____[Stirring Ashes]____
تـکـاپـوی خـاکـسـتـر ¹⁰
کوک ویو:
تمام وجودم میل به خواستن این دختر رو صدا میزد.
منی که تا الان به هیچ دختری اهمیت نمیدادم...
چجوری این دختر منو تا این حد دیوونه کرده؟
دختری که حتی اسمشو هم نمیدونستم منو به جنون رسونده بود..
کارهام دست خودم نبود.
کمرشو سفت گرفتم و به خودم نزدیک کردم...
حتی پلک هم نمیزدم
فقط به سمت گردنش خم شدم و نزدیک گوشش با حال خماری گفتم:
+ میخوامت( خیلی آروم و خمار)
و بعدش با حالتی که دست خودم نبود سرمو سریع بالا آوردم و بوسیدمش
وحشیانه اون لبهای نرم و بلوریشو میمکیدم..
مثل تشنهای که به آب رسیده
انگار مدتها تشنه اون بودم..
سعی میکرد منو پس بزنه
ولی هیکل من کجا و هیکل کوچولو موچولوی اون کجا
دیگه نفسهام به شماره افتاده بودن و نفس کشیدن سخت شده بود...
ازش جدا شدم
وقتی به صورت ناز و کوچولوش خیره شدم دیدم صورتش کاملا خیس از اشک شده...
یه لحظه از خودم ترسیدم
برای اون من مثل یه هیولا بودم
و همین قلبم میشکوند..
تنها چیزی که به زبون آورد این بود...
-التماس... التماست میکنممم... ولم کن.
من جز خدمتکار چیزی نیستم...( بغض و گریه)
یهو به خودم اومدم و دیدم دارم چیکار میکنم مثل یه هیولای تشنه شده بودم...
به آرومی ازش جدا شدم و روی اون کنده درخت نشوندمش
خودم جلوش و نزدیک بهش زانو زدم و گفتم
+ م..من عذر میخوام
واقعا دست خودم نبود...
لطفا از من نترس
-اوهوم( با ترس و گریه)
+اسمت چیه؟
-بل
با شنیدن اسم زیباش یه لبخند ریز روی صورتم نشست و کمی بهش نزدیکتر شدم و لب زدم:
+ اما بدون همیشه، هر جا بری دنبالتم و هیچوقت، هیچوقت یادت نره...
یادت نره که مال منی..
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
کوک ویو:
تمام وجودم میل به خواستن این دختر رو صدا میزد.
منی که تا الان به هیچ دختری اهمیت نمیدادم...
چجوری این دختر منو تا این حد دیوونه کرده؟
دختری که حتی اسمشو هم نمیدونستم منو به جنون رسونده بود..
کارهام دست خودم نبود.
کمرشو سفت گرفتم و به خودم نزدیک کردم...
حتی پلک هم نمیزدم
فقط به سمت گردنش خم شدم و نزدیک گوشش با حال خماری گفتم:
+ میخوامت( خیلی آروم و خمار)
و بعدش با حالتی که دست خودم نبود سرمو سریع بالا آوردم و بوسیدمش
وحشیانه اون لبهای نرم و بلوریشو میمکیدم..
مثل تشنهای که به آب رسیده
انگار مدتها تشنه اون بودم..
سعی میکرد منو پس بزنه
ولی هیکل من کجا و هیکل کوچولو موچولوی اون کجا
دیگه نفسهام به شماره افتاده بودن و نفس کشیدن سخت شده بود...
ازش جدا شدم
وقتی به صورت ناز و کوچولوش خیره شدم دیدم صورتش کاملا خیس از اشک شده...
یه لحظه از خودم ترسیدم
برای اون من مثل یه هیولا بودم
و همین قلبم میشکوند..
تنها چیزی که به زبون آورد این بود...
-التماس... التماست میکنممم... ولم کن.
من جز خدمتکار چیزی نیستم...( بغض و گریه)
یهو به خودم اومدم و دیدم دارم چیکار میکنم مثل یه هیولای تشنه شده بودم...
به آرومی ازش جدا شدم و روی اون کنده درخت نشوندمش
خودم جلوش و نزدیک بهش زانو زدم و گفتم
+ م..من عذر میخوام
واقعا دست خودم نبود...
لطفا از من نترس
-اوهوم( با ترس و گریه)
+اسمت چیه؟
-بل
با شنیدن اسم زیباش یه لبخند ریز روی صورتم نشست و کمی بهش نزدیکتر شدم و لب زدم:
+ اما بدون همیشه، هر جا بری دنبالتم و هیچوقت، هیچوقت یادت نره...
یادت نره که مال منی..
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
- ۴.۳k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط