن کرد، تو بودی.»
جیمین شانههایش را بالا انداخت. «مدرکی داری؟»
سوهو لبخند زد. «مدرک؟ من پادشاهم. حرفم خودش مدرکه.»
مارال جلو آمد. «اعلیحضرت، اگه بدون مدرک برادرتون رو مجازات کنید، اشراف شورش میکنن. همه میدونن که پادشاه جدید...» مکث کرد. «...به راحتی خون نمیریزه.»
سوهو به او نگاه کرد. طولانی. خطرناک. بعد، خندید. آرام. سرد.
«خب پس. مدرک میخواید؟» به سربازها اشاره کرد. «اتاقش رو بگردید. اگه پیدا کردید، بیارید. اگه نه...» به جیمین نگاه کرد. «...برادر عزیزم فعلاً مهمون من میمونه.»
سربازها جیمین را از تالار بیرون بردند. وقتی از کنار مارال میگذشت، زیر لب گفت: «شیشه اصلی پیش منه. نگران نباش.»
مارال نفسش را حبس کرد. سوهو به سمتش آمد. «تو خیلی براش نگرانی.» دستش را دور بازویش حلقه کرد. «این نگرانی رو از چشمت میخونم.»
مارال نگاهش را دزدید. سوهو خم شد. «بدون جیمین، تو فقط مال منی. حالا ببینم چطور از خودت مراقبت میکنی.»
👑💛
شرط
لایک ۱۰
کامنت ۲۰
بازنشر ۵
تالار بزرگ نیمهتاریک بود. سوهو روی تخت نشسته بود. جیمین وسط تالار ایستاده بود. دو سرباز بازوهایش را گرفته بودند. مارال، از در پشتی، وارد شد. سوهو نگاهش را به او دوخت.
«بیا داخل، مارال. تماشا کن.» سوهو گفت.
مارال قدمهایش را آهسته برداشت. نزدیکتر رفت. جیمین سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد. تکان نمیداد. فقط آرام بود.
سوهو از تخت بلند شد. «از اتاق مطالعهی من یه شیشه دزدیده شده. شیشهی زهر تاج.» به جیمین نگاه کرد. «و تنها کسی که دیشب از اونجا دیدن کرد، تو بودی.»
جیمین شانههایش را بالا انداخت. «مدرکی داری؟»
سوهو لبخند زد. «مدرک؟ من پادشاهم. حرفم خودش مدرکه.»
مارال جلو آمد. «اعلیحضرت، اگه بدون مدرک برادرتون رو مجازات کنید، اشراف شورش میکنن. همه میدونن که پادشاه جدید...» مکث کرد. «...به راحتی خون نمیریزه.»
سوهو به او نگاه کرد. طولانی. خطرناک. بعد، خندید. آرام. سرد.
«خب پس. مدرک میخواید؟» به سربازها اشاره کرد. «اتاقش رو بگردید. اگه پیدا کردید، بیارید. اگه نه...» به جیمین نگاه کرد. «...برادر عزیزم فعلاً مهمون من میمونه.»
سربازها جیمین را از تالار بیرون بردند. وقتی از کنار مارال میگذشت، زیر لب گفت: «شیشه اصلی پیش منه. نگران نباش.»
مارال نفسش را حبس کرد. سوهو به سمتش آمد. «تو خیلی براش نگرانی.» دستش را دور بازویش حلقه کرد. «این نگرانی رو از چشمت میخونم.»
مارال نگاهش را دزدید. سوهو خم شد. «بدون جیمین، تو فقط مال منی. حالا ببینم چطور از خودت مراقبت میکنی.»
👑💛
شرط
لایک ۱۰
کامنت ۲۰
بازنشر ۵
- ۵۱۲
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط