{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم 

بچه که بودم 
فکر می کردم مادرها مثل ساعت شنی هستند
تمام که بشوند
برشان می گردانی 
از نو شروع می شوند
بعدها فهمیدم
مادرها
مثل مداد رنگی هستند
دنیایت را رنگ می کنند 
ولی خودشان آب می روند
نقاشی هایت را که کشیدی
یک روز
تمام می شوند...
دیدگاه ها (۵)

خدای مهربونم به خاطر بارونت شکر...

مهربان معبودم !امروز جور دیگری دوستت دارمنمی دانم  چه بگویما...

هیچ وقت از خودمون پرسیدیم قیمت یه روز زندگی چنده؟ما که قیمت...

به امید آن روز...

یکی از اولین و مهم‌ترین قدم‌ها در آموزش نقاشی و طراحی، انتخا...

پارت ۵۷

🧁 پارت بیست و سوم | آغازِ یک رؤیای مشترکیک ماه از خواستگاری ...

ددی مافیاپارت ۵________________________🌜🌕🌛__________________...

لیسا : لیا بیام ببینم یه لباس مزخرف و اسپرت پوشیدی او تالار ...

خب داستان زندگی خودمو براتون میگم پس خوب گوش کنین داستان از ...

......پارت. دوازدهم......

وقتی جوانی می‌گذردوقتی جوانی می‌گذرددل آدم نازک‌تر می‌شود؛ ن...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹¹من رینا بودم.وارث اصلی اون خانواده.و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط