چند پارتی
پارت ۵
ساعت دقیقاً ۴ عصر بود. بادِ پاییزی لایِ موهام میپیچید و برگهای خشکِ زیر پام صدا میدادن. امروز نه کتابی داشتم و نه بهانهای؛ فقط یک امیدِ احمقانه داشتم که شاید… شاید این بازی واقعی باشه.
جونگکوک زودتر از من رسیده بود. با همون استایلِ همیشگی، تکیه داده بود به دیوار. همین که من رو دید، نگاهش برای لحظهای… فقط برای یک لحظه، یه برقِ خاص داشت. اما تا خواستم قدمی بردارم، صدایِ کفشهای پاشنهبلندِ یونا توی سکوتِ حیاطِ پشتی پیچید.
نفسم حبس شد. یونا با لبخندِ پیروزمندانهای به سمتِ جونگکوک رفت و بازوش رو گرفت.
جونگکوک حتی نگاهش رو از یونا نگرفت. انگار من اصلاً اونجا نبودم. یونا با صدایی که نیش و کنایه ازش میبارید، گفت:
«جونگکوک! اینجا چیکار میکنی؟ دنبالِ چی میگردی؟»
جونگکوک سرش رو چرخوند سمتِ من. اما اون چشمهایِ مشکی، دیگه اون چشمهایی نبود که دیروز داشت. اونقدر سرد بود که حس کردم یخ زدم. با لحنی که هیچکدوم از اون شیطنتهایِ دیروز توش نبود، گفت:
«نمیدونم. فکر کنم فقط داشتم وقت تلف میکردم.»
بعد، با بیتفاوتیِ مطلق دوباره به یونا نگاه کرد و گفت: «بریم؟»
قبل از اینکه یونا راه بیفته، دوباره چشمش رو دوخت به اونقدر بیرحمانه نگاه کرد که انگار من فقط یه تیکه آشغالِ مزاحم بودم. زیرِ لب، جوری که فقط من بشنوم گفت:
«تو واقعاً فکر کردی کسی مثلِ تو میتونه بازیِ من رو ببره؟ تو فقط یه سرگرمیِ ساده بودی، دختر جون.»
اونا رفتن. عطرِ تلخِ تنش هنوز توی هوا بود، اما حالا بوش برام شبیه به بویِ حماقت بود. منِ احمق، فکر کرده بودم اون داره من رو میبینه… در حالی که اون فقط داشت از شکستنِ قلبِ یه نفرِ دیگه لذت میبرد.
خیره شدم به جایِ خالیشون. پیرسینگِ ابروش هنوز توی ذهنم بود؛ اون برقِ لعنتی که باعث شده بود فکر کنم یه راهِ فراری از تنهاییم پیدا کردم. اما حالا فهمیدم: جونگکوک مالِ من نبود. اون حتی مالِ کسی نبود. اون فقط یه طوفان بود که اومد، همهچیز رو بهم ریخت و رفت… و من رو با ویرونههایِ عشقی که هیچوقت شروع نشده بود، تنها گذاشت.
ساعت دقیقاً ۴ عصر بود. بادِ پاییزی لایِ موهام میپیچید و برگهای خشکِ زیر پام صدا میدادن. امروز نه کتابی داشتم و نه بهانهای؛ فقط یک امیدِ احمقانه داشتم که شاید… شاید این بازی واقعی باشه.
جونگکوک زودتر از من رسیده بود. با همون استایلِ همیشگی، تکیه داده بود به دیوار. همین که من رو دید، نگاهش برای لحظهای… فقط برای یک لحظه، یه برقِ خاص داشت. اما تا خواستم قدمی بردارم، صدایِ کفشهای پاشنهبلندِ یونا توی سکوتِ حیاطِ پشتی پیچید.
نفسم حبس شد. یونا با لبخندِ پیروزمندانهای به سمتِ جونگکوک رفت و بازوش رو گرفت.
جونگکوک حتی نگاهش رو از یونا نگرفت. انگار من اصلاً اونجا نبودم. یونا با صدایی که نیش و کنایه ازش میبارید، گفت:
«جونگکوک! اینجا چیکار میکنی؟ دنبالِ چی میگردی؟»
جونگکوک سرش رو چرخوند سمتِ من. اما اون چشمهایِ مشکی، دیگه اون چشمهایی نبود که دیروز داشت. اونقدر سرد بود که حس کردم یخ زدم. با لحنی که هیچکدوم از اون شیطنتهایِ دیروز توش نبود، گفت:
«نمیدونم. فکر کنم فقط داشتم وقت تلف میکردم.»
بعد، با بیتفاوتیِ مطلق دوباره به یونا نگاه کرد و گفت: «بریم؟»
قبل از اینکه یونا راه بیفته، دوباره چشمش رو دوخت به اونقدر بیرحمانه نگاه کرد که انگار من فقط یه تیکه آشغالِ مزاحم بودم. زیرِ لب، جوری که فقط من بشنوم گفت:
«تو واقعاً فکر کردی کسی مثلِ تو میتونه بازیِ من رو ببره؟ تو فقط یه سرگرمیِ ساده بودی، دختر جون.»
اونا رفتن. عطرِ تلخِ تنش هنوز توی هوا بود، اما حالا بوش برام شبیه به بویِ حماقت بود. منِ احمق، فکر کرده بودم اون داره من رو میبینه… در حالی که اون فقط داشت از شکستنِ قلبِ یه نفرِ دیگه لذت میبرد.
خیره شدم به جایِ خالیشون. پیرسینگِ ابروش هنوز توی ذهنم بود؛ اون برقِ لعنتی که باعث شده بود فکر کنم یه راهِ فراری از تنهاییم پیدا کردم. اما حالا فهمیدم: جونگکوک مالِ من نبود. اون حتی مالِ کسی نبود. اون فقط یه طوفان بود که اومد، همهچیز رو بهم ریخت و رفت… و من رو با ویرونههایِ عشقی که هیچوقت شروع نشده بود، تنها گذاشت.
- ۹.۹k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط